ورونیکا فاضلی
زندگی نامه بانوی رهیافته ورونیکا فاضلی از آلمان شرقی

ما تازه رسیدیم احساس می کنم به چیزی رسیدم برای ما تازه شروع شد. و شما هم تازه مسئولیتتان زیاد شده که به ما محبت را نشان دهید. تازه مسلمان ها می آیند اینجا. جوانتر از من هستند می گویند چرا ایرانی ها اینجوری هستند ایرانی ها هنوز نفهمیدن موسیقی حرام است. اگر بگویم خاموش کن نمی خواهم با نامحرم صحبت کنم این را نفهیمیدند چرا؟!

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) من یک تازه مسلمان هستم در کشور آلمان شرقی به دنیا آمدم. کمونیست. بعد از اینکه دیوار شکست در آلمان زندگی می کردم الان مدت 15 سال است که ایران زندگی می کنم همسر من ایرانی است بخاطر همین من می توانم ایران زندگی کنم.

من  فقط یک نفر نیستم که آمده ام برای درس و حوزه. آمده ام درس بخوانم. من اصلا نمی دانستم تازه مسلمان هستم، یعنی چی؟ دنبال من می آمدند برای سخنرانی. متوجه شدم یه اتفاق مهمی برای من افتاده است. من در قم متوجه شدم.

 

من یه چیزی را خلاصه در مورد خودم گفتم من یک چیز دیگر می خواهم بگویم. آقای اراکی یک چیزی گفتند راجع به تبلیغات. من هم یک تجربه دارم برای تبلیغات. به من در سخنرانی گفتند بگو ببینیم چگونه مسلمان شدی؟ اولین بار من برای سخنرانی رفتم اولین بار میکروفون در دستم تکان تکان می خورد من مانده بودم چه بگویم؟ من آنجا چسبیدم به اهل البیت. من این را کجا یاد گرفتم؟ من کجا بودم؟ از حوزه یاد گرفتم؟ نه من کجا بودم؟ من قم بودم. من چطوری یاد گرفتم؟ جلسه خانگی، سخنرانی تلویزیونی، حرم…

من به این چیز فارسی یاد نگرفتم هنوز هم فارسی بلد نیستم هنوز هم بلد نیستم بخوانم در اینترنت می توانم سرچ می کنم ولی خیلی کم می توانم بخوانم و متوجه شوم ولی هنوز یک کتاب شهید مطهری نمی توانم بخوانم ولی الان محرم و صفر، فاطمیه و همه رو استفاده کردم و متوجه شدم چقدر من تشنه ام است.

چقدر من یکجایی زندگی می کردم که دین نداشتم، دین چی هست؟

بهترین جا من و همسرم زندگی می کردیم نوک کوه ، بهترین هوا که وقتی به دوستم نشان می دادم می گفتند بهشت است که!  اینجا (قم) همه اش خشک است. تفریح و اینها ندارید… گفتم تفریح دیگر نیاز ندارم من به اندازه کافی آنهمه تفریح کردم. آنهمه در جنگل تفریح کردم حالا دیگر نمی خواهم، چون تازه مسلمان بودم و حجاب داشتم. ما جلو می رفتیم ولی آنها عقب می رفتند فحش هم می خوردیم.

 

خدا به ما دو فرزند داده یک پسر و یک دختر. پشت سر هم بودند. در ،2004 آنها پنجم ابتدایی و اول راهنمایی بودند دیگر به همراه فرزندانم به ایران آمدیم. آمدیم تهران زندگی کنیم آن زمان هنوز قم را نمی شناختم هدایت من در قم کامل شد اگر قم نمی رفتم  من اسلام واقعی را نمی یافتم یعنی برای من فوق العاده قشنگ است زندگی خودم، خداوند از آن زمان در آن کشور دست مرا گرفت و من نفهمیدم و مرا آورد و فقط متوجه شدم چشم من گوش من اصلا چیز دیگری می بینم و می شنوم. نمی دانم چگونه بگویم یعنی من اینجا شنیدم دعای افتتاح استاد فلسفی ….

 

ما در یک جلسه ایشان تعریف کردند رسیدیم به امام زمان (عج) این گفت اگر امام زمان نبود این شیرینیه این ترشه از امام زمان داریم. فکر کنم 4 سال پیش به من گفت ولی چند روز پیش من یک چیزی لمس می کردم یه چیزی در قلب من اتفاق افتاده این در قم در چند سال پیش برای من اتفاق افتاده. و یادم افتاد خداوند دست شما را گرفت و کسی به شما نگفت بعد از این چه اتفاقی افتاده بود؟من به چشمم یه گل دیده بودم.

در آلمان شرقی خیلی رنگارنگ نبود در غرب رنگارنگ بود بالاخره چشم افتاد به یه شاخه گل تازه وا شده. چه اتفاقی افتاده بود اتفاق افتاده از چشم من رفت توی قلب من. برگشتم پوست بدن من سیر می شد یعنی یک احساس .

پس از چشم به قلبم رفته بود یک اتفاق معنوی افتاده بود در پوستم چیزی را لمس کردم در قرآن هم پیدا می شود. من مسیحی بودم در گوشم برگ درخت باد می امد در گوشم رفت و بعد در قلبم رفت.

 

امام زمان ما به چه چیزی نیاز دارد؟ من متوجه شدم خداوند بواسطه قلب، من را هدایتم کرده است. من هیچ درس خاصی نخوانده بودم ولی من بواسطه قلبم متوجه شدم. بعدا در یک سخنرانی وقتی حاج آقا درس طلبگی می دادند من متوجه شدم ولی نمی توانستم در قالب کلمات بگویم.

الان ما در این کشورمون اطلاعات کافی داریم اگر قلب متصل شود دیگر از ما استفاده نمی کنند دیگر لازم نبود از حجاب دائم بگوییم شاید اگر قلب متصل شود به امام زمان  و حقیقت لمس شود دیگر با احکام مشکلی نداریم. انسان رشد می کند اینجا هنوز  با احکام مشکل دارند. مگر ما نمی گوییم اسلام؟! اسلام یعنی تسلیم شدن . تسلیم هنوز نشدی پس چطوری می خواهی رشد کنی؟!

 

دشمن استفاده می کند از دو گروه: حجابی و بی حجابی، سنی و شیعه، انقلابی و ضدانقلابی، همش ما را جدا می کند خودش وسط چیکار می کند؟ از وقت استفاده می کند و ما نمی فهمیم. این را می خواهم بگویم چرا ما اینجا نمی فهمیم؟ الان چرا اینقدر مهم است؟ این احکام چطور است؟ این قلب نشان می دهد یک دشمن است. یعنی یک بصیرت انسان در کنارش پیدا می کند. در آنجا هیچ حرف سیاسی ای به ما نمی زدند اصلا من در مورد اسلام هیچی نشنیدم من مسلمان هم آنجا ندیدم در تلویزیون هم ندیدم ولی خداوند در آن کشور دست مرا گرفت چون من دنبال یک چیزی بودم نمی دانستم چی است امید داشتم چند سال بعد از این اتفاق من رسیدم قم. خداوند مرا به قم رساند در جلسه نشستم یکدفعه یک اتفاق غریب برای من افتاد. یعنی امام برای این برای من است می دانید چقدر طول کشید؟ از آنروز خداوند دست مرا گرفت و من چیزی متوجه نشدم.

 

فقط متوجه شدم بینشم راجع به دنیا عوض شده ولی نمی دانستم چه شده است کسی نمی توانست مرا بفهمد تازه انجا همه فکر می کردند من دیوانه شده ام بعد دیدم عجب! من که سالمم و هر کسی را من می دیدم می فهمیدم که انها مریضند و من متوجه شدم من به چیزی که متوجه شدم باید برسم. من متن آن را نوشتم چون نمی توانستم برای کسی تعریف کنم متوجه نمی شدند بعدا آن متن را در قران به زبان آلمانی پیدا می کردم من مرده بودم من می فهمیدم راه می رفتم اما مرده بودم اما الان زنده ام. نفس آن زمانم با نفس الانم فرق دارد. من الان چیزی متوجه می شم اما نمی توانم بیان کنم. در کتاب شهید مطهری من این را پیدا کردم به زبان خودم. چند سال بعد در قم. کتاب رسید به دستم.

 

می گفت کمونیستا کلماتی که ربط به خدا داشتند از واژه ها برداشتند هر کسی در آلمان مشکل مثل من داشت روحی بود ما نمی توانستیم چیزی بیان کنیم دکترم می گفت اگر ده سال دیگر اینجوری زندگی کنی مردی ای. پس باید پیدا کنی کجا داری اشتباه می کنی. یک روانشناسی به من معرفی کردند اون هم نمی تونست به ما کمک کنه به ما جلسه گذشته یه موضوع دادند که حرف بزنیم یک ساعت روبرو نشستیم ولی ما هیچ حرفی نداشتیم بزنیم. برای من عجیب بود من می توانستم انشا بنویسم معلم گریه می کرد می تونستم تفسیر شعر چند صفحه بنویسم می توانستم چند صفحه  بنویسم کسی حال مرا نپرسید که چرا من اینجوری ام هیچ حرفی نداشتم بخاطر همین من دقت دارم به کلمات خیلی خیلی زیاد. و خیلی خوشحال هستم خداوند منو به قم برد. و منو برد به این ایام یعنی نشستن در سفره اهل البیت و توفیق اشک ریختن برای امام حسین (ع) رسیدم به کلماتی که زبان من نیست. الان می فهمم در قلب معرفت چی است محبت چی است. الان می فهمم علمی که خداوند می خواد با این علمی که هست چقدر متفاوت است.

 

مثل من که اولین بار آمدم ایران احساس کردم یک زمین هست و یک پر زمین یعنی اینقدر فاصله بود بین الانه من با زمانی که در آلمان بودم. یه چیز کاملا متفاوت. مثل من یک انسانند ولی آنها چیزی دارند ولی من ندارم. دو نفر با هم حرف زدند دیدم وسط یک چیزی وجود دارد. آن چیست؟ می دانید آن چیست؟ شما با هم حرف می زنید با هم در ارتباط هستید بین شما چیست؟ مدیون اهل البیت هستید. آن چیز محبت است. یک انرژی ای است یکنفر از بیرون بیاید متوجه نمی شود ما این را نداریم و انسان رشد واقعی به حقیقت دارد و این را نیاز دارد.

 

و اگر این نباشد نمی شود و ایرانی ها این را می فهمند ما حرف اول را در دنیا داریم بخاطر همین تلاش می کنند جوانها…

گفتم دو گروه بد هستند دشمن از وسط استفاده می کند ما اینجا 15  سالی که زندگی می کنیم ما اینجا انگار به یک چیزی رسیدیم. به محبت رسیدیم.

ما تازه رسیدیم احساس می کنم به چیزی رسیدم برای ما تازه شروع شد. و شما هم تازه مسئولیتتان زیاد شده که به ما محبت را نشان دهید. تازه مسلمان ها می آیند اینجا. جوانتر از من هستند می گویند چرا ایرانی ها اینجوری هستند ایرانی ها هنوز نفهمیدن موسیقی حرام است. اگر بگویم خاموش کن نمی خواهم با نامحرم صحبت کنم این را نفهیمیدند چرا؟!

 

 

اینها بیشتر در خواب هستند من در جامعه زندگی می کنم من دو تا بچه پسر و دختر باید بزرگ می کردم من می دانستم مشکل چیست من هم در جامعه ای زندگی کرده ام . 24 سال پیش اولین بار آمدم ایران. ایران در ان زمان چجوری بود 24 سال قبل، تلویزیون دو سه کانال داشت هیچ موسیقی ای وجود نداشت و من انقدر با تلویزیون ارامش  گرفتم. و از خودم می پرسیدم استفاده می کردم از سحری از طلوع . می گویند استفاده کنید معرفت را خدا به شما می دهد استفاده می کردم. و متوجه شدم دشمن خواب نیود. آن از صبح تا شب و از شب تا صبح تلاش می کند که چیکار کنیم سب زندگی، رهبر کی گفته است سبک زندگی؟! سبک زندگی اینقدر مهم است. ببینید من از یک سبک زندگی کاملا متفاوت امده ام. و الان می بینم آن کشور سمت غرب به سرعت می رود و رفت و یک چیزی را می توانست بدست بیاورد ولی نیاورد چرا؟! اگر فکر می کردند می توانستند این را زمین بزنند و به امام حسین و حضرت ابوالفضل هم می دیدند و انرژی می گرفتند خیلی انرژی می دهد. ولی ببینید اینها این انرژی را برای غرب استفاده می کنند ماشین مدل چی آمده است؟!چرا اینترنت در ایران چیزه خیلی رایگانی هست؟ همسرم در آلمان می گوید خوشبحالتون شما اینترنتتان قوی است. اونجا همه چیز را می توانی استفاده کنی ولی باید پول بدهی چرا اینجا مجانی است؟ چرا این را از خودمان نمی پرسیم؟ چرا اصلا به این فکر نمی کنیم؟ چرا ما خیالمان راحت است؟

 

 

نباید خیالتان راحت باشد دشمن کار می کند سبک زندگی ما را اینجا عوض کرده است اصلا جنگ لازم نبوده سبک زندگی که عوض کند افکار انسان عوض می شود. لمس معرفت ربط به فکر دارد. وقتی دنبال مادیات هستی دیگر نمی توانی به معرفت برسی. نمی توانی لمس کنی خداوند برای من چیکار کرده است؟ پرده چشم و گوشم را برداشته است بخاطر همین من لمس می کردم و احساس می  کردم زنده ام. قبلا من ماشین بودم اصلا نمی دانم چطور زندگی می کردم ولی الان من زنده ام الان اینجا برعکس می شود ولی مردم هنوز نمی فهمن. وای به ان روزی که اینها می فهمند برای شما بدتر است. چون مسلمان بودند و برگشتند ولی من بین اینها زندگی می کردند اگر عذاب الهی خدانکرده بیاد

 

چند سال پیش من خیلی استفاده می کردم. من خیلی دقت می کردم اما الان نه دیگر دقت نمی کنم.

اگر ما چیزی را استفاده نکنیم اگر از غرب پیروی نکنیم اینهم چیزی نداشته ما هم در تحریم بودیم. ولی ما با هم بودیم تفریح اصلا نداشتیم. چیکار باید می کردیم؟

اگر ایرانی ها همین کار را اینجا بکنند این کشور مثل آلمان می شود بهتر هم می شود خوب چرا من بروم آنجا؟ فکر می کنید از آنجا خوششان می آید؟ نه

می دانید همسر من چه تعریف می کرد؟ من متعجب شدم اگر مثل سوریه و اینها جنگ است حق دارند پناهنده شوند ایرانی ها چرا؟ زود روزنامه می آید ببینید ایرانی ها شیعه ها مسیحی شدند برای چه مسیحی شدند برای اینکه به آنها امکانات می دهند خونه و امکانات می دهند . و این نشان می دهد که این چیزی متوجه نشده است.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما