ناخدا «بُزُرگ پسر شهریار رامهُرمُزی»
کتاب عجائب الهِند بَرّه و بَحره

باری، به محض رسیدن دریانوردان مسلمان به «سُفاله زنگ یا همان آخرین شهر مملکت زنگ»، کشتی‌های زنگیانِ آدمخوار، گرداگرد آن‌ها را احاطه می‌کنند و این دریانوردانِ تاجر پیشه از ترس فراوان، توبه کرده و خود را آماده مرگ و خورده شدن توسط آدمخواران می‌کنند.

به گزارش سایت رهیافته (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان) ناخدا «بُزُرگ پسر شهریار رامهُرمُزی» (م.۳۴۲ ق.) دریانورد نامدار ایرانی، در کتاب با ارزش خود، موسوم به «عجائب الهِند بَرّه و بَحره»، اتفاقی عجیب و در خور توجه از نظر دینی و مبانی اخلاقی را در سال ۳۱۰ هجری قمری (حدود ۱۱۳۰ سال پیش به تاریخ امروز) راجع به گرایش آدمخوار‌ها به دین مبین اسلام، روایت، ثبت و ضبط نموده که تلخیصی از آن اتفاق تاریخی را در این جُستار ذکر می‌کنیم؛

البته بهتر است پیش از مطالعه این اتفاق تاریخی در مورد چند موضع و مکان یاد شده در آن، کمی واکاوی کنیم تا مطلب در هنگام خواندن بهتر در ذهن بنشیند؛

۱- در داستان به موضعی به نام «قَنبَلُه» اشاره شده است که همان «قَنبَلو» [۱](Qanbalu) است که امروزه به آن «جزیره پِمبا» (Pemba Island) می‌گویند و در شمال شرقی کشورِ آفریقایی «تانزانیا» و شمال «جزیره زنگبار» واقع شده است و هر دو جزیره، بخشی از خاک تانزانیا محسوب می‌شوند. بر اساس برخی گزارش‌های تاریخی این جزیره قنبلو یا پمبا، مقر پادشاهان «زَنگ» بوده است. [۲]یا لا اقل در برخی ادوار این گونه بوده است.

۲- نامواژه «زَنگ» در زبان فارسیِ قدیم به معنای: «سیاه پوست» است که این واژه به زبان عربی نیز وارد شده و به صورت «زَنج» در آمده است و حدودا سرزمین‌های زنگ به کشور‌های ساحلی شرق «قاره آفریقا» از جنوب «خلیج عَدَن» مانند: «تانزانیا»، «موزامبیک» تا «جزیره ماداگاسکار» اطلاق می‌شده است. ترکیب «زنگبار» نیز کلمه‌ای فارسی است که از دو واژه «زَنگ» که معنی آن بیان شد و «بار» به معنای «ساحل» و «کناره دریا» تشکیل شده است [۳]و این نامواژه نیز به زبان عربی رفته و به صورت «زنجبار» و به انگلیسی به شکل «Zanzibar» تبدیل شده است که معنی آن «ساحلِ سرزمینِ سیاه پوستان» می‌شود. «جزیره زنگبار» چنان که در نقشه ملاحظه شد، در شرق تانرانیا و در جنوب همان جزیره پِمبا یا به قول متون تاریخی، قَنبَلُه یا قَنبَلو قرار دارد.

۳- موضع دیگری که در این واقعه از آن یاد شده، «سُفالَه زَنج» است که به معنای: «آخرین شهر بِلاد و کشور زنگ» است [۴]یعنی به احتمال زیاد مقصودِ تاریخ نگاران از این ترکیب و همچنین ثبت کننده این واقعه در این کتاب که در ادامه خواهید خواند، یا جنوبی‌ترین قسمتِ جزیره زنگبارِ امروزی بوده یا بخشی درکشورِ امروزی «موزامبیک» که شاید آخرین سرحدِ سرزمین زنگ بوده است، چنان که اکنون نیز در موزامبیک، استانی در قسمت شرقی و ساحلی آن به نام «سُفالا» (Sofala) وجود دارد که شاید باقی مانده این ترکیب و معنا در آن فرهنگ و منطقه باشد.


البته باید یاد آور شد که واژه «سُفالَه»، کلمه‌ای عربی [۵]و هم ریشه با کلماتی همچون: «اَسفَل» و «سُفلی» به معنای: «پایین تر» و «فُروتر» و خود کلمه سُفالَه به معنای «پایین» است.
با این توضیحات، این اتفاق تاریخی از این جا شروع می‌شود که بنا بر نقل ناخدای ایرانی «بزرگ پسر شهریار رامهُرمُزی» ناخدایی دیگر به نام «اسماعیلَوَیه» (اسماعیل بن ابراهیم بن مِرداس داماد «اشکنین») از ناخدایان سرزمین‌های طلا (احتمالا یا اهل «نوبَه» که منطقه‌ای در امتداد رود «نیل»، شمال «سودان» و جنوب «مصر» بوده یا اهل سرزمین‌های جنوب «هندوستان») [۶]به همراه عده‌ای دیگر از «عُمّان» در سال ۳۱۰ هجری قمری، قصد حرکت از طریق «اقیانوس هند» به سوی [جزیره]«قَنبَلُه» (جزیره پِمبا (Pemba)) جهت تجارت و بازرگانی داشتند.

باد شدید مسیر کشتی آن‌ها را در اقیانوس منحرف می‌کند و بدین ترتیب آن‌ها به جای جزیره قَنبَلُه (پِمبا) به «سُفالَه زَنج» (آخرین شهر کشور زنگ) فرود می‌آیند. [ احتمالا سُفالَه چنان که در ابتدای بحث گفتیم یا جنوب جزیره زَنگبار مقصود بوده یا بخش شرقی و ساحلی موزامبیک که اکنون نیز استانی به نام «سُفالا» دارد، مقصود بوده یعنی کشتی آن‌ها در آن جا به ساحل نشسته است.]

ناخدای شهیر ایرانی در متن اصلی کتابِ خود به زبان تازی از قول اسماعیلَوَیه ناخدا نوشته است:

«انّا قد وقعنا الى بلاد الزنج الذین یأکلون الناس‏» (ما در سرزمین‌های [ولایت و کشور]«زنگ» قرار گرفتیم، کسانی که آدم می‌خوردند.)

باری، به محض رسیدن دریانوردان مسلمان به «سُفاله زنگ یا همان آخرین شهر مملکت زنگ»، کشتی‌های زنگیانِ آدمخوار، گرداگرد آن‌ها را احاطه می‌کنند و این دریانوردانِ تاجر پیشه از ترس فراوان، توبه کرده و خود را آماده مرگ و خورده شدن توسط آدمخواران می‌کنند.

اما با این که در سرزمین آدمخواران قرار گرفته بودند و توسط آنان اسیر شده بودند و دیگر امیدی به زنده ماندن خود نداشتند، با کمال تعجب و حیرت با اتفاق غیر منتظره‌ای مواجه می‌شوند.


پادشاه جوانِ سرزمین آدمخوارانِ زنگی با رویی خوش با آن‌ها برخورد می‌کند و همچنین به آن‌ها اطمینان خاطر می‌دهد که در آن سرزمین در امان هستند و خطری از سوی اقوام و هموطنانِ آدمخوارش، آنان را تهدید نمی‌کند بلکه می‌توانند در نهایت امنیت و آرامش کامل در آن سرزمین تجارت و بازرگانی کنند و کالا‌های خود را در آنجا به فروش برسانند.

ا لطف پادشاه، این دریانوردان مسلمان، چند ماه در آن سرزمین آدمخواران می‌مانند و بعد از داد و ستدِ پُر سود در بازار‌های آنان، مجدد به نزد پادشاه جوان می‌روند و می‌گویند که ما قصد بازگشت به سوی وطن خود را داریم.
سپس شاه با قایق و تعدادی از خدمتکاران و یاران خود، به جهت رعایتِ رسم ادب و احترام، آن‌ها را مشایعت نموده و با هفت نفر از آن‌ها وارد کشتی دریانوردان مسلمان می‌شوند.

مسلمانان دریانورد وقتی در کشتی مشغول تدارک مقدمات حرکت و سفر بودند و قصد ترک سرزمین آدمخواران را داشتند، ناگهان به فکرشان خطور می‌کند که چه فرصت مناسبی است حالا که این پادشاه با هفت نفر از غلامان و یارانش، برای مشایعت آن‌ها آمده، وی و همراهان او را دستگیر کنند، با خود ببرند و به عنوان بَرده در بازارِ برده فروشان عُمّان دست کم به قیمت ۳۰۰۰ درهم بفروشند و این به طور قطع و یقین تجارتی پر سود برای آن‌ها خواهد بودکه هیچ ضرری هم به همراه ندارد.

بنابراین دریانوردان مسلمان، سریع بادبان‌ها را بر افراشتند و کشتی آن‌ها شروع به حرکت نمود و این اقدام را زمانی انجام دادند که پادشاهِ مملکتِ آدمخوارانِ زنگ داشت به آن‌ها ابراز محبت و مهمان نوازی می‌کرد و می‌گفت: اگر دوباره به اینجا بازگشتید ما به شما محبت و احسان خواهیم کرد!

آری، پادشاه آدمخوارانِ زنگ وقتی فهمید اوضاع از چه قرار است، چهره اش دگرگون شد و با ناراحتی بسیار به آن‌ها گفت:
«یا قوم‏ لمّا وقعتم‏ الىّ‏ قدرت‏ ثم ان اهلى‏ ارادوا ان یأکلونکم» (اى جماعت! وقتى که شما به نزد من آمدید، من قدرت داشتم، خانواده و قوم و خویش من می‌خواستند شما را بخورند!)

و اموال شما را بگیرند چنان که با دیگران همین کار را کرده‏اند ولى من به شما نیکى کردم و هیچ چیز از شما نگرفتم و اکنون به کشتى شما آمده‏ام تا با شما خداحافظى کنم، آیا این کار ناشایست شما، پاداش نیکی من است؟ پس مرا به شهرم بازگردانید!
این صحبت‌های مُلتمسانه پادشاهِ آدمخوارانِ زنگ در آن جماعت دریانورد مسلمان هیچ تاثیری نگذاشت و بالاخره آنان بعد از رسیدن کشتی به عُمّان، پادشاه و همراهانش را در بازار برده فروشان به قیمت مناسبی فروختند.

چند سال از این ماجرا گذشت و برای آن دریانوردان مسلمان، دوباره مسافرت به سوی قَنبَلو (جزیره پِمبا) پیش آمد و مانند نوبت قبل، باد شدید در اقیانوس هند، جهت کشتی آن‌ها را از مقصد اصلی که جزیره قنبلو بود، منحرف نمود و مجددا آنان را به سوی «سُفالَه زنگ» و سرزمین آدمخوار‌ها برد.

مردمان آن سرزمین این بار نیز کشتی دریانوردان مسلمان را را محاصره کردند و این جماعت دریانورد به خیال این که این بار دیگر مثل قبل نیست و آخرین لحظات عمرشان است و حتما توسط آدمخواران خورده خواهند شد، مانند دفعه پیش به درگاه خدا توبه و استغفار نمودند و با یکدیگر خداحافظی کردند و آماده خورده شدن و کشته شدن توسط آدمخواران کشور زنگ شدند.

مردمان زنگ، آنان را دستگیر و به دربار پادشاه خود بردند. همین که به آنجا بُرده شدند مسلمانان با نهایت تعجب و شگفتی متوجه شدند که پادشاه، همان پادشاه قبلی است همو که وی را چند سال پیش رُبودند و در بازار برده فروشان عمان فروختند، ولی الان با نهایت شگفتی مانند دفعه قبل بر تخت سلطنت خود تکیه زده است. با دیدن این صحنه دریانوردان مسلمان از خجالت و شرم فراوان به چهره پادشاه نگاه نکردند و از سوی دیگر از ترس نیز یارای هیچ حرکتی نداشتند و بدنشان شروع به لرزیدن کرد.

اما بر خلاف تصور، پادشاه به آنان چنان محبت کرد تا بتوانند سرشان را از خجالت بالا بیاورند. بعد رو به آنان کرد وگفت: چرا چند سال پیش در برابر احسانی که در حق شما نمودم با من چنان رفتار زشتی را انجام دادید؟ آن جماعت نیز پاسخی برای گفتن نداشتند، ولی با شرمندگی تمام عذرخواهی کردند و پادشاه جوان نیز مثل دفعه قبل بسیار کریمانه به آن‌ها گفت، بروید و در مملکت زنگ در نهایت امنیت و آرامش، مشغول معامله و تجارت کالا‌های خود شوید!

دریانوردان مسلمان باورشان نمی‌شد و خیال می‌کردند محبت و اکرام پادشاهِ سرزمین آدمخواران، حیله و نیرنگی از جانب او است. به هر روی به دستور پادشاه کالا‌های خود را از کشتی پیاده کردند و مقداری هم هدایای با ارزش برای پادشاه به قصرش بردند، ولی پادشاه از گرفتن آن‌ها امتناع کرد و آن هدایای ارزشمند را نپذیرفت و در عوض به آن‌ها گفت: شما پیش من هیچ ارزشی ندارید و من اموال خودم را با مال شما مخلوط نمی‌کنم چرا که تمامیِ مال شما حرام است!

به هر جهت، دریانوردان مسلمان، دربار پادشاه را ترک گفتند و به بازار‌های زنگ رفتند و کالا‌های خود را در آن جا، بدون هیچ مشکلی و بدون هیچ عوارضی فروختند، سپس بعد از مدتی تصمیم گرفتند به دیار خود بازگردند. هنگامی که قصد بازگشت به وطن خود را داشتند به نزد پادشاه رفتند وگفتند که قادر به جبران محبت‌ها و لطف‌های بی اندازه او نیستند آن هم در برابر ظلمی که در حق وی چند سال پیش روا داشتند، اما یک سئوال در ذهن آن‌ها پیوسته جولان می‌دهد و سئوال این است که می‌خواهند بدانند که چگونه پادشاه که به عنوان بَرده به عُمّان بُرده شده بود چه طور خلاص شد و به کشورش باز گشته است؟

پادشاه آدمخواران پاسخشان را داد و گفت: در «عُمّان»، کسی که مرا به عنوان بَرده خریده بود من را به شهر «بَصره» [ شهر معروف در عراق کنونی]بُرد و در آن جا تحت تاثیر رفتار مسلمانان، اسلام آوردم و به همین مناسبت نماز و روزه و مقداری از قرآن را آموزش دیدم و در نماز‌های جماعت شرکت می‌کردم آنگاه صاحبم مرا به شخص دیگری فروخت و صاحب جدیدم، من را به «بغداد» [پایتخت عباسیان و همچنین پایتخت عراق فعلی]برد و آن زمان، مصادف با دوران حکومتِ خلیفه «مُقتَدِر عباسی» (حاکم از سال ۲۹۵ تا ۳۲۰ ق.) بود.

در مدت اقامتم در بغداد زبان عربی و مسائل دینی را به خوبی آموختم تا این که روزی از روز‌ها کاروانی بزرگ و شتر سوار را که از «خراسان» می‌آمد در آن جا مشاهده نمودم که گذارشان به بغداد افتاده بود و از آن‌ها پرسیدم که به کجا رهسپارید؟ کاروانیان گفتند که قصد سفر به «مکه» و زیارت خانه خدا را داریم، چون می‌دانستم که صاحبم به هیچ عنوان به من اجازه سفر به مکه و زیارت خانه خدا را نمی‌دهد در فرصتی مغتنم از نزدش گریختم و با آن کاروانِ خراسانی راهی مکه و سفر حج شدم و در طول راه به آن‌ها خدم کردم تا بتوانم خرج سفرم تا مکه را فراهم کنم.

بعد از آن که مناسک حج را به پایان رساندم از مراجعه به بغداد و رفتن به نزد صاحب خود بیمناک شدم و با خود اندیشدم که اگر برگردم قطعا صاحبم مرا خواهد کشت بنا بر این تصمیم گرفتم که با کاروانی که به سوی «مصر» می‌رفت به آن سرزمین رهسپار شوم لذا در آن کاروان نیز مشغول به خدمت کردن به کاروانیان شدم تا خرج سفرم تا مصر مهیا شود.

خلاصه پادشاه زنگیانِ آدمخوار بنا به گفته خودش بعد از رسیدن به مصر در امتداد رود «نیل» با تحمل هزار سختی و مشقت به سوی کشور زنگ حرکت نمود تا این که به کشور و سرزمین خود رسید.

وقتی که او به کشور زنگ رسید با پرس و جو متوجه شد که با وفاداری و لطف مردم سرزمینش، هنوز تاج و تختش پابرجا است، زیرا مردم مملکتِ وی اعتقاد راسخ داشتند که او بعد از رُبوده شدن توسط دریانوردانِ مسلمان هنوز زنده است. بالاخره او به قصر خویش وارد شد و دوباره بر مسند و تخت پادشاهی مملکتِ زنگ جلوس نمود.

پادشاه تازه مسلمانِ سرزمینِ آدمخوران در لحظاتی که دریانوردانِ مسلمان برای دومین بار قصد ترک سرزمین آنان را داشتند به آن‌ها گفت؛
«انا الیوم فرح مسرور لما منّ الله علىّ به و على اهل دولتى من الاسلام و الایمان و معرفه الصلوه و الصیام و الحجّ و الحلال و الحرام و بلغت ما لم یبلغه احد فى بلاد الزنج و عفوت عنکم لانّکم السبب فى صلاح دینى»
(امروز من بسیار خوشحال و شادمان هستم که خداوند متعال، من و مردم سرزمینم را به دین اسلام در آورده است، نماز، روزه، حج، حلال و حرام را به ما آموخته است و من به مرتبه‏اى رسیده‏ام که تاکنون هیچ ‏یک از افراد مملکتِ زنگ به چنین مرتبه‏اى نرسیده است به همین خاطر شما را بخشیدم زیرا شما وسیله اصلاح دین من شده‏اید!).
اما این جا یک مساله‌ای باقی می‌ماند و این که من بدون اجازه آقا و صاحب خودم در «بغداد» او را ترک کردم و از نزدش گریختم. اگر در میان شما فرد مورد اعتمادی می‌دیدم قیمت خودم را برایش می‌فرستادم و ۱۰ برابر آن را به کسی که این مبلغ را به او برساند، اما افسوس که همگیِ شما اهل دوز و کلک هستید و به شما به هیچ وجه اعتماد ندارم.
اسماعیلَوَیه ناخدا گوید: آنگاه پادشاه با ما وداع کرد وگفت بروید که اگر باز هم به این جا بازگشتید من با شما به همین شکل رفتار می‌کنم بلکه بیش از این نیز با شما نیکى خواهم کرد، به سایر مسلمانان هم بگویید به سرزمین ما بیایند، زیرا ما مردمانِ زنگ، همگی برادر‌های مسلمان آن‌ها هستیم، اما دیگر شما را تا کشتى بدرقه نخواهم کرد، بروید به امان خدا! [۷]

پی نوشت
[۱]صبح الاعشی، ج ۳، ص ۲۵۶. / [۲]ر. ک: اوضح المسالک، ص ۵۳۱. / [۳]ر. ک: دهخدا، ذیل ماده زنگبار. / [۴]معجم البلدان، ج ۳، ص ۲۲۴. / [۵]لسان العرب، ج ۱۱ ص ۳۳۸. / [۶]عجائب الهند بره و بحره، دار و مکتبه بیبلیون‏، بیروت، لبنان، ۲۰۰۹، ص ۷. ناخدا بزرگ پسر شهریار در کتاب خود چندین بار از اسماعیلویه ناخدا مطالبی را بیان نموده است با این حال در مورد او اطلاعات اندکی وجود دارد. / [۷]ر. ک: عجائب الهند، ص ۵۰.

نویسنده و محقق: سید مرتضی میرسراجی

منبع: تسنیم

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: