گروه مترجمان سایت رهیافته
روایت داوود کیم از مسلمان شدن خودش

در کره به عنوان یک خواننده شروع به کار کرده بودم ، هرچند خیلی مشهور نبودم اما خوشبختانه فرصتی برای اجرا در جاکارتا (پایتخت اندونزی) بدست آوردم . درآن زمان اطلاعاتی درباره اسلام نداشتم و حتی نمیدونستم که مسلمانان زیادی در اندونزی زندگی میکنند. در آنجا ۲ چیز من را تحت تاثیر قرار داد :

به گزارش رهیافته (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) ترجمه از گروه مترجمان سایت رهیافته : اولین خاطره من از اسلام، ماجرای ۱۱ سپتامبر بود . آن زمان ۸ ساله بودم، در تلویزیون دیدم که ساختمان بزرگی فرو ریخت و، واقعا شگفت زده شده بودم و همان زمان برای اولین بار کلمه ” اسلام ” را از تلویزیون شنیدم .

درست نمیدانم، اما فکر میکردم اسلام خطرناک است به این دلیل که رسانه ها همیشه تصاویر منفی درمورد اسلام نشان میدهند، جنگ ، ظلم ، تروریسم و … .

بنابراین من هم فکر می کردم مسلمانها خطرناک وخشن هستند. من یک مسیحی کاتولیک بودم اما شخصا به هیچ دینی علاقه نداشتم و سرگرم زندگی خودم بودم تا اینکه یک روز تصور بد من از اسلام به کلی نابود شد …

 

در کره به عنوان یک خواننده شروع به کار کرده بودم ، هرچند خیلی مشهور نبودم اما خوشبختانه فرصتی برای اجرا در جاکارتا (پایتخت اندونزی) بدست آوردم . درآن زمان اطلاعاتی درباره اسلام نداشتم و حتی نمیدونستم که مسلمانان زیادی در اندونزی زندگی میکنند. در آنجا ۲ چیز من را تحت تاثیر قرار داد :

 

اول اینکه آنها (مسلمانان اندونزیایی) همانطور که انتظار داشتم خیلی مهربان بودند و دوم اینکه دختران زیادی سرشان را با پوششی پوشانده بودن ( حجاب داشتن ) . اون موقع حتی نمیدونستم حجاب چه چیزی هست و خب همانطور که می دانید اندونزی کشور بسیار گرمی است برای همین خیلی کنجکاو شدم و از یکی از دخترهایی که حجاب داشت پرسیدم که چرا سرتو با روسری بستی ؟! کسی شما رو مجبور به این کار کرده ؟!
و او گفت : من یک الماس فوق العاده باارزش هستم و نمی خوام زیبایی هایم را به دیگران نشان بدهم ، هیچکس من را مجبور به این کار نکرده است. این انتخاب من هست و من به این انتخابم افتخار میکنم.

در آن لحظه من واقعا شوکه شدم چون فکر می کردم داشتن حجاب از روی ظلم و فشار هست، ولی اونها واقعا بهش افتخار میکردن و اجباری درکار نبود.

باخودم گفتم چه چیزی باعث شده که اون دختر اینقدر به خودش افتخار کنه ؟ !!! در آن زمان نمی دانستم اون دلیل ایمان هست.

الان که فکر میکنم می بینم اون اتفاق یک نشانه از طرف خداوند بود، اما من متوجه نشدم. وقتی به کره برگشتم پدرم بطور ناگهانی شغلش را از دست داد و من به خاطر کار کردن موسیقی رو کنار گذاشتم، شغلم رو دوست داشتم اما کار راحتی نبود . چون می خواستم کارهای خلاقانه تری انجام بدم فعالیت در یوتیوب را شروع کردم و بطور اتفاقی درمورد خاطراتم از مسلمانان اندونزیایی در یوتیوب گفتم که اتفاقا افراد زیادی اون ویدیو رو تماشا کردند و این دومین رویارویی من با اسلام بود.

اما این بار متوجه نشانه خداوند شدم، این دفعه اوضاغ فرق داشت و به شرایطی که در آن زمان داشتم برمی گشت . من نمی تونستم در این مورد باکسی صحبت کنم اما در واقع شرایط سختی داشتم، چون هدف زندگی من موسیقی بود. ولی مجبور شده بودم اون رو کنار بذارم به همین دلیل انگیزه زندگی کردن رو ازدست داده بودم . می خواستم قدم بعدی رو بردارم اما نمیدونستم چطور این کارو انجام بدم و واقعا سردرگم شده بودم و آرامش ذهنی نداشتم.

درهمین زمان بطور شگفت انگیزی بواسطه یوتیوب شانسی برای آشنایی با اسلام به من عطا شد و بوسیله یوتیوب توانستم مسلمانهای زیادی را در دنیای واقعی و از نزدیک ملاقات کنم و با اونها هم صحبت بشم و چیزهایی رو که درمورد اسلام نمیدونستم فهمیدم ، پاسخ سوالاتی مثل اینکه چرا مسلمانها به خدا (الله) اعتقاد دارن ، چرا نماز می خونن ، چرا گوشت خوک و شراب نمیخورن و چه چیزی حلاله و چه چیزی حرامه ، پیامبر اونها حضرت محمد ص کیه ؟ و ….

کم کم چیز های خیلی زیادی درمورد اسلام یادگرفتم و احساس کردم یک چیز خیلی خاصی پیدا کردم که قبلا هیچوقت چنین احساسی نسبت به چیزی نداشتم . توضیح اش سخته اما احساس کردم مسلمانها همون چیزی رو دارن که من گم کردم و به همین خاطره که روش زندگی اونها با روش زندگی من متفاوته . من معتقد بودم که زندگی یک رقابته و فقط برنده شدن تو این رقابت موفقیت محسوب می شه و من باید بجنگم و برنده بشم ، اما مسلمانها متفاوت بودند.

اونها همیشه به دیگران کمک می کردن و همیشه بابت چیزهایی که بهشون داده شده بود شکرگزار بودن روش زندگی اونها خیلی من رو تحت تاثیر قرار داد ، دوست مسلمانم به من گفت : زندگی یه سفره نه یه رقابت و هدف این سفر رفتن به راه راست و هدایت شدن به سمت الله هست، اگر خدا(الله) رو در مسیر درست دنبال کنی در پایان این مسیر هدیه فوق العاده ای خواهد بود که همان جنّت یعنی (بهشت) است.

وقتی من این رو شنیدم احساس کردم کسی سیلی محکمی به صورتم زد و باور اینکه میتونم به راه راست برم منو منقلب کرد و تحت تاثیر قرار داد، در ابتدا و انتهای هرچیز الله وجود داشت و این همون چیزی بود که دنبالش می گشتم . به این ترتیب برای آشنایی بیشتر بااسلام شروع کردم به انجام دادن و دنبال کردن احکام و اعمال دین اسلام ؛ قرآن خوندم، درمورد حضرت محمد پیامبر اسلام مطالعه کردم ، یک ماه ، ماه رمضان رو روزه گرفتم، به مسجد رفتم و نماز خوندم و همه اینها فقط در چند ماه اتفاق افتاد. همونطور که احکام اسلامی رو یکی یکی تجربه می کردم ایمان من هم بیشتر می شد ، ایمانم به خدا ، کسی که من رو آفرید و راهنمایی کرد ، و اینها هیچوقت قبلا برای من اتفاق نیافتاده بود ، من کم کم اینها رو متوجه شدم و مهم ترین چیز این بود که خودم شخصا اونها رو تجربه کرده بودم و هیچ کس منو مجبور نکرده بود . وقتی روزه گرفتم شکر گزاری را یافتم و همچنین نماز خواندن برای خدا به من آرامش ذهنی میدهد ‌.

بااینکه بالاخره از اعتقادم مطمئن شدم و به مسلمان شدن فکر می کردم اما زمان زیادی برای مسلمان شدن مردد بودم. و این تردید دلایل مختلفی داشت ؛

اول اینکه آیا می تونم بر قضاوت دیگران به عنوان یه مسلمان غلبه کنم ؟

دوم اینکه آیا کاملا برای مسلمان شدن آماده هستم ؟

و هم چنین مخالفت خانوادم برای من بزرگترین مشکل و فشار بود تا اینکه یک روز به خودم گفتم چرا باید به خودم فشار بیارم ؟ اسلام دینی هست که بین من و خدا ارتباط برقرار می کنه نه دیگران، اگر خدا برنامه ای به من داده پس خودش هم میتونه به من پاسخ بده پس به مسجد رفتم و ازش پرسیدم (خدا) که من باید چیکار کنم ؟

و بطور باور نکردنی ای افکار آشفته من سامان پیدا کرد و به نتیجه رسیدم و به خودم گفتم که تو ایمان و اراده انجام احکام دین اسلام رو داری پس لازم نیست بیشتر از این تردید کنی و نیازی هم نیست که به حرف دیگران اهمیت بدی چون زندگی تو مال خودته نه برای دیگران، رابطه تو وخدا بین خودتونه و دیگران نمیتونن مسئولیت زندگی تو به عهده بگیرن، حتی پدرو مادرت( البته که من پدر و مادرم و دوست دارم ) و الان معتقدم که من کامل نیستم و ممکنه اشتباهاتی ازم سربزنه اما (الله) من رو به سمت راست هدایت می کنه همونطور که من رو تا اینجا راهنمایی کرده.

من در برنامه خدا قرار دارم پس میدونم که کمکم می کنه و در نتیجه تصمیم گرفتم دینم رو تغییر بدم. این داستان من بود.

من الان داوود هستم و به این افتخار می کنم، من به تنهایی در قایق کوچکی درون دریای تاریک و بزرگی شناور بودم بدون اینکه بدونم به کجا میرم اما خدای مهربون منو دید و نشونه هاش رو برام فرستاد و خوشبختانه من اون نشونه ها رو دیدم و دنبال کردم و در آخر فهمیدم که رفتن به سمت خدا هدف این سفره و باور دارم که این چراغ هدایتی که خداوند به من داد بهترین نعمت و هدیه ی زندگیم هست. پس تلاش میکنم مسلمان خوبی باشم و کم کم همه چیز رو یادبگیرم.

کاری از گروه ترجمه سایت رهیافتگان وابسته به انجمن شهید ادواردو آنیلی

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما