احمد مختار
بینش سیاسی امام خمینی مرا تحت تاثیر خود قرار داده بود

فهمیدم که در مکتب اهل بیت حیات وجود دارد. اسلام حقیقی در آنجا تعلیم داده می شود. دوست و دشمن با آن مکتب مشخص می شود. امامت و ولایت و نبوت و رسالت و خلافت و عبادت و رهبری و سیاست و بوسیله آن مشخص می شود. صحابه و حق و باطل و اخلاق و عدالت و آزادی شناخته می شود. جنگ و صلح و جهاد و بوسیله این مکتب شناخته می شود. مشرک و منافق و ظالم و کافر و طاغوت با این مکتب قابل فهم است .

 

 

به گزارش رهیافتگان: من چه زمانی به دنیا آمده ام را نمی دانم. پدرو مادرم نیز دقیقا نمی دانند چه روزی به دنیا آمده ام. فقط در یک بهار چشم به دنیا باز کردنم را می گفتند. بعد از به دنیا آمدنم اسمم را احمد گذاشته اند. حتی نمی دانند وقتی به دنیا آمده ام در گوش راستم اذان و در گوش چپم اقامه خوانده اند یا نه. حتی به وقت دنیا آمدنم قربانی سر بریدن یا به اندازی وزن چند تار مو طلا دادن نیز مرسوم نبود. مثل یک خواب یادم می آید وقتی که مرا سنت می کردند.

احمد مختار

احمد مختار

پدر و مادرم از پیروان معتقد مکتب حنفی اهل سنت بودند. مثل پدران و مادرانشان آن ها نیز بدون هیچ تحقیق و فکری به این مذهب گرویده بودند. در اوایل من نیز مذهبی که پدرم داشت را انتخاب کرده بودم. هنوز به بلوغ فکری نرسیده بودم. تا جایی که یادم هست از سن پنج سالگی شروع به روزه گرفتن کردم. فکر کنم آن سال رمضان به ماه مائیس برخورد کرده بود. وقتی به مزرعه خودمان می رفتم از همسایگان پایینی روستایمان حمید آقا در مزرعه خود خشخاش کشت می کرد. قد خشخاش ها به جایی رسیده بود که از قد من بلندتر آمده بود. وارد مزرعه شدم و چند شاخه از خشخاش ها را بریدم و از مزرعه بیرون آمدم. روزه بودم ولی انگار فراموش کرده بودم که دانه های خشخاش را خوردم.

از یک نظر زندگی کردن در روستا خیلی خوب است. آزاد بودن، از هوای تمیز تنفس کردن، از چشمه آب خوردن، میوه های بدون هورمون خوردن، خوابیدن در پشت بامی که می توانی همه ی ستارگان را بشماری و بازی کردن، همه از ویژگی های زندگی در روستا می باشد. از طرفی بازی کردن با دوستان هم سن خود لذت خاصی دارد. ولی کار کردن سنگین در مزرعه اصلاّ خوشایند نبود. مخصوصا برداشت گندم و هیزم شکستن و حمل آن کار سختی بود. یکی از بازی های مورد علاقه من در دوران طفولیت , بازی کردن با توپ های آتشی بود. پارچه ها را به شکل توپ در هم می بافتیم و کمی گاز به روی آن می ریختیم و آن را آتش می زدیم. توپ آتشی را به طرف هم پرتاب می کردیم. زندگی روستایی با تعریف ,تمام نمی شود باید تجربه کرد.

بالاخره به سن مدرسه رفتن رسیدم. به خاطر اینکه پدرم از اشخاص نامدار روستا بود کمی زودتر مدرسه را شروع کردم. در مدرسه نیمکتی وجود نداشت و در روی چهار پایه هایی می نشستیم. بعضی وقت ها نیز بر روی زمین می نشستیم. ابتدایی را در روستای هشتران که به اسم امروزی چمبرلی تاش مشهور است شروع کردم. در کلاس اول ابتدایی در یک روز بهاری معلم دانش آموزان را به پیک نیک برده بود. آن سال من تازه نماز خواندن را شروع کرده بودم. با نزدیک شدن ظهر وضو گرفتم و برای نماز خواندن به یک مزرعه گندم رفتم. بلندی گندم ها از قد من بالا تر بود. به طرف قبله ایستادم و شروع به نماز خواندن کردم. به اقتضای کودکی گاهی دست هایم را می بستم و گاهی باز می کردم. با علاقه خاصی آن روز نمازم را خواندم.

بدین ترتیب اولین روزهایم چنین آغاز شد. یک روز تابستانی بود و هوا خیلی گرم بود. مادرم من را به مزرعه مان فرستاد و در یک سبد دو نان برایم گذاشته بود. این نهار من بود. در کنار مزرعه مان یک دره بود. در کنار دره درختان توت بود. در آن جا یک الاغ بی صاحب و کثیفی بود. روی چشمانش بسته بود و مگس ها روی آن نشست و برخواست می‌کردند . چشمانش را تمیز کردم و غذایم را به آن دادم و آن روز تا شب گرسنه ماندم.

باز هم در سال های ابتدایی من بود که برای کشت عدس رفته بودیم. با نزدیک شدن وقت نماز عصر شروع کردم به اذان گفتن. در جلویمان مقبره منسوب به ابوذر غفاری بود. بعدها فهمیدم که به خاطر مقابله با ظلم تبعیدش کرده بودند و در آن جا وفات یافته بود، من آن زمان احترامی که مردم برای ایشان قائل بودند را می‌دیدم .

سال دوم دبستان بود و یک همسایه داشتیم. اسمش شیحو بود. خواندن قران کریم را می خواستم که از او یاد بگیرم. فصل زمستان بود و در آن سال ها زمستان ها خیلی سرد و طولانی بودند. معلم مدرسه وقتی به دیدن پدرم به خانه ما آمده بود از من پرسیده بود. پدرم گفته بود که من در منزل شیحو هستم . معلم با حال عصبانی و تندی وارد خانه شیحو گردید و مرا از خانه او بیرون آورد. بعد از مدتی فهمیدم که او یک آدم افراطی و تند رو در مسائل دینی است. بعد از اینکه این موضوع را فهمیدم دیگر به خانه او نرفتم.

بعد از اتمام دوران ابتدایی برای گرفتن مدرک تحصیلیم به همراه ا پدر به شهر آدیامان رفتم. «به تاریخ ۱ مارس ۱۹۴۶ » . روستای ما در فاصله ۸ کیلومتری آدیامان قرارداشت. بعد از تمام کردن تحصیلات ابتدایی پدرم مرا برای تحصیل در دوره راهنمایی ثبت نام کرد. در روستا اولین کسی که دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان را تمام کرده بود من بودم. بعد از من کسانی که ادامه تحصیل دادند تعدادشان زیاد تر شد.

فکر می کنم تازه دوران ابتدایی را تمام کرده بودم و روستای ما با وجود اینکه بزرگ بود ولی مسجدی نداشت. روزهای جمعه برای خواندن نماز به روستای سیملی که نزدیک روستای ما بود می رفتم. فصل تابستان بود و رمضان و برای خواندن نماز تراویح می رفتم. هنگام اقامه نماز یک نفر که احساس می کرد امام جماعت اشتباه خوانده بود سبحان الله گفت که شخص دیگری گفت سبحان الله به تو و همه شروع به خنده کردند. از زمانی که وارد دوره راهنمایی شده بودم گاهی نماز نمی خواندم ولی هیچ موقع روزه گرفتن را ترک نکردم.

با شروع دوره دبیرستان زندگی من وارد مرحله جدیدی شد. یک بقالی داشتیم که اسمش بکیر بود و تابستان ها برای فروش، انگور و خیار و گوجه فرنگی به او می دادیم. او هم به اسم پدرم می فروخت و کمی کمیسیون برمی داشت. بقال، آن سال مرا در آدیامان با صاحب کتاب رساله نور که شخصی به نام محمود تانریوردی بود آشنا کرد. گاهی به صورت مخفیانه به کلاس‌هایش می رفتم. از آثار سعید نورسی مثل لمالار وسوال لار و مکتوبات تدریس می کرد. ما هم فقط گوش می دادیم و در مورد پیغمبر و اهل بیت اصلا حرفی نمی زد. به من کتاب راهنمای جوانی را داده بود و من آن را می خواندم ولی سر در نمی آوردم. آثار یونس امره را نیز می خواندم.

در ترکیه مخصوصا در جنوب شرقی ترکیه و آدیامان شیخ های طریقت زیادی وجود دارد. در آن زمان ها گاهی با گروه طریقت روفایی در حال ذکر گفتن بودم. اما هیچ یک از این ها مرا متقاعد نمی کرد. مثل ابوذر و سلمان دنبال تحقیق و تفحص بودم.

بعد از اتمام دوران دبیرستان و به اسرار پدرم در سال ۱۹۶۵ به آنکارا سفر کردم. در تاریخ ۰۷/۰۸/۱۹۶۵ به عنوان کارمند شروع به کار کردم. وقتی به آنکارا می آمدم با محمود آقا که صاحب کتاب رساله نور بود ملاقات کردم و او نیز در آنکارا در خیابان حاجی بایرام ولی شخصی به نام ابراهیم کایا که از مکتب رساله نور بود را به من معرفی کرد و خواست با او ملاقات کنم. به آنکارا آمدم و با ابراهیم کایا ملاقات کردم و در آنجا نیز به درس های رساله نور پرداختم. روزنامه زمان که هم اکنون نیز به عنوان منبع فتح الله گولن است به وسیله فرزند ابراهیم کایا تأسیس شده است.

وقتی به درس های رساله نور می پرداختم گروه جماعت به دو دسته خواننده ها و نویسنده ها تقسیم شد. من با هر دو دسته ارتباط خودم را حفظ کرده بودم. هر چند می خواستم از یک شخص که از گروه نویسنده ها بود قرآن یاد بگیرم ولی بعدا منصرف شدم. چون که در این سال ها گروه جماعت خیلی پرکار بود. تابستان سال ۱۹۶۷ بود که در آنکارا و در منطقه ینی محله در یک خانه نزدیک به ۴۰ نفر جمع شده بودیم. از هر زبانی یک سخن گفته می شد. از آن زمان به بعد ارتباطم با رساله نور را قطع کردم. قبلا هم گفتم که در آن سال ها گروه جماعت نورسی مشغول بود و از هر طرف انواع کتاب ها ترجمه می شدند. این کتاب ها اکثرا از آثار “سعید کوتوب” “محمد کوتوب” “عبدالقادر اوده” “رشید غنوشی” “محمد ابو زهرا” بودند. علاوه بر این از جماعت پاکستان کتاب مولودی و اقبال و از جماعت افغانستان کتاب حکمتیار رواج داشت. تمامی کتاب های موجود در بازار را با ترجمه می خواندم. اوایل علاقه خاصی به “سعید کوتوب” و اشخاصی شبیه به آن داشتم . آن چیزی را که به دنبالش بودم نمیدانم پیدا کردم یا نه. این بدان علت بود که وقتی آثار ابن تیمیه را می خواندم در من شک و گمان ایجاد می شد. موضوعاتی که در مورد تصوف و طریقت و شفاعت بود مرا به خود جذب می کرد. از طرفی دیگر نسبت به شیعه ها احساس کینه خاصی وجود داشت. هر چند در آن زمان درک درستی از شیعه نداشتم. به این خاطر که فقط به ما چهار مذهب یاد داده شده بود. مذاهب دیگر به عنوان مذاهب باطل شناخته شده بود. مردم ایران از پنجمین مذهب پیروی می کردند مثل علوی های ترکیه.

در زمستان سال ۱۹۶۰ در آنکارا که با شخصی به نام ارجمند هزکان ملاقات می کردم مرا به مراسمی که منسوب به حزب تحریر بود دعوت کرد. از این پس با تشکیلاتی بین المللی در ارتباط بودم. اما ۱۵ روز از ملاقات ما نگذاشته بود که افراد منسوب به این حزب در حال اعلامیه پخش کردن دستگیر شدند و به زندان رفتند. ارجمند ازکان نیز همراه آنان دستگیر شده بود. بعد از اینکه ارجمند وارد زندان شد ارتباط من با وی قطع شد. اما باز هم کتاب های جماعت را می خواندم. بعد ها فهمیدم که “علی نفان” که در گروه اخوان مصر مشغول فعالیت بود تحت کنترل انگلیس از آن خارج شده و در سطح بین المللی کار می کند. بعد ها فهمیدم که به تمامیت ترکیه با نام ایالت ترکیه یاد میکند. بعد از اینکه ارجمند از زندان خارج شد دوباره سراغ من آمد. این بار او هم از حزب طاهر خارج شده بود و در حزب اسلام فعالیت می کرد. از نظر محتوا دقیقا مثل حزب طاهر بود. به خاطر دلایلی خاص در سال ۱۹۷۵ ارتباطم با آن ها را قطع کردم.

در این سال ها نجم الدین اربکان رئیس اتاق ترکیه بود. از طریق اتاق فکر دانشگاه ها گاه گاهی با وی ملاقات می کردم. اربکان وقتی حزب نظام ملی را در سالن سینمای آنکارا افتتاح کرد وی را بر سر شانه ها تا کیزیل آی(هلال احمر) بردیم. اما هیچ زمانی در حزبی شرکت نکردم. همچنین در سال ۱۹۶۸ ازدواج کردم و در رشته روزنامه نگاری درسم را تمام کردم و در سال ۱۹۷۵ در مدت چهار ماه خدمت سربازیم را به اتمام رساندم.هر جا مطلبی از اسلام گفته می شد زود به آنجا می رفتم. اما هر بار که می رفتم باز متقاعد نمیشدم. مثل گوسفندی که از گله خود دور مانده است هر جا گروهی را می دیدم به آن سمت می رفتم.

مابین سال های ۱۹۶۵-۱۹۷۷ کتاب های زیادی خواندم. کتب صحاح سته که از نظر اهل سنت مورد قبول است را بارها خواندم. هر بار از آن یادداشت هایی بر می داشتم. از نظر خودم تصنیف میکردم. در مورد احادیثی که اهل سنت آن ها را قبول دارد نمی توانستم کاری بکنم. کم کم احساس می کردم که اراده و بصیرت و عقلم را در اختیار خود گرفته اند. اما قدرت مقابله با آن را نیز نداشتم. قبلا هم گفتم که مثل ابوذر و سلمان در جستجو بودم. مگر می شود در مورد صحابه حرفی زد؟ آن ها مثل ستارگان شناخته شده هستند. پیرو هر کدام باشید رستگار خواهید شد نقل می کردند.« مثل اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم» .

در پائیز سال ۱۹۶۹ بزرگترین مرد ادبیات ترکیه نجیب فاضل در سخنرانی خود در دانشکده جغرافیا و تاریخ دانشگاه آنکارا وقتی صحبت از وحشی شد گفت که ما حتی به اندازه بینی اسب وحشی نمی توانیم باشیم.

ما در مورد صحابه این چیزها را یاد گرفتیم و بدین خاطر می بایست هزاران نفر فدای آنها شود. علی و معاویه هر دو صحابه بودند اما کدامیک گناهگار هست؟ بر اساس آن مکتب هیچ کدام. لا اله الا الله.

در مورد امامان مذاهب نیزهیچ کس بعد از ایشان به مرحله اجتهاد نرسیده و کسی نمی تواند از آنها بالا تر رود.لا حول و لا قوه الا بالله.

پس شیوخ طریقت چه ؟ به آن ها اصلاّ نمی شود نزدیک شد. رهبران جماعت نیز دقیقا مثل آنها هستند. هیچ کس نمی تواند در مورد آنها حرفی بزند و اگر کسی در این مورد اظهار نظری یا نقدی بکند کافر شناخته می شود.

در این کشمکش و هیاهو در سال ۱۹۷۷ از شرق صدای قیام به گوش رسید. قیامی که به رهبری آیت الله خمینی بود. قیام این مرد ۷۵ ساله پنجاه سال پیش آغاز شده است ولی انسانیت از آن خبردار نیست. نظام امپریالیست و قدرت های جهانی با اعمال تحریم خواستار سرپوش گذاشتن به این قیام بزرگ می شوند. خیلی تلاش کردند. مصارف زیادی خرج این موضوع کردند. با حدیثی که از پیامبر میگفت ” از فراست مومن بترسید” مردم را تشویق به بیداری می کرد. کمک های غیبی خداوند و پایداری رهبر و بیداری مردم ایران باعث شد تا همه جهان در برابر این قیام تعظیم کنند. برای اینکه این قیام صدای مردم ضعیف و مستضعف و فقیر و همه کسانی بود که به دنبال عدالت خواهی هستند. رژیم طاغوت و مستکبر با کشتار مردم و در عوض , این قیام به آنها گل دراز می کرد. صد ها مرد و زن با ایمان به دست رژیم پهلوی کشته شدند. اما آیت الله خمینی با صبر و استواری دل مردم را به دست آوردند. هزاران نفر به عشق قیام حسینی کفن پوشان قیام کردند. مانند کسانی که امام حسین سلام الله علیه را در میدان کربلا تنها گذاشتند نکردند. در نهایت به پیروزی رسیدند.

از سال ۱۹۷۷ به بعد مطبوعات ترکیه در مورد قیام آیت الله خمینی خبرهایی به گوش مردم می رساند. از قضا رهبر کبیر زمانی در بورسا تبعید شده بود. از آنجایی که زمینه تبلیغ در بورسا فراهم نبود ایشان به عراق هجرت کردند. در آنجا انقلاب نوار(کاست) را راه اندازی کرد. همه اینها را از سال ۱۹۷۰ یاد گرفتم. همه اینها را می دانستم ولی باز شک داشتم. زیرا ایران از مذهب شیعه پیروی می کرد. مذهبی که نماز نمی خواند و روزه نمی گیرد و حج نمی رود و سنگ را پرستش میکند. این ها همه چیزهایی بود که به ما یاد داده بودند. مطبوعات ترکیه دو آیت الله را نشان می دادند. مثلا روزنامه ترجمان و روزنامه های چپ گرا بیشتر آیت الله شریعتمداری را نشان می دادند. تعدادی نبز آیت الله خمینی را در درجه اول نشان می دادند. در صدر این روزنامه ها , روزنامه زمان که سردبیر آن علی بولاچ بود. در آن زمان ایشان مجله فکر را اداره می کردند. در مجله خود مطالب زیادی از آیت الله خمینی بیان می کرد. از آن زمان به بعد به این مسائل علاقه مند شدم. زیرا آیه شریفه ندایی یرای تمام انسانیت بود. خداوند می فرماید که: کسانی که به حرف گوش می دهند و به بهترین آن عمل می کنند کسانی هستند که هدایت می شوند و دارای عقل سلیم هستند.

با کمک های غیبی خدا و گوش دادن به این ندا به درستی این حرف پی بردم و شروع به تحقیق کردم. به صورتی که وقتی ایشان با پرواز مستقیم از فرانسه به تهران آمدند طوری با صلابت از هواپیما پیاده شدند که هیچ تاریخی نظیر آن را به خود ندیده بود. آن روزها اساس طاغوت به هم ریخت. شب پیروزی انقلاب بود که در خواب آیت الله را دیدم که همراه با گروهی به کاخ طاغوت می رفتند.صبح که از خواب بلند شدم به همسرم تعریف کردم و گفتم که به امید خدا پیروز می شوند که شدند.

بین سال های ۱۹۷۷-۱۹۷۹ بینش سیاسی رهبر انقلاب مرا تحت تاثیر خود قرار داده بود. در این مورد می خواستم تحقیق کنم ولی منابع کافی وجود نداشت. گاهی در آنکارا به سفارت جمهوری اسلامی ایران می رفتم ولی منابع خاصی وجود نداشت. در آن روزها با شخصی به نام اسماعیل کاراجادا آشنا شدم. به جز مجله ای که صلاح الدین اش در تهران آماده می کرد منبع دیگری نبود. نهایتا تصمیم گرفتم به ایران سفر کنم. زبان فارسی را بلد نبودم و در ایران دوست و آشنایی نیز نداشتم ولی تصمیم گرفتم که بروم و رفتم. در آنجا سوار تاکسی شدم و به پول آن زمان پولی دادم و چون نتوانستم فارسی حرف بزنم راننده فهمید و به زبان ترکی با من حرف زد. از او پرسیدم در ایران کجا ها را می توانم ببینم و او هم گفت که اصفهان و شیرازو قم و مشهد را پیشنهاد داد. تصمیم گرفتم اول به قم و سپس به مشهد بروم. نمی دانستم در قم حرم خواهر امام رضا سلام الله علیها و در مشهد حرم امام رضا سلام الله علیه است. در قم به میدان هفتاد و دو تن رفتم. راننده تاکسی ها , حرم صدا می کردند. با تصور اینکه حرم مرکز شهر است سوار شدم و به آنجا رفتم. در اطراف حرم کوچه های تنگ و خانه های قدیمی نظر مرا به خود جلب کرد. کمی بعد صدای اذان ظهر به گوشم خورد و من به آن طرف رفتم و یک حرم بزرگ را دیدم. وضو گرفتم و بر اساس مذهب حنفی نمازم را ادا کردم. آن روز پنج شنبه بود و در اطراف حرم این بار راننده تاکسی ها , جمکران صدا می کردند. نمی دانستم جمکران کجاست و در آنجا چه می کنند ولی در نهایت سوار اتوبوس شدم و به آنجا رفتم. در اتوبوس مدام صلواتهایی می فرستادند که من تا به حال نشنیده بودم. تا رسیدن به جمکران ۲۵ صلوات فرستادیم. با غروب آفتاب جمعی که در آنجا بود چندین برابر شد و مراسم مرثیه خوانی عجیبی برگزار شد. مردم گریه می کردند و فقط ندای “یا حسین” سر می دادند. آن شب با تمام معنویت گذشت. بعد از آن شب شروع به تحقیق درباره امام حسین سلام الله علیه کردم.

گویا یک دست غیبی مرا هدایت می کرد. بعد از اینکه به تهران برگشتم تصمیم گرفتم به مشهد بروم. از ترمینال آزادی بلیط گرفتم و در صندلی کنار من جوانی ۲۸-۲۵ ساله نشست. تا اینکه به زبان فارسی با من حرف زد گفتم که من اهل ترکیه هستم. خودش کمی ترکی بلد بود. بعد از حدود دو ساعت سیگارش را در آورد و به من هم تعارف کرد ولی من گفتم که سیگار نمی کشم. برای اینکه سیگار مرا اذیت نکند به صندلی آخر که خالی بود رفت و در آنجا سیگارش را کشید. در طول راه به من چای و از این قبیل تنقلات می داد. جوانی صمیمی و انقلابی بود.

بعد از یک راه طولانی نزدیکی های صبح ساعت ۳٫۳۰ بود که به مشهد رسیدیم. علی به من گفت که برویم خانه من و مهمان من باش و گفت که این وقت شب جایی نداری بری. هرچقدر اصرار کرد من قبول نکردم. از هم حالیت طلبیدیم و جدا شدیم. بعد سوار اتوبوس شدم ولی خودم هم نمی دانستم کجا می روم. اتوبوس در حال حرکت بود که به یک میدان مجلل رسیدیم. چند نفر در آنجا پیاده شدند من نیز تصمیم گرفتم که پیاده شوم. به اذان صبح چیزی نمانده بود. تا اینکه دیدم انسانها به طرف مکان نورانی می روند تصمیم گرفتم من هم به آنجا بروم. در مقابلم گنبدی دیدم از طلا و اطراف آن حرم پر بود از مغازه ها. فهمیدم که اینجا حرم امام هشتم شیعیان امام رضا سلام الله علیه است. وضو گرفتم و به شیوه مذهب حنفی نمازم را ادا کردم. بعد از ادای نماز از پشت پرده زنی را دیدم که از آمریکا اظهار نفرت می کرد. از این حرکت وی خیلی خوشحال شدم. بر اساس آموزه های دینیمان زیارت کردن مزارها جایز نیست. حتی بر اساس نظر ابن تیمیه این کار شرک می باشد. به این خاطر زیارت خود را تمام کردم ولی از ته دل نبود. در مورد امام چیزی نمی دانستم ولی آن مکان مقدس مرا جذب کرده بود. تصمیم گرفتم چیز هایی یاد بگیرم. آن روز جمعه بود. برای استراحت کردن می خواستم به هتلی بروم. به خدام حرم گفتم که اهل ترکیه هستم و از آن ها کمک خواستم. آنها نیز مرا به نزد آخوندی که ترکی بلد بود بردند. وقتی با آخوند حرف زدم او به من کمک کرده و مرا همراه شخصی عراقی به هتلی فرستاد. آن شخص از دست مظالم صدام از عراق فرار کرده بود. در راه که به زبان عربی صحبت می کرد از مرثیه و غذا حرف می زد.آنجا بود که فهمیدم در جایی مرثیه وجود دارد و بعد از آن صبحانه می دهند. به آنجا رفتیم و شخصی مرثیه ای جانسوز در آنجا می خواند. ندای “یا حسین” ” یا علی” ” یا فاطمه مدام تکرار می شد. همه با هم گریه می کردیم با این تفاوت که آن ها می دانستند برای چه گریه میکنند ولی من نمی دانستم. از امام حسین و کربلا خبر نداشتم.

وقتی جمعه برای اقامه نماز رفتم جمعیت شگفت انگیزی آنجا بود. چون که در مکتب شیعی مثل مکتب اهل سنت مردم در هر مسجدی نماز نمی خوانند بلکه همه در مکان بزرگی به نام “مصلا” جمع می شوند.

در این سفر چیزهای زیادی یاد گرفتم. گریه کردن و در یک مکان نماز جماعت خواندن و به صورت دسته جمعی دعا کردن و در هر جایی صلوات فرستادن و مسح کردن پاها در وضو و در نماز دست ها را در کنار قرار دادن و نمازها را پشت سر هم خواندن و بر مهر نماز خواندن و از این قبیل چیزها مرا به خود جذب کرد. آنچنان که در شهر قم تحت تاثیر قرار گرفته بودم در مشهد هم بدین شکل تحت تاثیر قرار گرفتم. بعد از اینکه از مشهد برگشتم از اصفهان و شیراز دیدن کردم. در شیراز حرم امامزاده احمد شاهچراغ را زیارت کردم. شیراز شهر بسیار زیبایی بود. هیچ وقت حافظ شیرازی را فراموش نمی کنم.

در تهران جایی به نام بهشت زهرا وجود دارد که آرامگاه بهشتی ها و باهنرها و چمران ها میباشد. گویی آنها برای کسانی که به آنجا می روند آغوش خودشان را باز می کنند. کسانی که به بهشت زهرا می آمدند قرآن می خواندند و دعا می خواندند و گریه می کردند و بعضی ها هم چایشان را می خوردند.

با این احساسات از ایران به ترکیه برگشتم. همه چیز را با چشم خودم دیدم و حس کردم و با قلبم احساس کردم و عشق اهل بیت را جستجو کردم و نهایتا به آن رسیدم. خدا را شکر.

با اصرار تلاش کردم تا موقوفه ای تاسیس شود. نهایتا وقف “باب علی” را به کمک چند نفر راه انداختیم. بر اساس قانون باید دوازده نفر می بود. به سختی آن دوازده نفر را پیدا کردیم. حتی بوسیله همسران چند نفر این دوازده نفر را پیدا کردیم.

دو باره “سته قطب” ” طبری” ” ابن هشام” “ابن عشاق” و کتاب های دیگر را خواندم و نهایتا کتاب خودم را با نام “صحابه از نگاه آینه رسالت الهی” در سال ۲۰۰۶ وارد بازار کردم. در سال ۲۰۱۰ کتاب “سعادت الهی در آینه قرآن و رسالت ” و سپس کتاب “امتحان الهی” را تالیف کردم. در حال حاظر نیز در حال اتمام کتاب “ولایت الهی و رسالت الهی ” می باشم.

بعد از آنکه نگارش کتاب “صحابه” تمام شد در مورد انتشار آن تردید داشتم. من یک پسر و دو دختر دارم. دخترانم در مدرسه امام خطیب درس می خواندند. به خاطر مشکل حجابی که مطرح بود دخترانم را از آنجا خارج کردم و به مدرسه دیگری ثبت نام کردم و دبیرستان را تمام کردند. بعد از آن تصمیم گرفتم آن ها را به ایران ببرم. دخترم عایشه که بعدا اسمش نرگس شد در تهران و در دانشگاه شهید بهشتی در رشته علوم سیاسی ثبت نام کرد و بعد از من اولین کسی بود که مکتب اهل بیت را پذیرفت. من و دخترانم به مکتب اهل بیت گرویدیم ولی همسرم همچنان در مذهب حنفی باقی مانده بود. هیچ زمان به او اصرار نکردم. فقط روزی به او گفتم “می دانید که تا زمانی که در مکتب اهل سنت بودم احکام آن را به جا می آوردم” ایشان نیز تصدیق کرد بنده را و گفتم آیا در مورد اهل بیت تردیدی دارید؟ او گفت خیر. از آن شب به بعد او هم به مکتب اهل بیت گروید. در آخر پسرم سعید محمد نیز به این مکتب گروید. در این میان خواهر همسرم زینب (آیسل ) را به مدرسه “جامعه الزهرا ” در قم فرستادم. .در آنجا پنج سال ماند. و الان خود از مروجین مکتب حقه اهل بیت سلام الله علیهم در شهر آدیامان است و تاکنون بیش از چند صد نفر از بانوان این دیار با زحمات خالصانه ایشان به مکتب شیعه رهنمون گشته اند . بعد ها دختر یکی دیگر از جاری هایم را به آنجا فرستادم. دخترم نرگس در سال آخر دانشگاه دچار یک بیماری شد و این بیماری هفت سال طول کشید. و با درد رنج این دنیا را وداع گفت . دخترم نرگس عاشق اهل بیت و حضرت زهرا سلام الله علیهم بود و در این راه زحمات بسیار کشید هم با سخنرانی و هم نویسندگی و انتشار معارف اهل بیت عصمت و طهارت سلام الله علیهم . دخترم الیف نیز دچار یک بیماری شد و به کشورمان ترکیه برگشت. هم نویسنده و هم شاعر قوی ای هست. ودر مناسبت های مذهبی بسیار فعال است .

تردیدم در مورد انتشار کتاب ” صحابه” بعد از زیارت امام رضا سلام الله علیه رفع شد. وقتی به اصفهان برگشتم یک روز در خواب امام را دیدم که در ظرفی به من ماهی داد. با این اشاره که امام به من کرد کتاب را روانه بازار کردم.

فهمیدم که در مکتب اهل بیت حیات وجود دارد. اسلام حقیقی در آنجا تعلیم داده می شود. دوست و دشمن با آن مکتب مشخص می شود. امامت و ولایت و نبوت و رسالت و خلافت و عبادت و رهبری و سیاست و بوسیله آن مشخص می شود. صحابه و حق و باطل و اخلاق و عدالت و آزادی شناخته می شود. جنگ و صلح و جهاد و بوسیله این مکتب شناخته می شود. مشرک و منافق و ظالم و کافر و طاغوت با این مکتب قابل فهم است . دنیا و آخرت و بهشت و جهنم و برزخ با مکتب اهل بیت قابل درک است . مطالب مفید و تمیز با آن قابل فهم است.

الله و غیب و شیطان و حیله و غوغا و متکبر با مکتب اهل بیت قابل تشخیص است. چون که آنان از طرف خدا انتخاب شده اند. بنا به سوره احزاب انسان های معصوم هستند. آن ها کشتی نجات هستند و ستون دین هستند. آنها درهای رحمت الهی هستند.

آنها در برابر ظالم و ظلم و امپریالیسم و طاغوت و استکبار قیام کردند. آن ها مظلومین و مستضعفین و یتیمان و مسکینان را در آغوش گرفته اند. آنها به کمالات رسیده اند و انسان ها را به خدا نزدیک می کنند. آن ها سرچشمه عشق و محبت هستند و تجلی خدا می باشند و آینه انسانیت می باشند و مژده یوسف زهرا هستند.

آن ها امتداد بخش آدم(علیه السلام) و نوح و ابراهیم بت شکن و موسی و روح الله عیسی و خاتم پیامبران می باشند و صراط مستقیم و تمثیل قرآن کریم و ظهور آیات الهی می باشند.

زنجیر های اسارت را می شکنند و راهی هستند که از تاریکی به روشنایی میبرند. به این خاطر مکتب اهل بیت را انتخاب کردم و خدایم را هزاران بار شکر می گویم.

ای انسان ها اهل بیت را برای شما تحقیق کردم و از بهترین اعمال پیروی کنید.

سلام و درود بی پایان خدا بر پیامبر رحمت و اهل بیت آن و کسانی که از آن ها پیروی می کنند و بصیرت آن ها باز می باشد.

جمعه ۲۰۱۴/۲/۷

———————–

منبع: اختصاصی استبصار

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما