قتل بر سر یک پاکت سیگار:
از گانگستری تا طلبگی (۵)

به دزد گفتم باید پاکت سیگار را پس بدهد، ولی او قبول نکرد. من هم ماجرا را به اعضای باند خودم گفتم و همه‌مان تصمیم گرفتیم بریزیم سر دزد.

 

 

مایکل بوث

مایکل بوث

به گزارش رهیافتگان:  قسمت پیش را در حالی به پایان بردیم که مناظرۀ دو گروه مسیحی و مسلمان به اوج خود رسیده بود. طرف مسلمان، به همۀ استدلال‌های رهبر گروه تبشیری مسیحیت پاسخ داده بود و حال نوبت او بود که بپرسد: «با همۀ این حرف‌ها، چرا باز هم به مسیحیت اعتقاد دارید؟»
سکوت کامل بر فضا حاکم شد. سردرگمی را می‌شد در چهرۀ آن جوانان مسیحی دید. بالاخره سرگروهشان لبخندی زد. بعد در چهرۀ تک‌تک اعضای گروه خود نگاهی کرد، سری تکان داد و باز لبخند زد. همه منتظر بودند ببینند او چه جوابی دارد. دل توی دلم نبود. گمان می‌کردم که استدلالی تازه و قوی‌تر مطرح خواهد کرد که حتی برادرْ کوثر هم نتواند جوابش را بدهد. اما جواب او بیش از پیش شگفت‌زده‌ام کرد.
احمد عبداله‌زاده مهنه از گانگستری تا طلبگی حامد حسین وقار او گفت: «اعتقاد داریم چون … اعتقاد داریم!» همۀ اعضای گروه خوشحال شدند و برایش کف زدند و رفتند، درحالی‌که سرشان را بالا گرفته بودند و تصور می‌کردند که در این مناظره پیروز شده‌اند. بله! اعتقاد داریم چون اعتقاد داریم! باعث تأسف است که جوابی غیر از این نداشتند.
ایمان قلبی کافی نیست. نمی‌شود کسی را به صِرف اعتراف به این عقاید، مسلمان واقعی دانست. ایمان بدون عمل، ارزشی ندارد. اگر کسی واقعاً اعتقاد دارد که الله، خالق و محمّد(صلی الله علیه واله) پیامبر اوست، باید طبق دستورات آنها عمل کند. باید به هرچه آنها واحب کرده‌اند، عمل کند و هرچه را آنها نهی کرده‌اند، ترک کند.
برگردیم به قصۀ اصلی خودمان. پس از این‌که مسلمان شدم، دو مشکل داشتم: شناختم از اسلام بسیار محدود بود، و هنوز هم هست، و هیچ مسلمانی را هم نمی‌شناختم. سعی کردم از روی همان کتاب، نماز و روزه و بقیۀ احکام را یاد بگیرم، ولی آن کتاب هم مشکلات خاص خودش را داشت.
همۀ تلاشم را به کار بستم تا طبق همان کتاب نماز بخوانم، ولی متأسفانه این کتاب همۀ اجزای واجب و مستحب نماز را در هم آمیخته بود. به این ترتیب، هر نماز یومیه یک ساعت طول می‌کشید و من تعجب می‌کردم که مسلمانان چطور پنج بار در روز و هر بار یک ساعت نماز می‌خوانند! مستحبات زیادی هست که می‌توان آنها را برای تقرب به خدا بعد از نماز به جا آورد. برخی از این مستحبات عبارت‌اند از تلاوت قرآن، خواندن تسبیحات حضرت زهرا(سلام الله علیها) و خواندن تعقیبات نماز که در کتاب‌های مربوطه ذکر شده است.


چنان‌که گفتم، آن کتاب بین مستحبات و واجبات نماز تفکیکی قائل نشده بود. بنابراین من گمان می‌کردم که باید همۀ آن اعمال را انجام دهم. یادم می‌آید یکی از آن اعمال، خواندن یک جزء قرآن بعد از هر نماز بود. بالاخره نماز خواندن خیلی سخت و دست‌وپاگیر شد و من هم آن را کنار گذاشتم. وقتی کسی نماز نمی‌خواند، همۀ نوری را که خدا به او داده از دست می‌دهد. من هم سقوط کردم، و خیلی زود سقوط کردم.
پس از این‌که مسلمان شدم، دو مشکل داشتم: شناختم از اسلام بسیار محدود بود، و هنوز هم هست، و هیچ مسلمانی را هم نمی‌شناختم. سعی کردم از روی همان کتاب، نماز و روزه و بقیۀ احکام را یاد بگیرم، ولی آن کتاب هم مشکلات خاص خودش را داشت.
قبل از ادامۀ داستان، باید بگویم که همیشه از من می‌پرسند چطور شیعه شدم. این هم داستان جالبی است. یک روز وارد خانه شدم و دیدم پدرم با یکی از دوستانش در خانه نشسته است. این رفیق، که اسمش «تِد» بود، ظاهراً در دوران دانشجویی دورۀ کوتاهی دربارۀ اسلام گذرانده بود. او می‌دانست که اسلام دو مذهب اصلی دارد و به من گفت اگر می‌خواهم مسلمان «واقعی» باشم، باید یکی از آن دو را انتخاب کنم. و – البته – من می‌خواستم مسلمان واقعی باشم، ولی اصلاً معنی حرف‌های او را نمی‌فهمیدم. به او گفتم که چیزی دربارۀ این دو مذهب نمی‌دانم و نمی‌توانم یکی را انتخاب کنم.
او هم برایم توضیح داد. جالب است. در دانشگاه به او گفته بودند که تشیع در سال ۶۱ هجری به وجود آمده است. این سال، تاریخ مهمی است، چون امام حسین(علیه السلام)، نوۀ پیامبر(صلی الله علیه واله)، در همین سال به دست یزید ملعون به شهادت رسیده است. او همچنین آموخته بود که مذهب اهل‌سنت در زمان زندگی پیامبر(صلی الله علیه واله) به وجود آمده و تا امروز ادامه دارد. هر دوی این نظرات اشتباه است. تشیع، به‌معنای پیروی از پیامبر(صلی الله علیه واله) و خاندان طاهرش(علیهم  السلام)، از اول وجود داشته است. می‌توان گفت که علی(علیه السلام) شیعۀ پیامبر(صلی الله علیه واله) بود. چهار مذهب اصلی اهل‌سنت هم در دوران امام ششم، امام جعفر صادق(علیه السلام)، یعنی ۱۰۰ سال پس از هجرت پیامبر(صلی الله علیه واله) به مدینه شکل گرفت.
خلاصه کنم. او چیزی گفت که درست، اما مخالف چیزهایی بود که در دانشگاه خوانده بود. به من گفت که تشیع در زمان حیات پیامبر(صلی الله علیه واله) و تسنن، سال‌ها پس از رحلت ایشان به وجود آمده است. این را که گفت، تصمیم من مشخص بود. به او گفتم: «من شیعه‌ام. من پیرو پیامبرم!» بعدها تحقیق کردم و فهمیدم که خدا در این مورد هم من را به گزینۀ درست هدایت کرده است. الحمد لله.
متأسفانه هیچ دوست مسلمانی پیدا نکردم. در لس‌آنجلس مسلمانان زیادی زندگی می‌کنند، اما نمی‌دانستم یافتن آنها را از کجا شروع کنم یا اگر دوست مسلمانی پیدا کنم چه خواهد شد. بنابراین، اصلاً دنبال دوستان مسلمان نگشتم و در عوض، دوستی با اعضای باند خودم را ادامه دادم؛ حتی همچنان عضو باند باقی ماندم. شراب و گوشت خوک (یا هرگونه گوشت دیگری) را کنار گذاشتم، ولی همچنان با دخترها می‌پلکیدم و کارهای زشت دیگری انجام می‌دادم.
دین جدیدم را از اعضای باند مخفی نکردم، ولی نمی‌توانستم آنها را به اسلام دعوت کنم، چون خودم دربارۀ اسلام چیز زیادی نمی‌دانستم. گاهی حسرت می‌خوردم که کاش اسلام را درست آموخته بودم و می‌توانستم بعضی از این افراد را به دین اسلام هدایت کنم و گاه با خود می‌گویم کاش آنها را رها کرده و دوستان مسلمان خوبی پیدا می‌کردم. ولی هیچ‌یک از این دو کار را نکردم و چوبش را هم خوردم.
بعد از اتمام دبیرستان، با چهار گانگستر دیگر برای دیدار با عده‌ای از گانگسترها به «لاس‌وِگاس» رفتیم. دو نفر از هم‌سفرها عضو باند خودمان و دو نفر دیگر، عضو باندهای دیگر بودند. به لاس‌وگاس که رسیدیم، یکی از گانگسترها یک پاکت سیگار از گانگستر دیگر دزدید. خُب، این نباید مسألۀ حادّی باشد، اما در میان گانگسترها، دزدیدن چیزی – ریز یا درشتش فرقی نمی‌کند – مسألۀ کوچکی نیست. به دزد گفتم باید پاکت سیگار را پس بدهد، ولی او قبول نکرد. من هم ماجرا را به اعضای باند خودم گفتم و همه‌مان تصمیم گرفتیم بریزیم سر دزد.
دعوا اصلاً طولی نگشید و دزد کتک ناجوری خورد. او بیهوش شد و هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم چه باید کرد. راستش تصور می‌کردیم که به هوش خواهد آمد، بنابراین او را روی یک صندلی تاشو گذاشتیم و برایش یادداشتی نوشتیم که به پارتی می‌رویم و آخر شب برمی‌گردیم. وقتی برگشتیم، او هنوز بیهوش بود و ما همچنان فکر می‌کردیم که به هوش خواهد آمد. خوابیدیم و فردا صبح دیدیم هنوز به هوش نیامده است.
به این نتیجه رسیدیم که بهترین کار این است که او را به بیمارستانی در لس‌آنجلس ببریم. او را در بیمارستان انداختیم و از صحنه فرار کردیم. دو روز بعد، پلیس من را دستگیر کرد. اما تنها خوبیِ این دستگیری آن بود که به‌خاطر این ماجرا تصمیم گرفتم از باند جدا شوم.

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

قسمت چهارم

منبع: ادیان نیوز

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما


  1. صادق گفت:

    قسمت چهارم را خوردی!!؟