تاریخ انتشار :

گفت‌وگو با بانوی تازه مسلمان ژاپنی؛ فاطمه بابائی

سال‌های دور از خانه

رهیافتگان : از روزهایی گفت که تازه به ایران آمده بود و مسلمان شده بود. خانم گونیگو یامامورا معروف به فاطمه بابایی است که سال‌ها پیش از ژاپن به ایران آمد و ماندگار شد و کوله‌باری از تجربه را در سال‌های دور از خانه یعنی ژاپن اندوخت.

 رهیافتگان – سیده مهدیه قرشی : چهره‌ای آرام داشت و با رویی گشاده قسمت‌های مختلف موزه صلح را به ما نشان داد و از جنایاتی گفت که طی سال‌ها جنگ در کشورهای مختلف موجب شده بود انسان‌های بسیاری جان خود را از دست بدهند. همین‌طور که در راهروهای موزه قدم می‌زدیم به عکس‌های روی دیوار اشاره می‌کرد و از دردهای مجروحان شیمیایی می‌گفت و اینکه هنوز آن طرف دنیا نمی‌دانند که در جنگ ایران از سلاح شیمیایی علیه مردم بی‌دفاع استفاده شده است. از روزهایی گفت که تازه به ایران آمده بود و مسلمان شده بود. خانم گونیگو یامامورا معروف به فاطمه بابایی است که سال‌ها پیش از ژاپن به ایران آمد و ماندگار شد و کوله‌باری از تجربه را در سال‌های دور از خانه یعنی ژاپن اندوخت. وی که مادر شهید محمد بابایی است در تمام این سال‌ها در ایران به فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی پرداخته و معتقد است که زنان مسلمان باید خود را با عفاف خود معرفی کنند. آنچه در پی می‌اید ماحصل گفت‌و‌گو با این بانوی مسلمان است.

 

چطور شد که مسلمان شدید؟

حدود ۵۳ سال پیش به ایران آمدم. همسرم یک تاجر ایرانی بود و من در ژاپن با وی ازدواج کردم و بعد از یک سال پسرم به‌دنیا آمد. وقتی او ۱۰ ماهه بود به ایران آمدیم. البته آن اوایل کمی با مخالفت خانواده‌ام روبرو شدم چون کلا آن‌ها نسبت به افراد خارجی حساس بودند. خانواده ما بودایی بودند و آن زمان که سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم بود، ژاپنی‌ها نسبت به خارجی‌ها خیلی دید بدی داشتند البته این حس را بیشتر نسبت به آمریکایی‌ها داشتند. برای همین با ازدواج من مخالف بودند. در آن دوره هم ژاپنی‌ها زیاد ایران را نمی‌شناختند و نمی‌دانستند اصلا آن‌ها کجا زندگی می‌کنند. آقای بابایی، همسرم، تجارت می‌کرد و وادرات از ژاپن به ایران انجام می‌داد. رفت و‌ آمد زیاد به ایران و ژاپن داشتند. به این صورت ما زادواج کردیم و آقای بابایی گفتند که خانواده من باید اول زندگی ما را به چشم خودشان ببینند تا خیالشان راحت شود. ما نزدیکی‌‌های خانواده‌ام  خانه‌ای گرفتیم و در همانجا زندگی کردیم و تا زمانی که فرزندم متولد شد. از آنجا که همسرم دوست داشت خانواده‌ام نوه‌شان را ببیند تا ۱۰ ماهگی پسرم در ژاپن ماندیم. سال  ۱۳۳۹ به ایران آمدیم. درست قبل از انقلاب و تازه جامعه ایران می‌خواست رنگ انقلاب بگیرد و آقای بابایی هم در زیمنه انقلاب خیلی فعالیت داشت چون در آن دوره بازاری‌ها را این‌طور می‌شناختند که حامی انقلاب هستند. از طریق جلسات زیادی که در ایران شرکت کردم، متوجه ‌شدم که حکومت شاه، حکومت نادرستی است و امام خمینی‌ره  را مردم به عنوان رهبرشان قرار داده‌اند و تلاش می‌کنند که انقلاب را به جایی برسانند.

یامامورا

چطور شد که از همان وقت‌ها فعالیت اجتماعی‌تان را به صورت مداوم پی نگرفتید؟

تا وقتی بچه‌ها کوچک بودند من در منزل بودم و فقط هفته‌ای یکی دو بار به کلاس‌های قرآن و دینی می‌رفتم و تا با اسلام بیشتر آشنا بشوم. از آنجا هم که دوست‌داشتم محیط مدرسه مذهبی باشد تا از خیالم از این راحت شود و در عین حال از نظر درسی هم سطح بالا باشد دو پسرم را به مدرسه علوی فرستادیم. این ادامه داشت تا وقتی آن‌ها، دو پسر و یک دخترم بزرگتر شدند.

 

تصویرتان از اسلام چه بود؟

چون از همان اول که با آقای بابایی ازدواج کردم، اسلام را خیلی نمی‌شناختم  و اطلاعات زیادی نداشتم، به‌دنبال این بودم که شناختم را بیشتر کنم. بعد اینکه به ایران آمدیم و در جامعه رفت و آمد کردم و کم‌کم بیشتر با اسلام آشنا شدم و فهمیدم که دین اسلام همان دینی است که انسان را به سعادت می‌رساند و همین قرآن است که انسان را به سعادت راهنمایی می‌کند و اینکه تمام دستوراتی که در آن آمده برای راهنمایی ‌ما است. این آموزه‌ها درباره همه مسائل زندگی است. درباره شناختن دشمن و قسمتی دیگر یاد دادن راه و روش زندگی و احکام اسلامی. اگر هر کس این‌ها را خوب مطالعه کند، می‌تواند بدی و خوبی را تشخیص بدهد. خداوند درتمام انسان‌ها فطرتی قرار داده که همه دوست دارند به سمت انجام دادن کارهای خوب بروند و کارهای بد را انجام ندهند ولی زمانی هست که نمی‌توانیم تشخیص بدهیم‌ و در آن موقع همین قرآن می‌تواند ما را راهنمایی کند. پس اگر ما حزب الله، حزب خدا را انتخاب کنیم به سعادت می‌رسیم.  اسلام برای زن هم ارزش قائل است و زن را به عنوان مربی یک جامعه می‌دانند و فکر نمی‌کنم دین دیگری این طور به زن ارزش بدهد. مقام زن آنقدر بالاست که حتی پرورش‌دهنده مردان است و عاملی است که هم می‌تواند جامعه را به سعادت برساند. این‌ها همه دست زنان است.

 

چه وقت وارد فعالیت‌های اجتماعی شدید؟

پسرم شهید نشده بود در خانه بودم.ولی وقتی بچه‌ها بزرگتر شدند و مطمئن شدم که راهشان را تشخیص می‌دهند، تقریبا وقتم برای فعالیت آزاد‌تر شد. در مدرسه رفاه شروع به تدریس هنر و علوم تربیتی کردم. چون خیلی نقاشی و کارهای دستی هم دوست داشتم آن‌ها را تدریس می‌کردم. تقریبا ۱۹ سال آنجا معلم بودم و در کنارش بعد از شهادت پسرم در عملیات والفجر ۱، از طرف وزارت ارشاد که ـ در آن زمان به فردی نیاز داشتند که به زبان ژاپنی تسلط داشته باشد ـ دعوت شدم تا نشریات و مطبوعات را ترجمه کنم. من هفته‌ای یکی دو روز آنجا می‌رفتم و همکاری می‌کردم و کارهای دیگری هم انجام می‌دادم. تازه که قرآن یادگرفته بودم تصمیم گرفتم آن را آموزش دهم. آن موقع  خانه بودم و به بعضی از افراد مثل همسایه‌ها و… قرآن تدریس می‌کردم آن موقع هنوز خیلی فارسی بلد نبودم. این را در نظر داشتم که قرآن فقط روخوانی نیست و باید معنی آن را هم بفهمیم. برای همین شروع به یادگیری تفسیر قرآن کردم و هر چه که یاد می‌گرفتم به دیگران هم یاد می‌دادم. ما مسلمانیم و باید قرآن را یاد بگیریم و وقتی یاد گرفتیم به دیگران یاد بدهیم. جالب است که یک دبستانی من را دعوت کرد بود برای جشن عبادت تا در آن مراسم صحبت کنم. یک مادری در آن مراسم پیش من آمد و گفت که من  را یادتان هست، هرچه فکر کردم او را به یاد نیاوردم، او گفت که من همسایه شما بودم و وقتی دختر کوچکی بودم می‌آمدم از شما قرآن یاد می‌گرفتم. خیلی غیر منتظره بود. در کنار این فعالیت‌ها هم به خبرنگاران خارجی در تهیه گزارش‌هایشان به عنوان مترجم کمک می‌کردم. ۵ سال هم در دانشکده زبان‌های خارجی دانشگاه تهران زبان ژاپنی تدریس ‌کردم ولی بیشتر علاقه داشتم برای بچه‌های دبستان کار کنم.

وقتی مسلمان شدید چه پوششی داشتید؟

من از اول که به ایران آمدم چادر به سرم کردم. این در حالی بود که خیلی از ایرانی‌ها من را مسخره می‌کردند و می‌گفتند شما که از ژاپن آمده‌اید چرا چادر سر می‌کنید. جامعه آن زمان این طوری بود و البته هنوز انقلاب نشده بود.

 

از دوران انقلاب و جنگ بگویید؟

در زمان انقلاب، منزل ما خیابان پنجم نیروی هوایی بود و پادگان نیروی هوایی در آنجا قرار داشت. من شاهد درگیری‌های انقلاب در آن جا بودم. اواخر زمان شاه بود که نیروی هوایی  از امام خمینی‌ره پشتیبانی می‌کرد. گارد شاه خیلی مواظب بودند که این‌ها شورش نکنند. این پادگان دو درب داشت. درب شمال و جنوبی که درب جنوبی آن در خیابان شهدا و نبش خیابان پنجم نیروی هوایی نزدیک منزل ما بود. وقتی امام به ایران آمدند، به دستور شاه، تانک‌ها به خیابان آورده شدند و در اطراف پادگان مستقر شدند. ۲۱ و۲۲ بهمن بود که درگیری‌ها شدیدتر شد و نیروی هوایی اسلحه‌ها را از طریق درب  شمالی به مردم می‌‌رساند و جنگ داخلی راه افتاده بود. من هم آنجا بودم. من و دخترم و خانم‌های همسایه کوکتل مولوتف درست می‌کردیم و کنار در خانه می‌گذاشتیم و پسرها می‌آمدند و با خود می‌بردند و با آن‌ها تانک‌ها را به آتش می‌کشیدند. یادم هست که  ۴ بعدازظهر ۲۲ بهمن‌ماه، امام فرمان دادند همه مردم به خیابان‌ها بریزید. جدای از این ما هر شب ساعت ۹ از اوایل بهمن که خاموشی بود، به بالای پشت بام‌ها می‌رفتیم و شعار می‌دادیم. یکی از همین شب‌ها به پشت‌بام رفتیمو شعار دادیم. همان شب اتفاقا نظامی‌ها که در آنجا (پادگان) مستقر بودند خانه‌ها را شناسایی کرده بودند. بعد از نماز صبح بود که به خانه ما ریختند ۶-۵ نفر بودند. تمام خانه را زیر و رو کردند تا اعلامیه امام را پیدا کنند. ما اعلامیه‌های امام زیاد داشتیم ولی آن‌ها را  در جایی بالای پشت‌بام مخفی کرده بودیم. خلاصه آن‌ها را پیدا نکردند. با اینکه من جنگ جهانی دوم را وقتی در ژاپن بودم دیده بودم ولی این انقلاب را به این شکل ندیده بودم. بعد هم پشت سر انقلاب هم که جنگ شد. ما پشت جبهه مشغول بودیم. باز این جنگ هم با همان جنگ جهانی که من تجربه کردم زمین تا آسمان فرق داشت. چون که جنگ ژاپن وقتی به وقوع پیوست، ژاپن قدرت داشت و خودش آن زمان استعمارگر بود و کشتار بی‌رحمانه در چین انجام داده و به واسطه آن هم توسعه پیدا  کرده بود. بعد هم که با آمریکا درگیر شد و به همین خاطر بمب‌های اتمی در هیروشیما و ناکازاکی پرتاب کردند و اتفاق ناگواراری افتاد. ولی جنگ ایران و عراق فرق داشت. ایران به‌خاطر اینکه انقلاب در آن شده بود و می‌خواست استقلال داشته باشد و آزاد زندگی کند و مکتب اسلام را زنده کند و با الگوگیری از امام خمینی‌ره زیر بار ظلم و ستم نروند و با ستمگر مبارزه کنندکه تا امروز هم ادامه دارد مورد حمله قرار گرفت. ایران منابع طبیعی زیادی داشت مثل گاز و نفت و… به خاطر انقلاب ایران منافعشان در خطر می‌افتاد پس صدام را جلو انداختند که حکومت ‌شاه در ایران دوباره برپا شود. جنگ به ایران تحمیل شد. ۸ سال این مسئله ادامه داشت که فقط با ایمان بچه‌ها توانستند از کشور دفاع کنند و اگر مسلمان نبودند این امکان داشت. از آن زمان تا امروز هم هنوز فشار‌ها بر ایران ادامه دارد تا ایران منزوی شود ولی خب نشده است و انشاالله در آینده هم نشود.

اساسا انگیزه در ایجاد موزه‌هایی مثل موزه صلح چه بوده است؟

با توجه به اینکه ما امروز نباید سستی از خودمان نشان دهیم خصوصا در مورد نسل سوم‌مان  که نه انقلاب را دیده‌اند و نه جنگ را، بنابراین این موزه بیشتر برای این ساخته شده است تا کسانی که می‌آیند و از این جا بازدید می‌کنند با مسائل جنگ بیشتر آشنا شوند. من با آنها در موزه همراه می‌شوم و سؤال  از آن‌ها می‌پرسم که چرا جنگ شروع شد و… این‌طور به فکر کردن وادارشان می‌کنم. غیر از این ما وظیفه داریم افرادی که از دوران جنگ باقی مانده‌اند و از کشورمان دفاع کرده‌‌اند را به نسل سوم بشناسانیم. برای همین بعضی از این افراد در اینجا حاضر می‌شوند تا بازدیدکنندگان از خود آن‌ها درباره جنگ بشنوند. این پایه‌ها باید قوی شود برای بچه‌ها که نسل بعد هستند. باید این بچه‌ها جایگاه خودشان را بشناسند و آن‌چه که برای کشور اتفاق افتاده است را بدانند تا بتوانند راه امام و رهبرشان را ادامه دهد و در آن مسیر باشند. وقتی شیعه بودنشان امروز مورد حمله قرار می‌گیرد، باید از خودشان دفاع کنند. این میسر نمی‌شود به جز اینکه خودشان را خوب بشناسند. و این موزه می‌تواند به این موضوع کمک کند.

یامامورا

اولین بار که ایران آمدید به کدامیک از شهر‌های مقدس رفتید؟

اولین بار قم رفتم. آنجا مشغول نمازخواندن بودم که خانمی نزدیکم آمد و گفت که  باید زیر چانه‌ام رابپوشانم و عملی آن را نشانم داد. چون من هنوز چادر را به صورتی که الان همه سر می‌کنند سر نکرده بودم و با یک ربان آن را زیر چانه‌ام بسته بودم. آن موقع متوجه نشدم چرا باید این کار را  انجام دهم اما بعد‌ها در احکام اسلامی چرایی آن را یاد گرفتم. این خاطره را فراموش نمی‌کنم و برایم جالب است.

 

آیا موقع بروز مشکلات به ائمه توسل می‌کنید؟

بله، به امام رضا‌علیه‌السلام  . این هم سال‌های بعد برایم پیش آمد. برای زیارت امام رضا زیاد به مشهد رفتیم.. زمانی‌که گنبد را می‌بینم گریه‌ام می‌گیرد. آن موقع فکر می‌کنم که واقعا شناختی پیدا کردم یا نه. الان هم تا اسم امام رضا‌علیه‌السلام را می‌شنوم حال عجیبی پیدا می‌کنم.

در این سال‌ها کربلا رفتید؟

بله رفته‌ام. کربلا را خیلی دوست دارم. مکه هم رفته‌ام ولی خب آنجا فرق دارد. چون مکه رفتن یک وظیفه است و باید یکسری احکام را انجام دهیم. ولی کربلا فقط عشق است و وقتی کربلا رفتم احساس خیلی نزدیکی به امام حسین‌علیه‌السلام  و حضرت عباس‌علیه‌السلام  و حضرت زینب‌سلام‌الله‌علیها  داشتم.

 

از چه منابعی برای آشنایی اسلام استفاده کردید؟

من خیلی کم کتاب می‌خواندم. یعنی وقتی ببینم کتابی حجم زیادی دارد طرف آن هم نمی روم و سختم می‌آید. بیشتر ترجیح می‌دهم سخنرانی گوش‌کنم و به حرف‌ها توجه می‌کنم. سخنرانی افرادی مثل آقای ازغدی برایم جالب و آموزنده است. با تمام این‌ها البته فکر می‌کنم ائمه را هنوز درست نشناخته‌ام.

 

بعد از اینکه به ایران آمدید چه وقت به کشورتان بازگشتید؟

بعد از ۷ سال به کشورم برگشتم.

یامامورا

تجربه زندگی با مسلمانان را توانستید به خانواده خود منتقل کنید؟

متأسفانه به خانواده‌ام نتوانستم ارزش‌های اسلامی را منتقل کنم ولی به دوستانم که در ژاپن بودند توانستم. مثلا یک گروه ۱۰ نفره‌ای بودند که از ژاپن به ایران آمدند. مهمان دولتی بودند و من هم به عنوان مترجم در کنار آن‌ها بودم. ما طی برنامه‌هایی که داشتیم به اصفهان رفته بودیم و آن روز هم کنار زاینده‌رود خانواده‌های زیادی کنار هم نشسته بودند و با وسایل و سماور و این‌ها پیک‌نیک برگزار کرده بودند. این‌ مهمانان زمانی‌که که از بین آنها عبور می‌کردند، مورد دعوت مردم قرار گرفتند تا  چای بخورند. این‌ها تعجب کرده بودند. در ژاپن هرگز چنین منظره‌ای را نمی‌بینیم چون که خانواده گرم در آن‌جا نیست و برعکس ایران که رابطه افراد خانواده با هم محکم است ولی آنجا خانواده‌ها گرم نیستند. خلاصه این مهمانان از این رفتار ایرانی‌ها خوششان آمده بود به‌طوری که یکی از آنان می‌گفت که دوست دارد برای زندگی کردن به ایران بیاید. بعدا من هم به آن‌ها توضیح دادم که اسلام همین است و خانواده مهم‌ترین موضوعی است که اسلام به آن اهمیت می‌دهد. وقتی خانواده با هم گرم باشد بچه‌هایی که در آن خانواده بزرگ شده‌اند خوب و درست تربیت می‌شوند و در نهایت جامعه را که تشکیل می‌دهند جامعه‌ای خوب خواهد بود. غیر از این باشد آن جامعه سالم نمی‌شود. این گروه در سفر به ایران خیلی مطالب از اسلام یاد گرفتند. مواردی مثل انفاق. حتی آن‌ها را به جایی مثل کهریزک بردیم و مسأله وقف را به آن‌ها گفتم. باور نمی‌کردند کسی بخواهد اموالش را به نام دیگران کند و برای استفاده دیگران در اختیارشان بگذارد چون در ژاپن کسی این کار را نمی‌کند. سال بعدش هم خانمی از همان گروه تماس گرفت و گفت مایل است برای برپایی  بازارچه خیریه به ایران بیاید. به هر حال این‌ها را که دیدند بیشتر به اسلام تمایل پیدا کردند. این طور من اسلام را معرفی کردم.

 

در ژاپن منابعی که اسلام را بخواهد معرفی‌کند هست؟

در ژاپن اسلام سنی‌ها در واقع معرفی می‌شود. سعودی‌ها در این زمینه سرمایه‌گذاری بسیاری کرده‌اند و افرادی را برای مسلمان‌کردن ژاپنی‌ها به این کشور فرستاده‌اند حتی اگر آنان بتوانند اسما کسی را مسلمان کنند در قبالش پول می‌گیرند. این در حالی است که واقعیت اسلام را معرفی نمی‌کنند. اما نزدیک یک سال است که دانشگاه جامعه‌المصطفی در قم دفتری در ژاپن تأسیس کرده که اگر خدا بخواهد کارش بهتر خواهد شد. من هم احکام اسلامی را برای آنان به زبان ژاپنی ترجمه می‌کنم و ما آن را از طریق مجازی منتشر می‌کنیم. در ژاپن چون مردم بودایی هستند، مسلمان شدنشان سخت انجام می شود. به نظرم در ژاپن برای مسلمان شدن باید روش دیگری امتحان شود. اگر چه دانشگاهی هست که  رشته توحید در آن تدریس می‌شود و برخی دانشجویان هم از این دانشگاه به ایران می‌آیند و کلاس‌های فشرده‌ای را در جامعه‌المصطفی می‌گذرانند و معلومات کسب می‌کنند اما خب باید این کارها بیشتر انجام شود. من از دوسال پیش در این کلاس‌ها شرکت می‌کردم و برای دانشجویان موارد درسی را به زبان ژاپنی ترجمه می‌کردم. البته از این طریق زمان زیادی طول می‌کشد تا ژاپنی‌ها مسلمان شوند.

 

برنامه‌هایی که موزه برای فرهنگ‌سازی درباره موضوع جبهه و جنگ و… در نظر گرفته تاکنون چه بوده است؟

این موزه فعالیت‌های مختلفی دارد. در بخش بین‌المللی ما با برخی از سازمان‌های حقوق بشر و سازمان ملل در ارتباط هستیم و خود من در این بخش فعالیت می‌کنم. همچنین پروژه‌ای به‌نام آموزش صلح داریم که در آن چند معلم را دور هم جمع کردیم و به آنها آموزش می‌دهیم و برنامه‌هایی فرهنگی در اختیار آنان می‌گذاریم تا به مهدکودک‌ها بروند و مسائل مربوط به صلح را آموزش دهند. این موضوع باوجود این مطلب در مهدها پیگیری می‌شود که در مهدکودک‌ها به‌صورت ریشه‌ای اسلام باید یاد داده شود و این نکته خیلی مهمی است و حتی درباره اخلاق اسلامی به طور موضوعی کار شود مثلا درباره هر یک از موضوعات، داستان بگویند و آن را به‌شکلی جذاب برای بچه‌ها در قالب تئاتر اجرا کنند. ما در همین رابطه نظرمان این بود که از آن برنامه فیلم بگیریم و در همین موزه به بچه‌های بازدیدکننده نشان دهیم. درعین حال به معلمان باید آموز‌ش‌هایی را بدهیم تا ریشه‌ اسلام را بشناسانند. همین‌طور باید راوی هم تربیت کنیم. راوی موزه مثل جانبازانی که در این موزه به راوی‌گری راوی مشغولند. به بچه‌های راهنمایی و دبیرستانی آموزش راوی‌گری بدهیم. غیر از این برنامه‌ها یک فعالیت دیگر هست که در نظر داریم. آن هم تشکیل گروهی از خبرنگاران است که خاطرات جانبازان را بنویسند و فیلمبرداری کنند و ما بسته‌ای را تهیه کنیم که شامل آن فیلم و دفترچه خاطرات باشد و به بازدیدکننده‌ها ارائه کنیم. فعالیت دیگر ما این است که که با همسران جانبازان اعصاب و روان و… جلساتی را می‌گذاریم تا روحیه پیدا کنند. بالاخره همسران این گروه از جانبازان اغلب در شرایط سختی هستند و باید با آن‌ها صحبت کرد و این کار را با کمک متخصص مغز و اعصاب انجام می دهیم.

یامامورا

چه صحبتی با خانم‌های مسلمان ایرانی دارید؟

احکام اسلامی و حجاب را رعایت کنند. ایران جامعه اسلامی دارد و اگر بد‌حجاب در جامعه حضور داشته باشد جامعه به فساد کشیده خواهد شد. خانم‌ها مواظب این موضوع باشند. خیلی از پوشش‌ها در شأن آن‌ها نیست. برای خودشان شخصیت قائل شوند و کانون خانواده را خوب حفظ کنند و آن را گرم نگه دارند و بچه‌هایشان را براساس عفاف و حجاب تربیت کنند. در قرآن هم بر این مسأله و پرورش فرزندان توسط زنان تأکید شده است. پس باید زنان ما خودشان را به عنوان یک زن باعفاف معرفی کنند.

 

 

v    خاطره

اوایل انقلاب به کلاس احکام می‌رفتم و این کلاس‌ها توسط خانمی برگزار می‌شد. چند وقت پیش جایی رفته بودم که همین خانم سخنران، اتفاقا در آن جلسه بود. ایشان من را شناخت و رو به من کرد و گفت که شما را چند سال قبل دیده بودم. برایم جالب بود از آنجا من را به‌یاد داشت که در آن دوره چون شوهرم گفته بود قبل از آنکه بچه‌ها از مدرسه به خانه بیایند باید در خانه حضور داشته باشم باشم، برای همین وسط جلسه آن خانم هم که بودم بلند می‌شدم و با عذرخواهی از جلسه بیرون می‌رفتم. اگرچه ایشان می‌گفت که هنوز جلسه تمام نشده ولی من می گفتم که شوهرم گفته باید تا ساعت بازگشت بچه‌ها در خانه باشم. خلاصه ایشان از این بابت من را یادشان بود و می‌گفت که من مطیع شوهرم هستم.

منبع: هفته نامه زن روز

اشتراک گذاری :


  1. سمیه گفت:

    عرض سلام و ادب
    از اینکه این مطالب زیبا و تکان دهنده را برای نسل جوان می گذارید بسیار متشکرم بعد از خواندن مطالب از اینکه شیعه علی علیه السلام هستم به خود می بالم و تصمیم دارم که مطالعات مذهبی خود را بیشتر کنم.
    بازم ممنون

آخرین اخبار