گفتگو با دختری که بعد از ربوده شدن در آفریقا مسلمان شد
قرآن میخواندم، هیچ تناقضی در آن نمی یافتم/قرآن نوشته ی یک انسان نیست و معجزه است.

من نسبت به گذشته بسیار صبور تر شده ام. نسبت به والدینم احترام بیشتری قائل هستم . ( سخاوتمندانه و دلسوزانه تر محبت میکنم). وقتی کسی در مورد من مرتکب اشتباهی میشود یا حتی به من توهین کرده و مرا آزار دهد هیچ کینه و عصبانیتی در من شکل نمیگیرد. در برابر توهین آن فرد به او اهانت نمیکنم و در عوض سعی میکنم آن شخص را درک کنم . فکر میکنم او این چنین عمل میکند زیرا از چیزی رنج میبرد. اگر بتوانم باید او را یاری دهم.

 به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان )  ماجرای عایشه سیلویا رومانو که بعد از ربوده شدن توسط اشرار در آفریقا و تحمل دورانی سخت مسلمان شده و به عنوان یک فرد معتقد به اسلام و محجبه به کشورش بازگشت باعث تعجب همگان شد( البته این اتفاق قبلا برای ایوان ریدلی خبرنگار انگلیسی در بند طالبان نیز رخ داده بود) حالا یک رسانه ایتالیایی با وی به گفتگو نشسته است. گفتگویی که گروه ترجمه سایت رهیافته وابسته به انجمن شهید ادواردو آنیلی آن را ترجمه و منتشر کرده است. مترجم از انگلیسی مینو پورسعید

 

-قبل و بعد آدم ربایی نظر شما نسبت به دین چه تغییری کرد ؟

قبل از آدم ربایی من کاملا نسبت به خدا بی تفاوت بودم. میتوانستم خودم را یک بی دین بنامم. بعضی اوقات وقتی خبر یکی از فاجعه هایی که در دنیا اتفاق می افتاد، میشنیدم به مادرم میگفتم ” اگر خدایی وجود میداشت ، این شر و بدی بوجود نمی آمد. من فکر نمیکنم خدا وجود داشته باشد. اگر او باشد اجازه ی این همه درد و اندوه را نمیدهد ” با این حال ، من فقط به ندرت به این مسائل فکر میکردم. اکثر اوقات  بی تفاوت بودم. زندگی ام را صرف دنبال کردن آرزو ها، رویاها و لذت هایم گذراندم .

 

-اصول اخلاقی خود را در آن زمان چگونه توصیف میکنید ؟

تنها معیاری که برای درست و غلط بودن در نظر داشتم این بود که حس خوبی از اینکار پیدا میکنم یا خیر. الان میتوانم درک کنم که آن فقط یک توهم بود .

 

 

-آیا همیشه نسبت به افراد ضعیف جامعه حساس بودید؟ علیه ظلم واکنش نشان میدادید یا بیشتر دلسوزی و همدردی میکردید؟ انگیزه تان برای ترک ایتالیا چه بود ؟

من تا سال گذشته علاقه ای به دواطلب شدن برای سفربه خارج از کشور نداشتم. موضوع پایان نامه ی من ، تجارت جنسی ، مرا یاری داد تا به مسائل عدالت اجتماعی علاقه مند شوم.

 

 

-دلسوز تر شدید؟

همیشه دلسوز بودم. همیشه نگران کودکان، زنان و زنان آسیب دیده بوده ام.تصمیم گرفتم بعد از پایان دوره ی کارشناسی ام کاری کنم. تصمیم گرفتم اقدامی کنم ( واکنشی نشان دهم ). ایده ی ماندن در اینجا و ادامه تحصیل مناسب من نبود. من میخواستم تجربه کسب کنم . به دیگران کمک کنم و به  رشد شخصی خویش بپردازم .

 

-شما در یک محله چند قومیتی بزرگ شدید. موضع خانواده ی شما نسبت به این محله چه بود؟

من در مناطق ویاپادوا و پارکو تروتر( یک محله ی چند قومی و چند فرهنگی ) به دنیا آمده و بزرگ شدم . والدینم همیشه صبور بودند و ذهنشان باز بود . آنها هیچ وقت بین نژاد ها و فرهنگ ها تبعیض قائل نشدند. من دوستانی با سوابق مختلف داشتم. والدینم به من آموخته بودند که با تفاوت ها کنار بیایم .من همینطور با مادرم زیاد سفر میکردم : مراکش ، جمهوری دومینکن ، مصر ، کیپ ورد

 

-آیا در طول دوران رشدتان تعاملی با مسلمانان داشتید ؟

بله؛ اما متاسفانه تصور من از مسلمانان مانند اکثر مردمی بود که چیزی از اسلام نمیدانند. وقتی یک زن محجبه را در ویا پادووا دیدم،  تعصب و قضاوت رایج بین مردم را داشتم که فکر کردم آن زن  تحت ستم قرار گرفته است. حجاب نشان دهنده ظلم به زنان برای من بود.

 

 

-آیا سیلویا رومانو یک اسلام هراس بود ؟

تعصب داشتم اما از اختلاف ها نمی هراسیدم و خصومت هم نداشتم. حتی اگر در مورد چیزی نظر منفی داشتم هرگز آن را ابراز نمیکردم. من دوست نداشتم به مردم آسیب بزنم. تعصب و قضاوت گذشته ی من به من کمک میکند تا کسی که در مورد اسلام چیزی نمیداند و نظرش را اعلام میکند درک کنم . اکنون میتوانم بگویم که من در آن زمان نادان بودم. اسلام را نادیده میگرفتم و قضاوت میکردم . شما ممکن است در نزدیکی افرادی زندگی کنید که ایمان و باور قلبی دیگری دارند و برداشت شما از انها شکل بگیرد اما معمولا از آنها در مورد عقیده شان سوال نمیکنید حتی اگرنزدیک شما باشند.

 

 

-آیا در چاکما دردهکده کنیا (جایی که شما داوطلب شدید بروید) مسلمان وجود دارد ؟

بله. یک مسجد هست و مسلمانان نیز در آن منطقه زندگی میکنند. یکی از دوستان صمیمی من مسلمان بود ولی این موضوع مرا ترغیب به نزدیک شدن به اسلام نکرد . میدیدم که او جمعه جامه بر تن میکرد و به مسجد میرفت. ولی در همین حد میدانستم. من همچنین روزهای جمعه دختران کوچکی را میدیدم که حجاب بر سر داشتند اما علاقه ی خاصی به بررسی این موضوع پیدا نکرده بودم .

 

 

-چه زمانی تقرب شما به سمت خدا آغاز شد؟ آیا همان لحظه ای بود که صدایی از درون وجودتان شنیدید ؟ آیا اندیشه ای که ندای هشیاری و آگاهی را در شما طنین انداز کرد باعث ایجاد تحولی در قلبتان شد ؟

 در ابتدای مسیری که من را دزدیدند بسیار می اندیشیدم. با خودم فکر میکردم ” من که داوطلب کارخیر شده بودم ” درحال انجام کار خوبی بودم چرا این اتفاق برای من افتاد؟ من چه اشتباهی کردم ؟ آیا این تصادفی است که مرا ربودند ؟چرا دختر دیگری نه ؟ آیا کسی این تصمیم را گرفته است ؟ معتقدم که اولین سوالات بطور ناخوداگاه مرا به خدا نزدیک کرد. سپس سفر معنوی من آغاز شد. در آن سفر همیشه فکر میکردم که این شانس است یا سرنوشت. من جوابی نداشتم اما باید آن را پیدا میکردم.

 

 

-آیا این نوع سوالات حال شما را بهتر میکرد ؟

نه .هر چه بیشتر این سوالات را از خودم میپرسیدم بیشتر میگریستم .و احساس ضعف و کسالت میکردم. من عصبانی بودم زیرا نمیتوانستم پاسخی پیدا کنم و این اضطرابم را افزایش میداد.من میدانستم که جوابی برای این سوال وجود دارد و باید آن را پیدا میکردم. فهمیدم چیز قدرتمندی وجود دارد که نمیتوانم آن را شناسایی کنم . فهمیدم طرحی توسط شخصی طراحی شده . مرحله ی بعد آن سفر در زندان بود زیرا در آنجا فکر میکردم  ” شاید خدا در حال تنبیه کردن من است .او مرا بخاطر گناهانم مجازات میکند. زیرا من به او ایمان نداشتم و از او بسیار دور بودم. ژانویه ی بعد به نقطه ی عطف دیگری رسیدم . من در زندان سومالی بودم . شب بود و من میخواستم بخوابم که برای اولین بار حمله ی هواپیمای بدون سرنشین را شنیدم. شوکه شده بودم و احساس کردم که قرار است بمیرم. سپس شروع به دعا کردن و مناجات با خدا کردم. از او خواستم تا من را نجات دهد زیرا نمیخواستم بمیرم. میخواستم خانواده ام را دوباره ببینم. از او فرصتی دیگر میخواستم. این اولین باری بود که به او روی آوردم .

 

-آدم ربایان زندانیان خود را ناعادلانه نگه میدارند عمل آنها نامشروع و غیر قانونی است .درک این نکته دشوار است که فرد در آن شرایط هم به ایمان خود پایبند باشد .

قرآن میخواندم. هیچ تناقضی در آن نمی یافتم. بلافاصله فهمیدم تو را به نیکی بزرگتری راهنمایی میکند. قرآن نوشته ی یک انسان نیست و معجزه است. جستجوی معنوی من ادامه داشت و من هر روز عمیق تر و از تمام وجود از حضور و وجود خدا آگاه میشدم. تا حدودی فکر میکنم در طول این تجربه در این برهه ی زندگی خدا قصد نشان دادن مسیر زندگی را به من داشت و من آزاد بودم که از آن پیروی کنم یا نکنم .(حق انتخاب داشتم )

 

 

-آیا به قدرت و نیرویی برای مقاومت در آن شرایط نیاز داشتید ؟

ناامید بودم. گیج شده بودم. زبان عربی را مطالعه کرده بودم. اما در مورد آینده کاملا نامطمئن بودم .با این حال، هر چه زمان میگذشت، این احساسم قوی تر میشد که فقط او میتواند به من کمک کند. و  او میتواند به من چگونگی راه و مسیر صحیح را نشان دهد.

 

 

-رابطه ی شما با قرآن چگونه است ؟

اولین بار، تقریبا دوماه طول کشید تا قرآن بخوانم. در حالیکه بار دوم وقتم رابیشتر صرف مطالعه ی عمیق و تامل در قرآن کردم. هر روز احساس نیاز بیشتری برای خواندن قرآن میکردم تا اینکه اسلام را پذیرفتم. آیات زیادی قلبم را هدف گرفته بودند. انگار خدا مستقیم با من صحبت میکرد. همچنین آیاتی از کتاب مقدس (انجیل ) را میخواندم و نکات مشترک بین مسیحیت و اسلام را می آموختم. درنهایت، بنظرم قرآن متنی مقدس با اصول واضح و آشکار بود که میتوانست مرا به سمت خدا هدایت کند.

 

-آیا سوره ای وجود دارد که به آن علاقه ی خاصی داشته باشید ؟

قبل از مسلمان شدن آیه ی هفتاد سوره ی انفال را آموختم : ای پیامبر! به اسیرانی که در اختیار شمایند، بگو: اگر خدا خیری در دل های شما بداند، بهتر از مالی که [ در برابر آزادی شما از شما گرفته اند ] به شما می دهد، و گناهانتان را می آمرزد و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است. من همچنین اولین سوره ی قرآن ( سوره ی حمد ) را آموختم و نماز را شروع کردم. آنزمان حتی نمیدانستم چگونه باید نماز را به درستی اقامه کنم .آیه ی دیگری نیز مرا بسیار تحت تاثیر قرار داد : “چگونه خدا را منکرید با آنکه مردگانى بودید و شما را زنده کرد باز شما را مى میراند [و] باز زنده مى ‏کند [و] آنگاه به سوى او بازگردانده مى ‏شوید” (۲۸سوره ی بقره) و همچنین این آیه ” اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد و اگر دست از یارى شما بردارد چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد و مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند (۱۶۰ سوره آل عمران ) . بنظر میرسید این آیات مستقیما با من صحبت میکنند.

 

 

-وقتی مسلمان شدید و نماز را شروع کردید ، نگرش شما نسبت به سرنوشتتان چگونه بود ؟ فکر میکردید همه چیز خوب پیش میرود ؟ آیا آماده ی پذیرفتن هر چیزی بودید ؟

ایمان در سطوح مختلفی ظاهر میشود. و ایمان من در طول زمان رشد کرد. وقتی مسلمان شدم ، باآرامش بیشتری به سرنوشت خویش نگریستم. مطمئن بودم که خدا دوستم دارد و به آنچه برایم بهتر است مرا هدایت میکند. وقتی ترسیده بودم یا در مورد آینده و خانوداه ام اضطراب داشتم با نمازخواندن قدرت پیدا میکردم . هر چقدر ایمان من بیشتر میشد، بیشتر از او طلب قدرت و صبر میکردم (بویژه مواقعی که غمگین و اندوهگین بودم )

 

 

-نظر و تفکر شما در مورد اینکه الان شخص متفاوتی نسبت به قبل هستید و اینکه چیزی (باوری) را پذیرفتید که قبلا برای شما غیر عادی بود و در مورد انتخابی که زندگی شما را به شدت تغییر داد ، بگویید .

قبل از اسلام آودن ، هم تا حدودی به این فکر میکردم که اسلام راه درستی است و باید از این دین پیروی کنم . در یک لحظه ی خاص ، حتی فکر کردم که آماده ی پذیرش آن هستم . اما میترسیدم که مردم چگونه واکنش نشان میدهند. من در اغلب موارد  از خدا میخواستم تا ایمانم را تقویت کند تا بتوانم در برابر توهین ها و بی احترامی های که با آنها رو به رو میشوم مقاومت کنم .

 

 

-آیا از خصومتی و دشمنی که با شما دارند ( و در حال تجربه کردنش هستید ) قبلا آگاهی داشتید ؟

بله . حتما . من این آگاهی را با مطالعه ی زندگی حضرت محمد صلی الله علیه و آله و یارانش رشد دادم. این کمک کرد تا ایده بگیرم . مسلمانان همیشه در طول تاریخ مورد آزار و اذیت قرار گرفته اند .

 

-بنظر شما چرا چنین است ؟

زیرا اسلام مخالف سیستمی مبتنی بر بی عدالتی، قدرت پول، فساد و باطل و کذب است. چنین سیستمی میتواند اسلام را به عنوان یک تهدید در نظر بگیرد.

 

 

بنظر میرسد که مردم نسبت به اسلام آوردن شما واکنش منفی نشان دادند. زیرا آنها فکر می کردند شما آزاد هستید که به هر کجا که می خواهید بروید ، هر کاری را که می خواهید انجام دهید ، هر طور که می خواهید لباس بپوشید ، اما در عوض دینی را برگزیدید که به گفته آنها ،برخی آزادی هایتان را از شما میگیرد و شما را مطیع مردان میکند .چطور ممکن است ؟

مفهوم آزادی ذهنی و شخصی است. بسیاری از مردم فکر میکنند آزادی برای زنان به این معناست که بتوانند بدن خود را به نمایش بگذارند و هر گونه که خودشان دوست دارند لباس بپوشند (درحالیکه شما باید آنطوری که آنها میخواهند لباس بپوشید) قبلا فکر میکردم آزادم اما دائما مورد قضاوت قرار میگرفتم. این قضاوت ها زمانی که تصمیم گرفتم پوشش متفاوتی داشته باشم و مردم به من حمله کردند، آشکارشد. این مفهوم که  آزادی فقط به معنای توانایی کشف بدن فرد باشد، اشتباه عمیق و بزرگی است که در جامعه شکل گرفته است. برای من حجاب، نمادی از آزادی است. من در درون خود احساس می کنم که خدا از من می خواهد که حجاب داشته باشم تا عزت و شرفم را بالا ببرد. من می دانم که با رعایت حجاب، مردم ابتدا روح من را می بینند. آزادی برای من به معنای عینیت نداشتن جنسی است.

 

 

-آیا در حال حاضر احساس راحتی و آزادی کمتری در حرکت، کار و ملاقات با مردم میکنید ؟

وقتی در بیرون از خانه هستم احساس میکنم مردم به من نگاه میکنند. من نمیدانم نگاهشان به خاطر این است که مرا میشناسم یا دلیلش حجاب من است. من فکر میکنم مردم از چگونگی پوشش من به عنوان یک ایتالیایی تعجب میکنند. اما این موضوع اصلا اذیتم نمیکند. من احساس آزادی میکنم و خداوند از من محافظت میکند .

 

 

-چگونه نام خود را برگزیدید ؟

یک شب خواب دیدم که در ایتالیا هستم . میخواستم با مترو به جایی بروم و اسمم روی کارت مترو عایشه بود.

 

-آیا در حال حاضر فکر میکنید انسان بهتری نسبت به گذشته هستید ؟

من نسبت به گذشته بسیار صبور تر شده ام. نسبت به والدینم احترام بیشتری قائل هستم . ( سخاوتمندانه و دلسوزانه تر محبت میکنم ) . وقتی کسی در مورد من مرتکب اشتباهی میشود یا حتی به من توهین کرده و مرا آزار دهد هیچ کینه و عصبانیتی در من شکل نمیگیرد. در برابر توهین آن فرد به او اهانت نمیکنم و در عوض سعی میکنم آن شخص را درک کنم . فکر میکنم او این چنین عمل میکند زیرا از چیزی رنج میبرد. اگر بتوانم باید او را یاری دهم.

 

-چه انتظاراتی از جامعه ی اسلامی ( مسلمانان ) ایتالیا داشتید ؟

نمیتوانستم صبر کنم تا مسلمانان را بشناسم اما تصور میکردم که اینکار بسیار دشوار است. برنامه ی من ورود به مغازه ها و قصابی های مخصوص مسلمانان و گفتن “سلام علیک ” بود . تصور نمیکردم که مردم به اندازه ی خودشان با من آشنا شوند و مرا بشناسند . فکر میکردم ماه رمضان را باید تنها بگذرانم. ولی در عوض نامه های بی حساب ، هدایا و فیلم های ویدئویی که لالوس (نشریه ی ایتالیایی) که با حمایت بسیاری از مسلمانان در سراسر ایتالیا تهیه شده بود ، دریافت کردم .من متحیر و سپاسگزار بودم.

 

 

-چه چیزی بیشتر از همه تحیر و تعجب شما را برانگیخت ؟

اول از همه، انتظار نداشتم که اینهمه مسلمان ایتالیایی وجود داشته باشد. فکر میکردم عمدتا با مسلمانان مراکشی، آفریقایی و مصری رو به رو شوم. برای اولین بار با مسلمانان ایتالیا آشنا شدم و این یک برایم بسیار تعجب آور بود . همبستگی این اجتماع نه تنها در میلان، در همه جا من را تحت تأثیر قرار داد. این اجتماع برای من خانواده دوم است.

سپس واقعیت جدیدی را کشف کردم که از بسیاری از انجمن های مرتبط با جامعه مسلمانان در میلان و فراتر از آن تشکیل شده است و متعهد به کمک به ضعیف ترین، آسیب پذیرترین قربانیان بی عدالتی هستند.

مصاحبه توسط : دیوید پیکارتو

منبع : روزنامه ی ایتالیایی لالوس

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما