گفتگوی سایت رهیافته با خانواده تازه مسلمان شهید در حمله به مسجد مسلمانان نیوزیلند
عمه ام لیندا تنها مسلمان خانواده ی ما بود/ احساس غرور میکنیم که مانند یک قهرمان از دنیا رفت

خبرها از این حاکی است که او  بدن خود را مانند سپری برای حفاظت از دوستانش قرار داد . البته این خبر با توجه به شناختی که از او داریم برایمان عجیب نیست . او مانند یک قهرمان از دنیا رفت . ما از مرگ ناگهانی او بسیار می گرییم.ولی سرمان را بالا میگیریم و احساس غرور و افتخار میکنیم که او در راه محافظت از کسانی که دوستشان داشت از دنیا رفت . و مرگش مردم دنیا را به اتحادو همدلی عاشقانه دعوت میکند.

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) گفتگوی انگلیسی از بنت الهدی مفخمی مترجم مینو پور سعید

آقای کایرون گوسه برای ما زندگی عمه اش را روایت میکند. این بانو در حمله ی پانزدهم مارس به مسجد نور در شهر کرایست چرچ کشته شد.

لیندا تنها مسلمان خانواده ی ما بود .

سایت رهیافته ها : آقای کایرون. کمی در مورد لیندا برایمان بگوییم.

لیندا سوزان آرمسترانگ در هجدهم ژوئیه ی 1954 در اوکلند نیوزلند به دنیا آمد. او یک برادر بزرگتر و یک برادر کوچک تر از خودش دارد. لیندا متعلق به یک حرفه ی کاری نبود. او سابقه ی کار حسابداری داشت اما دوست داشت حرفه های مختلف را امتحان کند. او زمانی برای گت ها(نژادی از مردم آلمان) تبلیغات لباس میکرد. او به اکثر نقاط دنیا سفر کرد و حتی برای مدتی در برلین زندگی کرد . همیشه با مردم بومی و مسافران ارتباط برقرار میکرد . لبندا قلبی بزرگ داشت . همیشه دوست داشت به مردم کمک کند و همواره در برابر بی عدالتی ایستادگی میکرد . این ذات خوب او بود که باعث میشد که به هر کسی بدون اینکه در نظر بگیرد کیست و چه ثروتی دارد ، کمک کند. او دوستان بسیار ثروتمند و بنام داشت اما در رفتارش بین غنی و فقیر هیچ تفاوتی قائل نمیشد . لیندا داوطلبانه در یک مرکز پناهندگان در اوکلند حضور داشت . وی در مرکز پناهندگان با بسیاری از افراد ارتباط دوستانه برقرار کرد و درباره ی معنای اسلام از آنان پرسید . هر چه بیشتر از اسلام میدانست بیشتر شیفته ی این دین میشد . بعد از مدتی نشست و برخاست با مسلمانان و کسب اطلاعات  بیشتر در مورد فرهنگ و باورهایشان ، احساس کرد که ندای این دین در وجودش طنین انداز شد  ، و تصمیم گرفت اسلام بیاورد .

او واقعا دوست داشت حج را تجربه کند و در سال 2017 به حج رفت . خبرها از این حاکی است که او  بدن خود را مانند سپری برای حفاظت از دوستانش قرار داد . البته این خبر با توجه به شناختی که از او داریم برایمان عجیب نیست . او مانند یک قهرمان از دنیا رفت . ما از مرگ ناگهانی او بسیار می گرییم.ولی سرمان را بالا میگیریم و احساس غرور و افتخار میکنیم که او در راه محافظت از کسانی که دوستشان داشت از دنیا رفت . و مرگش مردم دنیا را به اتحادو همدلی عاشقانه دعوت میکند.

سایت رهیافته ها : آیا دوستانش زنده هستند؟

خب ، بدیهی است که چهل و نه نفر در این حمله کشتده شدند. من اعتقاد دارم زنی که در راه محافظت از دیگران کشته شده ،همواره زنده است اما جسمش آسیب دیده. من و برادرم به شهر کرایست چرچ رسیده ایم اما هنوز نتوانسته ایم با جامعه ی مسلمانان ارتباط برقرار کنیم . این هدف من برای امروز است . در حال حاضر آنچه ما میدانیم همانچیزی است که دوستان او در رسانه ها به اشتراک میگذارند .

 

سایت رهیافته ها : نسبت لیندا باشما چه بود ؟

او عمه ی من بود . خواهر بزرگتر پدر من . لیندا یک دختر و دو نوه داشت.

سایت رهیافته ها : آیا فرزندان او نیز مسلمان هستند ؟ چقدر به آن مسجد میرفت ؟ این را میدانید ؟

نه ، لیندا تنها مسلمان خانواده ی ما بود . او هر جمعه یا هر رویداد اجتماعی به مسجد میرفت . وی حدود دوسال به آن مسجد رفت و آمد میکرد . و قبل از آن نیز در مسجدی در اوکلند حضور داشت . او تقریبا تمام ماه رمضان را به مسجد میرفت .

سایت رهیافته ها : من شنیده ام او کودکی را به فرزند خواندگی گرفته . آیا این درست است ؟

او پسری را در بنگلادش حمایت مالی میکرد.این تمام چیزی است که من میدانم. او طی چند سال گذشته به بنگلادش سفر کرده است. من معتقدم او آن پسر را در زمان سفرش به بنگلادش دیده بود.

سایت رهیافته ها : آیا خاطره ی خوبی از او دارید که برای ما تعریف کنید ؟ یا سخنانش ؟

یکی ازخاطرات قدیمی من موتورسواری با او در بزرگراه بود ( من پشت موتورش نشستم) یا خاطره ای که در استودیو هنری دکو با او داشتم . اما اخیرا ” غذای خوب ” باعث اشتراک ما شده بود . شغل من آشپزی بود و لیندا همیشه به من ایده ی رسپی ( دستورالعمل پخت ) های جدید میداد. برای تولدش ، یک عکس از مجله را بریده بود و به من گفت : کایرون من این کیک را میخواهم. وقتی من آنرا درست کردم ، بسیار خوشحال شد. من کمی خجالت میکشیدم چون کیک زیاد شبیه تصویر درنیامده بود . اما او از کیک من بسیار راضی بود و به آن افتخار میکرد . ما برای خودمان یک برش کیک برداشتیم . و او باقی کیک را برد که  به دوستانش بدهد و به آنها گفت :”ببینید برادرزاده ی من چه کرده ! “

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما