تاریخ انتشار :

امین الاسلام ابوعلی فضل بن حسن طَبرِسی

ماجرای زنده به گور شدن علامه طبرسی

خدایا اگر نجات پیدا کنم، تفسیری بر قرآن تو خواهم نوشت.خدایا مرا از این تنگنا نجات بده تا عمرم را صرف انجام این کار کنم

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) قبر شیخ آماده بود و کنار آن تلی از خاک دیده می شد. مردم اطراف قبر حلقه زدند.

صدای گریه آنها هر لحظه زیادتر می شد.
جسد شیخ طبرسی را از تابوت بیرون آوردندو داخل قبر گذاشتند.
قطب الدین راوندی وارد قبر شد و جنازه را رو به قبله خواباند و در گوشش تلقین خواند.

سپس بیرون آمد و کارگران مشغول قرار دادن سنگهای لحد در جای خود شدند.

پیش از آنکه آخرین سنگ در جای خود قرار داده شود، پلک چشم چپ شیخ طبرسی تکان مختصری خورد اما هیچ کس متوجه حرکت آن نشد! کارگران با بیل هایشان خاکها را داخل قبر ریختند و آن را پر کردند. روی قبر را با پارچه ای سیاه رنگ پوشاندند. آفتاب به آرامی در حال غروب کردن بود. مردم به نوبت فاتحه می خواندند و بعد از آنجامی رفتند.

شب هنگام هیچ کس در قبرستان نبود.

شیخ طبرسی به آرامی چشم گشود.

اطرافش در سیاهی مطلق فرو رفته بود.

بوی تند کافور و خاک مرطوب مشامش را آزار می داد.
ناله ای کرد.
دست راستش زیربدنش مانده بود.
دست چپش را بالا برد.
نوک انگشتانش با تخته سنگ سردی تماس پیداکرد.
با زحمت برگشت و به پشت روی زمین دراز کشید.
کم کم چشمش به تاریکی عادت می کرد.
بدنش در پارچه ای سفید رنگ پوشیده بود.

آرام آرام موقعیتی را که در آن قرار گرفته بود درک می کرد. آخرین بار حالش هنگام تدریس به هم خورده بود و دیگر هیچ چیز نفهمیده بود.
اینجا قبر بود! او رابه خاک سپرده بودند. ولی او که هنوز زنده بود. زنده به گور شده بود. هوای داخل قبر به آرامی تمام می شد و شیخ طبرسی صدای خس خس سینه اش را می شنید. چه مرگ دردناکی انتظار او را می کشید. ولی این سرنوشت شوم حق او نبود. آیا خدا می خواست امتحانش کند؟

چشمانش را بست و به مرور زندگیش پرداخت. سالهای کودکی اش را به یاد آورد واقامتش در مشهد الرضا را. پدرش «حسن بن فضل » خیلی زود او را به مکتب خانه فرستاد.

از کودکی به آموختن علم و خواندن قرآن علاقه داشته و سالها پشت سر هم گذشتند. به سرعت برق و باد!
شش سال پیش زمانی که ۵۴ ساله بود، سادات آل زباره او را به سبزوار دعوت کرده و شیخ دعوتشان را پذیرفت و به سبزوار رفت. مدیریت مدرسه دروازه عراق را پذیرفت و مشغول آموزش طلاب گردید وسرانجام هم زنده به گور شد!

چشمانش را باز کرد.
چه سرنوشت شومی برایش ورق خورده بود.
دیگر امیدی به زنده ماندن نداشت.
نفس کشیدن برایش مشکل شده بود.
هر بار که هوای داخل گور را به درون ریه هایش می کشید سوزش کشنده ای تمام قفسه سینه اش را فرا می گرفت.
آن فضای محدود دم کرده بود و دانه های درشت عرق روی صورت و پیشانی شیخ را پوشانده بود.
در این موقع به یاد کار نیمه تمامش افتاده و چون از اوایل جوانی آرزو داشت تفسیری بر قرآن کریم بنویسد. چندی پیش محمد بن یحیی بزرگ آل زباره نیز انجام چنین کاری را از او خواستار شده بود.

اما هر بار که خواسته بود دست به قلم ببرد و نگارش کتاب را شروع کند، کاری برایش پیش آمده بود. شیخ طبرسی وجود خدا را در نزدیکی خودش احساس می کرد. مگر نه اینکه خدا از رگ گردن به بندگانش نزدیک تر است؟ به آرامی با خودش زمزمه کرد:

خدایا اگر نجات پیدا کنم، تفسیری بر قرآن تو خواهم نوشت.خدایا مرا از این تنگنا نجات بده تا عمرم را صرف انجام این کار کنم.

ولی شیخ طبرسی در حال خفگی و زنده بگور شدن بود.

پنجه هایش را در پارچه کفن فرو برد و غلت خورد. صورتش متورم شده بود.

اما به یکباره کفن دزد با ترس و لرز وارد قبرستان بزرگ می شود.
بیلی در دست به سمت قبرشیخ طبرسی رفت.

بالای قبر ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت. قبرستان خاموش بود و هیچ صدایی به گوش نمی رسید.
پارچه سیاه رنگ را از روی قبر کنار زد و با بیل شروع به بیرون ریختن خاکها کرد.
وقتی به سنگهای لحد رسید، یکی از آنها را برداشت.

صورت شیخ طبرسی نمایان شد.

نسیم خنکی گونه های شیخ را نوازش داد. چشمانش را باز کرد و با صدای بلند شروع به نفس کشیدن کرد. کفن دزد جوان، وحشت زده می خواست از آنجا فرار کند اما شیخ طبرسی مچ دست او را گرفت.

صبر کن جوان! نترس من روح نیستم. سکته کرده بودم. مردم فکر کردند مرده ام مرا به خاک سپردند. داخل قبر به هوش آمدم. تو مامور الهی هستی….

آیامرا می‌شناسی؟

بله می شناسم! شما شیخ طبرسی هستید که امروز تشییع جنازه تان بود.
دلم می خواست، دلم می خواست زودتر شب شود و بیایم کفن شما را بدزدم!
به من کمک کن از اینجا بیرون بیایم.
چشمانم سیاهی می رود. بدنم قدرت حرکت ندارد.

کفن دزد جوان سنگها را بیرون ریخته و پایین رفت و بدن کفن پوش شیخ طبرسی را بیرون آورده در گوشه ای خواباند و بندهای کفن را باز کرد و آن را به کناری انداخت.

مرا به خانه ام برسان. همه چیز به تو می دهم. از این کار هم دست بردار.

کفن دزد جوان لبخند زد و بدون آنکه چیزی بگوید شیخ را کول گرفت و به راه افتاد.

شیخ طبرسی به کفن اشاره کرد و گفت: آن کفن را هم بردار.
به رسم یادگاری! به خاطر زحمتی که کشیده ای جوان به سمت کفن رفت. خم شد و آن را برداشت.

خیلی وقت است به این کار مشغولی؟

بله جناب شیخ. چندین سال است عادت کرده ام در این شهر مرگ و میر زیاد است.

اگر روزی مرده ای را در یکی از قبرستانهای این شهر خاک کنند و من شب کفنش را ندزدم آن شب خوابم نمی برد. کفن ها را به بازار مشهد رضا می برم و می فروشم.

از این کار توبه کن، خدا از سر تقصیراتت می گذرد.

آن دو از قبرستان خارج شدند. جوان پرسید:

از کدام طرف بروم؟

برو محله مسجد جامع، من همسایه محمد بن یحیی هستم.

جوان به راه خود ادامه داد. شیخ طبرسی نگاهش را به آسمان و ستاره های بیشمار آن دوخته بودوخدارا شکر میگفت.
علامه طبرسی با کمک خداوند نذرش را ادا کرد و کتاب گرانبهای تفسیر مجمع البیان رانوشت

(ریاض العلماء، ج ۲، ص ۳۵۸؛ روضات الجنات، ج ۵، ص ۳۶۲؛ مستدرک الوسائل، ج ۳، ص ۴۸۷)

 

<

>

تکمیلی – بررسی داستان از نگاه مرکز پژوهشهای صدا وسیما

از داستان‌های عجیبی که به علامه طبرسی نسبت داده‌اند، داستان سکته طبرسی و نجات او از مرگ است.

این ماجرا اول بار در ‌ریاض‌العلماءِ افندی بیان شده است.
«از غرائب احوال و کرامات شیخ طبرسی که مشهور است، این است که وی را سکته افتاد. پس از غسل و کفن، به خاکش سپردند. قضا را در گور به هوش آمد. چون خود را بدان حال دید، نذر کرد که اگر نجات یابد، کتابی در تفسیر قرآن تألیف نماید. در آن حال، کفن‌دزدی از آنجا می‌گذشت. چون قبر تازه‌ای یافت، به طمع سرقت کفن، گور را نبش کردن گرفت و هنگامی که نبش قبر کرد و به کندن کفن مشغول شد، یک‌باره وی دست نباش را گرفت. نباش شگفت‌زده شد و بسیار ترسید. وقتی با نباش صحبت کرد، ترس او بیشتر شد. بنابراین، به نباش گفت: نترس! من زنده هستم، تنها سکته‌ای بر من عارض شد. خویشانم مرا به گمان آنکه مرده‌ام، به خاک سپردند. سپس از قبر برخاست، ولی از شدت ضعف قادر به راه رفتن نبود. نباش او را به خانه رساند و علامه به خاطر نذری که کرده بود، شروع به تألیف مجمع‌البیان کرد».۱

نخستین کسی که درباره صحت این واقعه تردید کرد، محدث نوری (متوفی ۱۳۲۰هـ .ق) است که در المستدرک خود می‌نویسد: «با وجود شهرت این حادثه، من این واقعه را در هیچ‌جا قبل از این کتاب ریاض العلماء ندیدم و چه بسا این واقعه، درباره فتح‌الله کاشانی، مفسر منهج‌الصادقین باشد».۲

نویسنده کتاب ریحانه‌الادب، پس از آنکه این داستان عجیب را به نقل از روضات‌الجنات خوانساری و ریاض‌العلماء افندی نقل می‌کند، می‌گوید:

در قصص العلماء، نظیر قضیه مذکور را به آقامحمدهادی، پسر صالح مازندرانی و دخترزاده علامه مجلسی نسبت داده و گوید که از مشاهیر فضلا بوده و تألیفات بسیار داشته، از آن جمله است ترجمه قرآن کریم با شأن نزول و نیک و بد استخاره آیات. سبب نوشتن آن چنین بود که وقتی سکته کرد یا مرض صرع که او داشته طول کشید، او را به خاک سپردند و الخ… .۳

در همین کتاب آمده است: «خوانساری در روضات‌الجنان این قضیه را به ملافتح کاشانی هم نسبت داده است».۴
نادرست بودن چنین داستانی، آشکار است. نخست آنکه این داستان در هیچ‌یک از مؤلفات پیشینیان، چنان‌که فاضل نوری نیز بدان اشارات کرده، به نظر نرسیده و حتی مستند صاحب ریاض نیز شهرت محض بوده است. علاوه بر غیر عقلانی و غیر عادی بودن چنین حادثه ـ فی نفسه ـ به فرض صحت این واقعه، انتساب آن به شیخ طبرسی درست نیست؛ چه آنکه وی در مقدمه مجمع‌البیان، هیچ اشاره‌ای به آن نکرده و انگیزه تألیف کتابش را چنین وصف می‌کند:

از آغاز جوانی و ریعان شباب، مرا به فراهم آوردن کتابی در تفسیر رغبتی وافر بود، لکن حوادث روزگار و موانع دهر غدار، این مهم را در عقده تأخیر و تعذّر می‌داشت و اکنون که سالیان عمر من به شصت برآمده، عنایت مولی ابی‌منصور، محمد بن یحیی بن هبه‌الله، در انحلال این عقده و تحقق این مهم دستگیر و پایمرد شد.۵
بنابراین، کلام مفسر، خود، حجت قاطع به رد این داستان می‌تواند باشد».۶

 

 

اشتراک گذاری :


  1. ناشناس گفت:

    سلام
    این داستان از کجا نقل شده؟

  2. ناشناس گفت:

    کفن ها را بازار رضا میبرده؟؟

آخرین اخبار