داستانی عجیب از مهارت عبهره در دریانوردی در چین
عبهره دریا نورد مسلمان ایرانی

«حکایت عَبهَره‌ی دریانورد در سفرِ سیراف به چین» بخش دیگری از کتاب خواندنیِ «عجایب هند» است تالیف ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی که ۱۱ قرن پیش نوشته شده و دربرگیرنده‌ی ۱۳۶ حکایت و داستان عجیب و غریب است که خود نویسنده، دیده یا شنیده.

 گزارش رهیافته (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان)  –مصطفی آقایی ( آخوند چینی) اینک ماجرای دیانورد ایرانی عبهره نقل می شود که انشاءالله برای شما نیز خوشایند و جالب باشد.

«حکایت عَبهَره‌ی دریانورد در سفرِ سیراف به چین» بخش دیگری از کتاب خواندنیِ «عجایب هند» است تالیف ناخدا بزرگ شهریار رامهرمزی که ۱۱ قرن پیش نوشته شده و دربرگیرنده‌ی ۱۳۶ حکایت و داستان عجیب و غریب است که خود نویسنده، دیده یا شنیده. همه‌ی این حکایت‌ها شرح حال و خاطرات دریانوردان و بازرگانان هندی و ایرانی ـ به‌خصوص روایت سفرهای دریانوردان ایرانیِ ساکن بندر سیراف به هند، چین و پیرامون آن ـ است که بین سواحل آفریقا و ایران و هند تا جنوب چین و ژاپن در رفت و آمد بوده‌اند.
 

 «عبهره از اهالی کرمان بود که در بعضی از دهات آن گوسفند چرانی می کرد، بعد پیشه صیادی را اختیار کرد و پس از آن در یک کشتی که به هندوستان می رفت به شغل ملوانی مشغول شد. پس از چندی به یک کشتی چینی انتقال یافت و دیری نگذشت که سمت کشتی رانی پیدا کرد و راه های مختلفی را در دریا پیمود، هفت مرتبه به چین سفر کرد در حالی که قبل از او هیچ کس به چین سفر نکرده بود مگر بعضی حادثه جویان و مردمان متهور و جسور، و شنیده نشده بود کسی این راه را بدون آسیب و خطر پیموده باشد اگر کسی هم سالم به چین می رسید از عجایب به شمار می رفت و مسلماً در مراجعت بدون آسیب و حادثه نبوده است مگر عبهره، این شخص با یک مشک آب در قایق خود می نشست و چندین روز در دریا می ماند.»

 

«یک بار او را با مشک آبی در قایقش که (میتال) نام داشت یافتند که چند روزی در دریا سرگردان مانده بود. این داستان شگفت را رهبان شهریاری که پارسی بود و در راه چین ناخدای کشتی بود نقل کرده است که:«از سیراف به چین می رفتم، در میان صنف و چین در ناحیه (سندل فولات) که جزیره ای بر دهانه دریای چین است بودم که باد ایستاد و دریا آرام شد. لنگرها افکندیم و در آنجا دو روزی بیاسودیم روز سوم، از دور سیاهی ای در دریا دیدیم. من قایقی کوچک را با چهار جاشو به دریا انداختم و آنها را فرمان دادم تا به سوی آن سیاهی بروند و ببینند آن چیست، چون بازگشتند گفتند رهبان عبهره ناخدای معروف است و قایقش با مشک آبش.

 من گفتم پس چرا او را نیاوردید،

گفتند ما خواستیم او را بیاوریم، او گفت من به شرطی به کشتی شما در می آیم که مرا رهبان و فرمانده کشتی گردانید و کالایی به ارزش هزار دینار به بهای سیراف به من بدهید. چون ما این سخن را شنیدیم، از سخنان عبهره به شگفت آمدیم .

من با چند تن دیگر از کشتی به زیر آمدم و به جایی که موج ها او را بالا و پایین می افکندند رفتیم. او را صدا زدیم و از او خواستیم که به کشتی ما در آید،

پاسخ داد من بیشتر از شما در امن هستم. اگر به ارزش هزار دینار به قیمت سیراف کالا به من می دهید و فرماندهی کشتی را به من می سپارید، با شما خواهم آمد.

 با خود گفتم در کشتی کالا و چیزهای پر ارزش زیاد است و به ما زیان نمی رسد که پند و راهنمایی عبهره را در برابر هزار دینار به دست آوریم.

پس او با قایق و مشک آبش به کشتی ما سوار شد و گفت کالایی را که به من وعده کرده اید بدهید،

ما آن را به او دادیم. چون کالا را در جای امن گذاشت به رهبان کشتی بانگ زد کنار بنشین، ناخدا از جای خود برخاست،

پس گفت تا فرصت باقی است بر شما فرض است که فرمان های مرا به جا آورید.

 ما گفتیم چه بایدمان کرد؟

او گفت بارهای سنگین را به دریا اندازید،

 پس ما نیمی از بار کشتی را به دریا انداختیم،

 سپس گفت دگل بزرگ را ببرید

ما آن را بریدیم و به دریا افکندیم. بامداد به ما فرمان داد تا لنگرها را برگیریم و بگذاریم موج ها کشتی را ببرند و ما چنان کردیم و آنگاه طناب بزرگ دیگر را نیز به فرمان او بریدیم و در دریا رها کردیم، سپس فرمان داد تا لنگرهای دیگر را نیز همچنان کنیم و ما کردیم. شش لنگر در دریا رها شد.

 روز سوم ابری سهمگین برآمد و سپس طوفان و موج برخاست، چنانکه بارها را به دریا نینداخته بودیم و دکل را نبریده بودیم به نخستین موجی که بر ما می خورد، غرق شده بودیم. طوفان سه روز و سه شب طول کشید و کشتی بی لنگر و بادبان بالا و پایین می رفت و ما نمی دانستیم که به کدام سو می رویم،

روز چهارم به کاهش گرائید، و در پایان رور دریا آرام شد.

روز پنجم دریا آرام بود و باد موافق، دکلی انداختیم و بادبان ها را برکشیدیم و به راه افتادیم.

خداوند ما را نگه داشته بود چون به چین رسیدیم، خرید و فروش خود را به انجام رسانیدیم. کشتی را تعمیر کردیم و دکلی به جای دکل که به دریا انداخته بودیم ساختیم. سرانجام چین را ترک گفتیم و به سوی سیراف روانه شدیم. تا نزدیک جایی رسیدیم که گمان می کردیم عبهره را نخست در آنجا دیده بودیم، از جزیره ای و چند صخره گذشتیم،

عبهره گفت لنگرها را بیندازید و ما چنان کردیم. پس قایق نجات را پایین اوردیم و پانزده مرد در آن نشستندوعبهره صخره ای را نشان داد و گفت به سوی آن بروید و لنگرها را در آنجا جستجو کنید.

 ما از این فرمان در شگفت شدیم، ولی حرفی نزدیم، آن پانزده مرد برفتند و با لنگرها بازگشتند. پس عبهره فرمان داد که بادبان ها را برکشید و ما بادبان ها را برکشیدیم و به راه افتادیم،

ما از او پرسیدیم چگونه از آن لنگرها آگاهی داشتی؟

پاسخ داد من و دیگران این دریا را آزموده ایم و دریافته ایم که درست روز سی ام هر ماه آب بسیار فرو می نشیند و این صخره ها نمایان می شود و هنگام فرو نشستن آب، طوفان سختی حادث می شود که از ژرفای دریا برمی خیزد کشتی ای که من در آن بودم در برخورد با یکی از این صخره ها شکسته شد، هنگامی که بالای یکی از این صخره ها لنگر انداخته بودم، آب فرو نشست و طوفان مرا غافلگیر کرد، ولی من خود را در آن قایق رهانیدم و اگر شما در آنجا که بودید، مانده بودید بیش از یک ساعت نمی کشید که کشتی شما بر اثر طوفان به صخره ها می خورد.»

 عبهره چنان تبحر داشت که بدون اعتراض کارهایی را که دستور می داد انجام می دادند و امثال عبهره ها در ایران بودند که به چین سفر می نمودند.

«هوی چای او» نویسنده دیگر چینی در سال 728 میلادی ثبت کرده است که پوسیوئی ها یعنی ایرانیان به (کان لون در مالزی) رسیده طلا به دست می آوردند و به کانتون می بردند و به خرید ابریشم می پرداختند، چند سال بعد در اسناد بازمانده چینی از یک مستعمره پوسیوئی و تعداد زیادی کشتی های پوسیوئی در بندر کانتون یاد شده است.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما