تاریخ انتشار :

اکنون من یک مسلمانم-قسمت اول

داستان اسلام آوردن دیانا سیوریکا؛ دختری از آمریکا

تصمیم گرفتم به کتابخانه دبیرستانم بروم و کتابهای مذهبی را مطالعه کنم. به‌ندرت چیزی در دسترس بود و فقط یک کتاب در مورد اسلام بود که من اصلاً با مطالعه آن کتاب نفهمیدم دین اسلام چیست. یک کتاب کوچک با سایز ۳ در ۲ اینچ و مال دهه ۱۹۵۰ بود از یک انتشارات عجیب و غریب.

دیانا سیوریکا

دیانا سیوریکا

به گزارش سایت رهیافته (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان): من هم مثل تمام دخترهای آمریکایی علاقه‌مند به مسابقات کشتی، دوست پسر، پارتی، مجالس رقص و امثال این تفریح‌ها بودم.
اما خدا را شکر من یک دوست صمیمی داشتم که خیلی به من نزدیک بود. سال سوم دبیرستان بودم که یک بار او به من گفت: «دیانا تو به خدا اعتقاد داری؟» من یک دقیقه خندیدم و سپس متوجه شدم که او بسیار جدی این سوال را از من پرسیده و قصد شوخی ندارد. من ساکت شدم و گفتم: «نمی‌دونم» او از نظریه پاسکال استفاده کرد و گفت: «دیانا، تو هیچ چیزی از دست نمیدی اگر در مورد خدا چیزهایی یاد بگیری» پاسکال به این موضوع اشاره می‌کند؛ «… شما دو راه در پیش دارید یا به خدا اعتقاد ورزید یا بدان معتقد نباشید، کدام را بر می‌گزینید؟ عقل بشری‌تان پاسخ نمی‌تواند داد اما بازی ادامه دارد. مثل این است که شما با طبیعت امورعالم شرط بندی می کنید تا سرانجام در روز قیامت یا شیر را رو کند یا خط را. بسنجید و ببینید آیا هر آنچه را دارید بر سر شیر، یعنی وجود خدا شرط ببندید بیشتر سود خواهید کرد یا زیان؟ اگر شرط را ببرید، آنچه بدست آورده اید سعادت ابدی خواهد بود و اگر شرط را ببازید، در واقع چیزی از دست نداده‌‍ اید. اگر بی‌شمار احتمال در کار باشد و در این قمار، تنها یکی از آنها وجود خدا را تأیید کند باز هم شما هر آنچه را دارید بر روی خدا شرط ببندید، زیرا اگر چه با این کار یقیناً خود را در معرض زیانی محدود قرار می دهید، مع الوصف هر زیانی که محدود باشد، حتی اگر قطعی باشد، باز هم معقول خواهد بود به شرطی که در مقابل، رسیدن به سود نامحدود در کار باشد. پس برخیزید و ایمان آورید چرا که در قمار ایمان شما فقط برنده‌اید، باختی در کار نیست، پس چرا معطلید؟ می ترسید چه را از کف دهید؟»

اجازه بده بسنجیم چه چیزهایی به دست می آوریم و چه چیزهایی از دست می‌دهیم. اجازه بده این دو شانس را تخمین بزنیم. اگر تو چیزی به دست آوردی همه چیز را به دست آورده‌ای و اگر از دست بدهی چیزی را از دست نداده‌ای.
خب من هم همان کاری را کردم که همه نوجوان ها می کنند. دوستم شانه ای بالا انداخت و گفت: « مطمئن؟»
درباره چه کسی باید می دانستم؟ کنجکاو شده بودم. تصمیم گرفتم به کتابخانه دبیرستانم بروم و کتابهای مذهبی را مطالعه کنم. به‌ندرت چیزی در دسترس بود و فقط یک کتاب در مورد اسلام بود که من اصلاً با مطالعه آن کتاب نفهمیدم دین اسلام چیست. یک کتاب کوچک با سایز ۳ در ۲ اینچ و مال دهه ۱۹۵۰ بود از یک انتشارات عجیب و غریب. من به یاد دارم که مطالب کتاب چقدر مضحک بود، هیچ حقیقتی که بتواند کمکم کند در آن کتاب نبود. تصمیم گرفتم در گوگل این موضوع را جستجو کنم. ماه‌ها وقت صرف تحقیق در مورد موضوع خدا و ایمان کردم. من یک ایده مشخص داشتم در این باره که خدا چگونه است و چگونه نیست.

من نمی توانستم متقاعد بشوم که خدا چیزی مثل من است. او یک چیزی فراتر از من و دانش و درکم بود. بزرگتر از من. بعد از خواندن مطالب بسیار در مورد خداوند، تعبیرهای دین اسلام در مورد خداوند مرا راضی و قانع کرد. در این زمینه من ماه‌ ها تحقیق می‌کردم و در مورد این دین کاملا هیجان زده شده بودم. من تاکنون طوری زندگی می کردم که آن زندگی هیچ قانونی و قاعده ای نداشت و یک نظامی را یافتم که پر از قواعد درباره رفتار، اخلاق و ارزش‌ها و …بود. این یک گنج بود!

خب اینجا مرحله سخت زندگی من بود، در واقع خانواده من مذهبی نبودند و من این را می‌دانستم. پدرم “میهردین سیوریکا”، فرد بزرگی بود که در جامعه محبوبیت داشت. او از یک خانواده مسلمان بود، اما او اینطور انتخاب کرده بود که مذهبی نباشد. مادرم میلکا ویدویک، یک مسیحی پروتستان بود و البته او هم فرد مذهبی نبود. مذهب فقط یک فرهنگ در خانواده ام بود. من می دونستم که نمی‌تونم هیچ‌وقت در این مورد با اونها صحبت کنم. پس تصمیم گرفتم که تحقیقاتم را مخفی کنم تا زمانی برای گفتن شهادتین ( اعلام ایمان ) آماده بشوم. من همیشه در فضای مجازی‌ام آنلاین بودم.

واقعا خنده دار است! چقدر خبرها زود پخش می شود؛ یکی از بچه‌هایی که از دوستان خانوادگی ما بود فضای من را دید و به بقیه گفت که آنها به مادرم بگویند. وقتی مادرم فهمید تازه بازی ما شروع شد. حدود دو سال زندگی من به سمت سراشیبی در حرکت بود و دوران سختم شروع شد …
داستان ادامه دارد…

منبع:
raddokht.blog.ir-islamiclife.ir

اشتراک گذاری :

آخرین اخبار