گفتگو با شاعره رهیافته؛ زینب کامیلوا اهل روسیه
سرودن شعر در وصف اهل بیت هم، برایم شادی آور است و هم شرف

یک دلیل دیگر که من را به تحقیق  و رعایت دین اسلام وادار کرد، مشکلات در زندگی بود. سختی های زندگی، آدم را به فکر کردن و یافتن راه حل برای مشکلات ترغیب می کند، ولی گاهی اوقات هیچ کاری از دست هیچ کسی بر نمی آید و این جاست که باید به خدای قادر متعال پناه برد.

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) ادبیات فارسی برد بزرگ فرهنگی تمدن اسلامی است که در جهان علاقمندان مختلفی دارد. یکی از آنها زینب کامیلوا از کشور روسیه است. وی در طول مدتی که در قم طلبگی می کند، آنقدر شیفته زبان فارسی شده است که امروز خود به زبان فارسی  می سراید. همین بهانه مصاحبه ما با ایشان شد؛ البته هرچند خانم کامیلوا فارسی بلد است اما  گفتگو به زبان روسی انجام گرفته و بعد از آن به فارسی ترجمه شده است تا رسایی مطلب بین مصاحبه شونده و  مصاحبه کننده که هر دو رهیافته روس هستند بهتر برقرار باشد. خانم یلنا ترویتسکیخ که از اعضای فعال روسی زبان انجمن شهید ادواردو آنیلی است این گفتگو را به عهده داشت که خواندن آن خالی از لطف نیست :

آیا شما در یک خانواده  مسلمان به دنیا آمدید؟

من در یک خانواده ی مسلمان و شیعه به دنیا آمدم، اما والدینم مذهبی نبودند. چون در دوران شوروی دینداری ممنوع بود، پدر و مادرم به اصول دین هیچ اهمیتی نمی دادند، ولی همیشه خودشان را مسلمان می شمردند و حتی در مراسم روز عاشوار که مرتب در روستای اجدادی مان برگزار می شد شرکت می کردند. مسکین جا روستایی در داغستان است که مراسم روز عاشورا هر ساله در آن بر گزار می شود، حتی در زمان شوروی هم برگزاری آن متوف نشد!

من در دوران شوروی به دنیا آمدم، زمانی که والدینم دیگر از مسکین جا به ساراتوف نقل مکان کرده بودند. ساراتوف شهری غیراسلامی بود و همان تعداد بسیار اندک مسلمانان شهر هم مذهبی نبودند یا اگر بودند ما آن ها را نمی شناختیم. به همین دلیل من بدون آشنایی با دین بزرگ شدم، تنها چیزی که من راجع به دین می دانستم، وجود خدا بود، چون بارها و بارها در گفت و گوهای خانوادگی از زبان پدر و مادرم جمله ای مرتبط با آن شنیده بودم؛ “خدا بزرگ است.”

 

از چه زمانی علاقمند به شناخت و تحقیق در باره ی دین شدید؟

مدرسه را تمام کرده بودم و وقت ورود به دانشگاه رسیده بود. به همین منظور، مجدد به داغستان رفتم و در آن جا بود که دیدم مردم نماز می خواندند، روزه می گرفتند، در باره ی اسلام یا خدا یا مباحثی از این قبیل صحبت می کردند. دیدن و شنیدن این موضوعات من را علاقمند به مطالعه ی اسلام کرد. آن زمان اطلاعت زیادی در فضای مجازی وجود نداشت، ولی من کم کم این اطلاعت را از مقاله ها و احادیث جمع آوری و مطالعه کردم. هم چنین من با آشنایی که شیعه بودند ارتباط داشتم. در داغستان اغلب مسلمانان را اهل تسنن تشکیل می دهند و همین کثرت شد محرکی برای جستجوی بیشتر، زیرا می خواستم بدانم تشیع درست و بر حق است یا برعکس! تشیع برایم پسندیده تر بود، چون من در یک خانواده ی شیعه بزرگ شده بودم و در بچگی چند بار مراسم روز عاشورا را دیده بودم. از آن چیزی درک نکرده بودم، ولی معتقد بودم که آیین مهمی بود، چون جمعیت زیادی را مجذب خود نموده بود. اما می خواستم مطمئن شوم. بارها شنیده بودم که از نظر بعضی از سنی ها، شیعیان گمراه خوانده شده بودند! ولی در مطالعاتم، هر چه بیشتر تحقیق می کردم، دلایل عاقلانه تری می یافتم که به نفع شیعیان بود، و یک روز به ذهنم خطور کرد که؛ آیا رسول خدا می توانست دختر محبوبش که او را پاره ی تنش خوانده بود، و او یک حوری در ظاهر انسان بود، بانوی هر دو جهان و بهشت بود را به مردی بدهد که در صراط مستقیم نبود؟ به نظرم پاسخ این پرسش از اساس منفی بود. پس از آن هم برایم معلوم شد که بعد از پیامبر فقط امام علی می توانست امیرالمومنین شود و جایگزین پیامبر. این باعث شد تا من بیشتر دینم را بشناسم و به بقیه ی مردم این حقیقت را بگویم و اگر از من در باره ی دینم بپرسند، بتوانم جواب دهم.

یک دلیل دیگر که من را به تحقیق  و رعایت دین اسلام وادار کرد، مشکلات در زندگی بود. سختی های زندگی، آدم را به فکر کردن و یافتن راه حل برای مشکلات ترغیب می کند، ولی گاهی اوقات هیچ کاری از دست هیچ کسی بر نمی آید و این جاست که باید به خدای قادر متعال پناه برد. اما در زمان توسل پرسش دیگری پیش می آید و آن این است که؛ آیا تو لیاقت دریافت امداد الهی را داری؟ پس از این موضوع من مقید به رعایت اصول و ارکان اسلام شدم.

 

آیا رعایت حجاب سخت است؟

تا زمانی که در ساراتوف زندگی می کردم هیچ چیزی در باره ی حجاب نمی دانستم، حتی زمانی که به داغستان آمدم هم حجاب را رعایت نمی کردم. برای من همه چیز از نماز شروع شد. وقتی مطمئن شدم که اسلام تنها راه درست است و خدا نماز خواندن را واجب کرده است، شروع کردم به نماز خواندن. سپس ایمان آوردم که نماز یکی از ارکان دین اسلام است. هر بار که انسان برای نماز به پا می خیزد، به یاد خدا می افتد، و این پرسش که چرا نماز می خواند در ذهنش فعال می شود، یا این که چه مسئولیتی در برابر خدا دارد! بدین صورت، دیر یا زود آدم مذهبی می شود، از گناه دور می شود و اگر در گذشته چیزی را رعایت نمی کرده، دیگر رعایت می کند.

سپس روزه داری را شروع کردم و پوششم را عوض کردم. رو آوردم به لباس های بلند و بسته و روسری. البته، هنوز تا حجاب کامل کمی فاصله بود، اما من این گونه چند سالی زندگی کردم. مدتی پس از آن و با مشاهده و دقت در پوشش بقیه ی خانم ها و یافتن حدیثی راجع به زنان بی حجاب که دعایشان قبول نمی شود، تصمیم گرفتم تا حجابم را کامل کنم. چون آرام آرام و با تحقیق و تفکر به حجاب کامل رسیدم، داشتن این نوع پوشش برای من و اطرافیانم سخت نبود! البته بعضی از دوستان و خویشان با تصمیماتم موافق نبودند، از نظر آن ها من خیلی غرقِ در دین شده بودم و حالِ نرمالی نداشتم! انتخابم را تقبیح می کردند و با بی اعتمادی به من نگاه می کردند! نمی فهمیدند که برای چرا من این کارها را انجام می دادم.

 

رفتار مردم روسیه با حجاب چطور است؟

در کل، محجبه بودن در روسیه مشکل دارد و دیدگاه مردم به آن مثبت نیست. مخصوصا به هنگام کار و تحصیل مشکل حادتر می شود. طبق قانون حجاب در روسیه مجاز است، اما مدیران شرکت ها، سازمان ها و ادارات مختلف، قوانین جداگانه ای برای خود دارند و مخالف حجاب اسلامی هستند.

 

چطور شد که تصمیم گرفتید به ایران بیایید و به عنوان یک طلبه تحصیل کنید؟

از دوستانم شنیدم که در ایران دانشگاهی وجود دارد که از علاقمندان به تحصیل برای درس خواندن دعوت می کند، حتی دوره های کوتاه مدت هم دارد. ضمن این که در تحقیقاتم متوجه شدم که ایران یکی از بزرگ ترین کشورهای اسلامی است و اکثر جمعیتش شیعه و مذهبی هستند. هم چنین در ایران حرم بزرگانِ دین و امام هشتم قرار دارد که زیارتشان ثواب خود را دارد. اولین بار در سال ۲۰۱۳ به ایران سفر کردم، به جهت شرکت در یکی از دوره های کوتاه مدت جامعه المصطفی. در آن زمان از شهرهای قم، اصفهان و مشهد هم بازدید کردم. از تمام سفرم و مدتی که در ایران بودم بسیار خوشم آمد و لذت بردم، حتی با زیارت حرم ایمانم هم محکم تر شد. یک سال بعد، دوباره برای یک دوره ی دیگر به ایران سفر کردم. این سفر برایم بسیار معنوی بود و من از ایران بیشتر خوشم آمد. دوست داشتم بمانم و بیشتر درس بخوانم، اما والدینم مخالف بودند و خودم هم هنوز به قطعیت نرسیده بودم. دو سالی طول کشید تا تصمیم نهایی را گرفتم و در ایران مشغول به تحصیل شدم. این تصمیم بهترین تصمیم طول زندگیم بود، به آن پشتیبانی معنوی نیاز داشتم. متاسفانه، پس از دو سال تحصیل در ایران و بنا به دلایل شخصی مجبور به بازگشت شدم.

 

می توانید حس اولین زیارتتان را بیان کنید؟

در اولین زیارتم،به حضرت فاطمه معصومه دل بستم و از آن موقع دلم می خواهد تا دوباره به آن جا برگردم، و هنوز این محبوب ترین زیارتم است. اگرچه برای زیارت به مشهد و عراق هم رفته ام، ولی برای من حرم حضرت فاطمه معصومه چیز دیگری است! شاید به این خاطر که اولین زیارت زندگیم بود. حتی الان کمک آن بانوی معصوم و بزرگ را احساس می کنم. مطمئنم که بعضی از اتفاقات عجیب و خوب زندگیم به خاطر ایشان، نورشان و برکت شان بود.

 

چگونه به شعر سرودن روی آوردید؟

در ۱۷ سالگی و به ناگاه به سرودن شعر روی آوردم. در دوران مدرسه دوستدار ادبیات بودم و وقتی به داغستان بازگشتم به یک باره شروع به سرودن شعر کردم. اشعار ابتداییم مذهبی نبودند، اغلب در باره ی زندگی، طبیعت و احساساتم بودند. اما از زمانی که علاقمند به اسلام شدم، فقط اشعار مذهبی می سرایم. در زمان حضور در ایران و از طرف دانشگاه مان در چند مسابقه شرکت کردم و چند تا جایزه هم گرفتم که یک از مهمترین شان دیدن رهبر انقلاب و زیارت امام رضا بود. چند تایی شعر به زبان فارسی دارم. در ابتدا فکر نمی کردم که بتوانم به یک زبان دیگر شعر بسرایم، اما با کمک اساتیدم و تلاش فراوان توانستم چند شعر فارسی بنویسم. ولی خواندنِ دیوان های فارسی هنوز برایم سخت است و نیاز به وقت و زحمت زیادی دارد.

 

شما در حال حاضر مشغول به چه فعالیتی هستید؟

به تعداد اشعارم می افزایم! زمانی تصمیم گرفتم تا صفحه ای در فضای مجازی داشته باشم. این صفحه من را به سازمان های اسلامی رساند و این سازمان ها و بنیادها در رویدادهای مذهبی شان از اشعارم استفاده می کنند. هم چنین به فکر انتشار شعرهایم هم هستم. ضمن این که کلیپ مراسم های شعر خوانی خودم را هم خودم می سازم و در فضای مجازی منتشر می کنم. سرودن شعر در وصف اهل بیت برایم هم شادی آور است و هم شرف.

 

نمی توانم غم و اندوه شما را تسکین دهم

و پناهگاه قابل اعتماد شما نیستم،


بیهوده! کسی که بسیار گناهکار هست

با پاکی شما نمیتواند بدرخشد!


من شما را ناامیدانه و قوی دوست دارم

مثل جرعه ای آب در گرمای شدید!


رحمت شما غیرقابل بیان و فراوان است

آرامش مجنون را برمی گرداند!


اما افسوس! با وجود آتش عشق،

نمی توانم دنبالتان به آسمان بروم


من روی زانو نشستم، کف دستم را تا آسمان

التماس می کنم به دنیای انسانی ما برگردید!



من می دانم که شما نمی توانید با این شمع گرم شوید

این تاریکی را نمی توان با شعله او از بین برد،


اما لطفاً آقا، به صحبت های من گوش دهید!

بگذارید مثل نسیم ضعیف، اما باد شوم!

 

مصاحبه کننده: یلنا ترویتسکیخ

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما