تاریخ انتشار :

قهرمانان عارف

روایتی از شهید عباس بابایی همراه با ترجمه انگلیسی

تصمیم گرفت شبی بیدار بماند تا صبح و چشم بدوزد به حیاط ! تا بشناسد فرشته ی نجاتش را! یار مهربان و دلسوزش را!

 به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان)

آهی بلند کشید …

درد به جانش افتاده بود ..

پایش .. کمرش … و دائم در سرش میچرخید ” اگر دیگر نتوانم کار کنم ، چه میشود ؟ “

اشک هایش گونه اش را خیس میکردند و سایه ی غم بر چهره اش بیشتر نمایان میشد …

فکر و خیال دست از سرش بر نمیداشت …

” اگر ” ها به وجودش حمله ور شده بودند . ” اگر نتوانم کار کنم …. ” ، ” اگر مدیر عذرم را بخواهد …. ” ..

حیاط مدرسه بزرگ بود وبه هم ریختنی های بچه ها زیاد  و او دیگر ” جوان چالاک قدیم “نبود …

آن روز وقتی حیاط را تمیز میکرد ، یکباره درد را در استخوانش احساس کرد . تک تک سلول های بدنش را ضعف و سستی احاطه کرده بود … لحظه ای بر زمین نشست و به جاروی قدیمی اش نگاه کرد . در دل گفت ” تو هم مثل من پیر شده ای رفیق ! “

 ناظم مدرسه که حال پریشان او را دیده بود همان روز سر صف چیزی گفت … ” خدمتکار مدرسه پیر شده . تا خدمتکار جدیدی بیاریم کمی رعایت کنید. “

صبح روز بعد پیرمرد از خواب بیدار شد جارویش ، رفیق همیشگی اش را به دست گرفت و لنگان لنگان به سمت حیاط رفت . هیچ زباله ای روی زمین نبود … تعجب کرده بود … چشمانش را مالید … آب به صورتش زد … اما هیچ چیزی روی زمین پیدا نمیشد … حیاط تمیز تمیز بود . حتی تمیز تر از روز های قبل !

هم تعجب کرده بود و هم خوشحال بود … ماجرا چند روز دیگر هم تکرار شد … انگار خواب میدید … چه کسی حیاط را تمیز میکرد ؟ دیگران میگفتند “لابد جن آمده و حیاط را تمیز کرده ” …

درد کمر و پایش کمی تسکین پیدا کرده بودند … در دل شادمان بود از فرشته ی نجاتش اما سوالی بزرگ ذهنش را مشغول کرده بود… “چه کسی حیاط را جارو میکند “

تصمیم گرفت شبی بیدار بماند تا صبح و چشم بدوزد به حیاط ! تا بشناسد فرشته ی نجاتش را! یار مهربان و دلسوزش را!

از نیمه شب گذشته بود … دیگر از نظاره کردن حیاط خسته شده بود اما هنوز داستان او و پرسش های ذهنش پایان نیافته بود … در حیاط یکدفعه باز شد .. یکی از دانش آموزان مدرسه بود … آمد و جاروی حیاط را برداشت و شروع کردبه جارو زدن …

پیرمرد باورش نمیشد ! جلوتر رفت تا چهره ی دانش آموز را تشخیص دهد … او را شناخت ” عباس تو بودی حیاط رو تمیز میکردی ؟ “

دانش آموز در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت: «کاری نکردم پدر جان، وقتی ناظم گفت شما را می‌خواهند اخراج کنند، گفتم کمک‌تون کنم تا پیش ما بمونید». 

آن دانش آموز از همان کودکی در مکتب عشق و ایمان درس آموخته بود تا بعد ها الگویی برای تمام انسان ها باشد  . الگویی در اخلاق ، ایمان و رشادت ،  “شهید عباس بابایی “

ترجمه به انگلیسی این متن از گروه ترجمه سایت رهیافته مینو پور سعید

My acquaintance with the  Martyr Abbas Babaei dates back to the time when I was working in Isfahan as the head of the electricity department. In those days, Babaei was always looking for a way to serve the people. He always sought to visit the surrounding villages to get acquainted with the problems of the people and to serve. On one of these trips, we went to a village that had no sanitation . Babaei asked the people of that village what their needs were, and at a short distance he built a bath for them with his own expense. He also provided electricity for them . (Narrator: Mohammad Hossein Sadeghzadeh)

 

 

During his studies, he goes to school in the middle of the night, before the morning adhan , to help his old schooljanitor, who has back and leg pain, and cleans the classrooms and the yard, and returns home. Long after, the school janitor and his wife doubt that the jinn will come to help them ! Once , in the middle of the night, they see “Abbas” cleaning the yard with a broom.

 

Abbas prays very calmly . At times when he had more leisure, he would repeat the verse “Eyak Nabd and Eyak Nasta’in” seven times with tears in his eyes. I remember he fasted completely from the age of eight. He was so sensitive to the month of Ramadan that he adjusted his travels and missions so as not to cause the slightest harm to his fast. He always says his prayers at the first time and encouraged us to say the first time prayers. I will not forget, the last time he came to our house, his words were more pleasant than the previous days. One of his sayings that day was: When the morning adhan comes, after performing ablution, stand towards the qibla and say: O God! Put your hand on my head and do not take it until tomorrow morning.

I jokingly asked him why. He replied: “If the hand of God is on our heads, Satan can never deceive us.”

From that day until now, this statement of Abbas has been repeated in my ear involuntarily. (Narrator: Aqdas Babaei)

 

————————————————-

 

“Two memories of martyr Mehdi Zeinoddin”

 “ He had not touched the food”

We all sat around the table Mehdi’s parent and siblings.

I went to the kitchen to get something. When I came, I saw that everyone had eaten half of their food, but Mehdi had not touched his food until I came.

“The dishes are with me at night “

In the procurement section of the army , one or two nights , I saw a person washing the dishes . I had not seen him but I saw the dishes were clean. We did not know who was working. One night, we understood . It was Mr. Mehdi. He said, “I will not be able to help you every day; But the dishes are with me at night ».

اشتراک گذاری :

آخرین اخبار