عیسی زن مسیحی تازه مسلمان
بانوی مسیحی،که از مسلمان شدن خود می گوید

عاشق مسیحی ها بودم تعصبی که خانواده داشت به مسلمانها نزدیک نشوید، بامسلمانها دوست نشوید، این برای من کنجکاوی ایجاد کرده بود پیش خودم میگفتم تا قرآن رو نخونم نمی تونم اون رو نفی کنم. من خودم خیلی مسلمان ها رادوست داشتم اما از دین اسلام هیچی نمی دانستم.

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) گروه تحقیقات سایت رهیافته – پیاده سازی متن از اکرم علوی /

س: این تحول چگونه اتفاق افتاد؟

بدون اینکه هدفی باشد پشت فکر من، عاشق مسیحی ها بودم تعصبی که خانواده داشت به مسلمانها نزدیک نشوید، بامسلمانها دوست نشوید، این برای من کنجکاوی ایجاد کرده بود پیش خودم میگفتم تا قرآن رو نخونم نمی تونم اون رو نفی کنم. من خودم خیلی مسلمان ها رادوست داشتم اما از دین اسلام هیچی نمی دانستم. این علاقه هرسال بیشترمی شد در این سی سال  گذشته هم بیشتر شد احساس می کنم پاک بودن وصادق بودن در مسلمان ها بیشتر است.

مدارس مسیحیان که در ایران هست. دراین مدارس عربی، قرآن، دینی خوانده نمی شد فقط فارسی ودیکته و انشاء که دو تا کارنامه می گیرند همه چیز به زبان ارامنه است.

عربی برای من ناآشنا بود اگر نوشته عربی را می دیدم نمی دانستم قرآن است یا زبان  دیگری انقدر تحت نفوذ خواسته پدری بودیم یکسال یادم میاد درمحرم عاشورا در ژانویه که جشن های مسیحیت هست افتاده بود فکر کنم هر 36 سال یکبار این اتفاق می افتد  درجشن ما زن و مرد با هم می رقصند و همه چیز فراهم هست شادی می کنند. آن شب دقیقا شب عاشورا بود حس می کردم چیزی درون قلبم دارد می زند مثل اون سنج ها و طبل هایی که می زنند. کنجکاو شدم آمدم بیرون دیدم خیابان خلوت خلوته؛ از امام حسین چیزی نمیدونستم فقط می دو نستم دوستش دارم و ایشون یک آقای مسلمانی هست که ظلمی بهشون شده، این ظلم به خیلی ها میتونه وارد بشه اما این چه ظلمیه و این آقا چه آقایی که چند هزارساله همینطور هر سال دارند این مراسم را می گیرند.

اون شب شب برگشت من بود. طوری شده بود که در مجالس خودمان مطلق شرکت نمی کردم، اصلا دوست نداشتم، حالا به بهانه های مختلف  با دعوا دو تا برادربزرگ داشتم شدید متعصب، دوست داشتند من هم باشم چهار تا خواهر بودیم که همه شرکت می کردند جز من، برای اونها جای سوال بود تنها چیزی که احساس کردم من  بخوام این راه را ادامه دهم باید از خانه بیام بیرون  از آن محیط و تکرار خسته شده بودم فضایی بود که روحم دیگر قبول نمی کرد شاید آن موقع چراش را نمی دونستم حس کردم گمشده ای دارم که در این محیط نمی توانم پیدا کنم .

 

تصمیم گرفتم با یک مسلمان ازدواج کنم ازخانواده طرد شدم خانواده گفتند فکرهات رو بکن پل های پشت سرت را خراب نکن.

دوستی داشتم گاهی گریزی میزدم خانه آنها، می دیدم مادرش نماز می خواند .گفتم چقدر قشنگ رابطه با خدا برقرار می کند فکر می کردم مومن ترین آدم روی زمینه خیلی از نماز خوان ها از اینکه نماز می خوانند هیچی نمی دانند فقط طبق عادت، دنبال مسلمونی بودم که پیامبرها می خواستند .

فکر کردم باکسی که مسلمانه ازدواج کنم بهتر میتونم به این خواسته برسم. ازدواج کردم دو خانواده کاملا متفاوت نه اونا منو درک می کردند نه من اونها را، من کاملا از خانواده طرد شدم. تقریبا 28 سال پیش همشون رفتند آمریکا همانجا پدرو مادرم فوت کردند و دفن شدند. هیچ خبری ازشون ندارم هرکس هرچیزی را بخواد تاوان باید بدهد اما ارزشش را صد درصد داشت، وگرنه من الان اینجا نبودم.

 

تو مشکلات ازمن سوال می کنن خسته نشدی میگم نه تنها خسته نشدم بلکه عاشق تر شدم دلم به من کمک می کنه تومشکلات قرآنم را باز می کنم و میگم خدایا درکش  را امروزی که داری بامن حرف می زنی بده. واقعا میده، به من میگه صبر را انتخاب کن توکل به خدا کن صبر چه خیر چه شر خدا خواسته تمام وجودم تمام هستیم قرآنه من اگر یکروز قرآن نخونم اصلا بیمارم ؛ با من حرف میزنه ؛

س : اولین باری که امام رضا رفتید یادتونه ؟

بله 28 سال ازدواج کرده بودم همه می گفتن امامان باید بطلبند دلم خیلی می شکست که من مسلمان شدم ولی امام رضا علیه السلام منو نطلبیدن روز جمعه بود تولد امام رضا ( در یک برنامه تلویزیونی) یک اقایی می گفت که شتری از ترس ذبح فرار کرد میاد تو حرم خادم میگه اینو ذبح نکنید. دلم شکست خیلی گریه کردم گفتم یا امام رضا من از اون شتر کمترم منو نمی طلبید جمعه گفتم یکشنبه طلبید.

به من گفتند ساکتو ببند برو امام رضا؛ میری امام رضا برات کربلا را از امام رضا بخواه. گفتم یا امام رضا مشکلات زندگی ؛ مادی و.. برام مهم نیست به من گفتند برات کربلا بهم بده رجب سال قبل تو مشهد اینو گفتم.

تولد امام حسین تو کربلا بودم تولد حضرت عباس تو کربلا بودم گفتم خدایا اینا چقدر بزرگوارند. اینا از دور هم صدای آدم را می شنوند. بین الحرمین خیلی گرم بود گرما 50 درجه نشستم نسیمی از دو طرف میومد انگار چیزی بالای سرت داره باد میزنه که نکنه زجر بکشی گفتم یاحسین این مهمانوازی تونه برای زوارتون. وقتی من اینا را می بینم چه چیزی میتونه برای من ارزش داشته باشه، هر دفعه مشکلی پیدا کردم متوسل شدم گرفتم واقعا گرفتم .

 

س : اولین نمازی که خوندید یادتونه ؟

 یادمه من گفتم خدایا من عربی اصل ابلد نیستم اون رابطه را دوست داشتم از رو همینطور خوندم انگار یکی داشت می گفت بگو بسم الله الرحمن ارحیم الحمدالله ….همین یکبار که خوندم من حفظ شدم. اصلا عربی نمیدونستم به این نتیجه رسیدم وقتی انسان به چیزی ایمان پیدا می کند خدا کمکش می کند که جلوتر برود و به هدفی که می خواهد برسد من اینجا خدا خیلی کمکم بود.

 

س : چطوری با حجاب کنار آمدید؟ اجبار بود یا اختیار؟

حقیقت کنار نمی آمدم 20 سال با این فکر بزرگ شدم می گفتم من خدا را می خوام چه ربطی به ظاهرم دارد. گفتم حجاب سرم می کنم ولی چادر نه البته حجابی که سرم کردم قابل قبول نبود چون واقعیت حجاب را نمیدونستم یعنی عمق حجاب را درک نمی کردم طبیعتا مخالفت می کردم من درواقع بی حجاب بودم و اسیر با حجاب شدم و آزاد  نمیدونم چطور بگم که حرف بزنم بتونم خودم را نگه دارم گریه نکنم. عشق ائمه عشق امام حسین هیچوقت فراموش نمی کنم حسین همه چیز داره چه چیزش را آدم ببینه وعاشقش نشه میشه آدم زنده باشه و حسین تو زندگیش نباشه میشه آدم زندگی بکنه و حسین را نداشته باشه ابوالفضل را نداشته باشد من خدا شاهده با اینها دلخوشم. هر گرفتاری که برام پیش میاد میگم خدایا متوسل شدم به ابوالفضل، ابوالفضل کمکم می کند این جوایی که به من میدن یعنی به من میگن صدات را می شنویم رفتم پا بوس امام علی گفتم ممنونتم به من اجازه دادی بیام پابوست.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما