انجمن اسلامی شهید ادواردو آنیلی منتشر کرد:
کوتاه نوشت از شهید محمد رضا حبیب اللهی

می گفت: کسی که در راه خدا می رود اگر همه چیزش از بین برود خیلی سعادتمند است.

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان )  مولف :  جمال طاهری ( علی )  / دیگر کوتاه نوشت از شهدای شاخص اصفهان را اینجا ببینید

سردار جاوید الاثر شهید محمدرضا حبیب اللهی

اول فروردین سال 1338 در اصفهان متولد شد. پدرش حجت الاسلام حاج شیخ علی حبیب الهی امام جماعت مسجد شیخ لطف الله و مسجد آقاعلی بابا بود و نام محمدرضا را برای او انتخاب کرد.

**
سال آخر دبیرستان برای اجتناب از خدمت در ارتش شاهنشاهی در امتحان دیپلم شرکت نکرد، تصمیم داشت برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برود ولی پدرش مخالف بود. پس رضا در ایران ماند و مشغول فعالیت های سیاسی شد.

***
رضا یکی از برنامه ریزان اصلی تظاهرات و تحصن در منزل آیت الله خادمی بود. پس از مدتی توسط ساواک شناسایی شد. یک شب مأموران در خیابان مسجد سید هنگام بازگشت به منزل به قصد جانش به او شلیک کردند ولی موفق نشدند.

 

***

پس از گرفتن دیپلم در دانشگاه ثبت نام کرد، اما به علت تعطیل شدن دانشگاهها فرصت را غنیمت شمرد و در حوزه علمیه مشغول تحصیل شد. طی شش ماه علوم پایه و سطح را تمام کرد، دروسی که سایرین در شش سال می خواندند.

***

می گفت می خواهم به مردم محروم سیستان و بلوچستان کمک کنم، برای همین هم یکسال در جهاد سازندگی ان استان محروم شروع به فعالیت کرد.

***

اولین دوره تعلیم افراد زبده سپاه را در تهران گذراند و در کمیته شهری اصفهان به تعلیم افراد در دفاع شهری پرداخت.

***
در 12 خرداد ماه 1360 دست راست خود را از دست داد و اولین سردار جانباز جبهه های جنگ شد.

***
بعد از جانباز شدن، مسئولیت سپاه اصفهان را به او دادند ولی پس از چند ماه استعفا داد و به جبهه باز گشت. تا سال 1361 در مسئولیت های مختلف از جمله فرماندهی سپاه دوم صاحب الزمان(عج)، فرمانده سپاه سوم و فرمانده سپاه اصفهان مشغول فعالیت بود.

می گفت: کسی که در راه خدا میرود اگر همه چیزش از بین برود خیلی سعادتمند است.

***

در 18 بهمن ماه سال 1361 جام شهادت را نوشید اما پیکرش  هرگز پیدا نشدو جاوید الاثر ماند

***

تقریبا همه شده بودیم مثل جنازه. دو شب دیگه عملیات والفجر مقدماتی شروع می شد و همه آمده بودند سپاه سوم برای جلسه. فرماندهان ارشد ارتش و سپاه و حتی مسئولان سیاسی کشور. ساعت ۲ بامداد که جلسه تمام شد فقط آرزوی یه جای خوب برای خواب داشتم که چشمم به پرده وسط سنگر خورد. رفتم آن طرف پرده…

دیدم حاج رضا تازه شروع کرده بود به نماز. گفتم: عجب طاقتی! نمی دانستم این عبادت تا نماز صبح طول می کشه!

***

حوالی اذان صبح بود که از خواب پریدیم. صدای تیشه برایم عجیب نبود ولی این وقت این صدا عجیب بود! رفتم سر وقت حمام. دیدم بنده خدایی دارد هیزم می شکند برای گرم کردن حمام اما فقط با یه دست و پاهایش این کار رو می کنه. هوا تاریک بود و نشناختمش.

جلوتر که رفتم یه جورایی اعتراض کردم، گفتم حاج رضا آخه شما؟ با این حالتون؟ تازه سنگر فرماندهی کجا و اینجا کجا؟ از اون گذشته مگه سنگر فرماندهی خودش حمام نداره؟ که جواب داد منم نمی خوام برم حمام، می خوام بچه ها راحت باشن.

***

سردار جاویدالاثر حاج محمدرضا حبیب اللهی : ای کاش انسان اگر در راه خدا فدا میشود باهمه وجود فدا شود و اثری از او باقی نماند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما