انجمن اسلامی شهید ادواردو آنیلی منتشر کرد:
کوتاه نوشت از زندگی شهید حسین خرازی

شهید خرازی یک عارف بود. همیشه با وضو بود. نمازش توام با گریه و شور و حال بود و نماز شبش ترک نمی‌شد. معتقد بود: هرچه می‌کشین و هرچه که به سرمان می‌آید از نافرمانی خداست و همه، ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد.

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) مولف :  جمال طاهری ( علی )  / دیگر کوتاه نوشت از شهدای شاخص اصفهان را اینجا ببینید

شهید حسین خرازی فرمانده لشکر 14 امام حسین علیه السلام

***
حساسیت فوق‌العاده‌ای نسبت به مصرف بیت‌المال داشت، همیشه نیروها را به پرهیز از اسراف سفارش می‌کرد و می‌گفت: وسایل و امکاناتی را که مردم مستضعف دراین دوران سخت زندگی جنگی تهیه می‌کنند و به جبهه می‌فرستند بیهوده هدر ندهید، آنچه می‌گفت عامل بود، به همین جهت گفتارش به دل می‌نشست.

**
نیمه‌های شب اغلب از آسایشگاهها و محلهای استقرار نیروی لشکر سرکشی نموده و حتی نحوه خوابیدن آنها را کنترل می‌کرد. گاه، اگر پتوی کسی کنار رفته بود با آرامش تمام آن را بر روی او می‌کشید.

**

شهید خرازی یک عارف بود. همیشه با وضو بود. نمازش توام با گریه و شور و حال بود و نماز شبش ترک نمی‌شد. معتقد بود: هرچه می‌کشین و هرچه که به سرمان می‌آید از نافرمانی خداست و همه، ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد.

***

دور تا دور نشسته بودیم.  نقشه ، آن وسط پهن بود.

حسین گفت :

” تا یادم نرفته اینو بگم، اون جا که رفته بودیم برای مانور؛ یه تیکه زمین بود. گندم کاشته بودن. یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چه قدر از بین رفته، پولشو به صاحبش بِدن. “


***
داییش تلفن کرد, گفت: “حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همین طور نشستین؟”

گفتم: “نه. خودش تلفن کرد.  گفت: دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه می آد. گفت: شما نمی خواد بیاین.  خیلی هم سرحال بود.”

گفت: ” چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده”.

همان شب رفتیم یزد، بیمارستان.

به دستش نگاه می کردم. گفتم: ” خراش کوچیک! “

خندید…

گفت:

” دستم قطع شده، سرم که قطع نشده”

****

گفت: ” توی عملیات خیبر، که دستم قطع شده بود ؛ بهم الهام شد: حسین می خوای شهید بشی یا نه؟ “

حس می کردم هر جوابی بدم همون می شه.

یاد بچه ها افتادم، یاد عملیات.  فکر کردم وقتش نیست حالا.

گفتم:

“نه. چشم باز کردم دیدم یکی داره زخممو میبنده.”

***

مرحله اول عملیات که تمام شد، آزاد باش دادن و یک جعبه کمپوت گیلاس؛ خنک، عینهو یک تکه یخ. انگار گنج پیدا کرده بودیم توی این گرما.

از راه نرسیده، گفت: “می خواین از مهمونتون پذیرایی کنین؟ “

گفتم: ” چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحاب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چی کارشون کنیم.”

چند دقیقه نشست .تحویلش نگرفتیم. رفت .

علی که آمد تو، عرق از سر و رویش می بارید. یک کمپوت دادیم دستش.

گفتم : ” یه نفر اومده بود، لاغر مُردنی. کمپوت می خواست بهش ندادیم. خیلی پُر رو بود.”

گفت : “همین که الان از این جا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟ “

گفتم : ” آره. همین.”

گفت : ” خاک ! حاج حسین بود.”

***

بخشی از وصیتنامه:

از مردم می‌خواهم که پشتیبان ولایت فقیه باشند.

راه شهدای ما راه حق است.

اول می‌خواهم که آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا کنند و از خدا می‌خواهم که ادامه‌دهنده راه آنها باشم.

آنهایی که با بودنشان و زندگی‌شان به ما درس ایثار دادند.

با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند.

از مسئولین عزیز و مردم حزب‌الهی می‌خواهم که در مقابل آن افرادی که نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف کنند و الان در کشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بی‌حجابی زده‌اند در مقابل آنها ایستادگی کنید و با جدیت هر چه تمامتر جلو این فسادها را بگیرید.

و السلام.

حسین خرازی – 1/10/1365

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما