مبلغین
چند تجربه تبلیغی (تبلیغ خارج از کشور)

یکی از آنها گفت: چقدر کم؟ گفتم: خیر الکلام ما قلّ ودلّ. هر چند این سخن او را قانع یا ساکت کرد اما در دل خودم غوغایی بود. احساس کردم ده دقیقه واقعا کم بوده است.

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان) سال 62 برای تبلیغ به لبنان اعزام شده بودم. محلّ تبلیغ من روستای «العین» در استان «بقاع» بود. این روستا سی و پنج روستای دیگر را نیز زیر پوشش داشت. روحانی که به آنجا می رفت باید روزهای مدت مأموریت خود را بین این روستاها توزیع می کرد.

اولین شبی که به مسجد رفتم برایم بسیار خاطره انگیز بود. شیعیان روستا بسیار گرم برخورد کردند. در آن زمان هر روحانی را که از ایران به لبنان می رفت پیام آور انقلاب و آزادی می دانستند. یکی گفت: حال امام خمینی چطور است؟ این جمله را به گونه ای صمیمانه و خودمانی مطرح کرد که احساس می کرد من همین دیروز امام خمینی رحمه الله را دیده و با او سر یک سفره غذا خورده ام.

قرار شد شبها بعد از نماز صحبت کوتاهی نیز داشته باشم. گرچه دوره آموزش زبان را در دفتر تبلیغات اسلامی گذرانده بودم اما باز هراس و اضطراب داشتم. می ترسیدم از هر کلمه من نکته ای بگیرند.

 

به هر حال خطبه را خواندم، سپس آیات اول تا پنجم سوره بقره را خواندم و بحث را اینگونه آغاز کردم:

نواجه فی هذه السوره المبارکه ثلاث طبقات اجتماعیه: المتقون، الکافرون والمنافقون. الطبقه الاولی هم المتّقون. حقّا من هم المتقون؟ وما هی صفاتهم وعلاماتهم؟ هذه الآیات فی بدایه السوره تشرح لنا صفاتهم. وهی:

أوّلاً: الایمان بالغیب (الذین یؤمنون بالغیب)؛

الثانی: اقامه الصلوه (ویقیمون الصلوه)؛

الثالث: الانفاق من رزق الله (وممّا رزقناهم ینفقون)…

کلّ صحبت ده دقیقه طول کشید. در آخر هم به عربی چند دعا کردم: اللهم اغفر للمؤمنین و..

اللهم احفظ وایّد الامام الخمینی، وانصر جیوش المسلمین.

بعد از منبر در حالی که حسابی عرق کرده بودم، با مؤمنان مصافحه کردم. دوست داشتم عکس العمل صحبتم را ببینم. یکی از آنها گفت: چقدر کم؟ گفتم: خیر الکلام ما قلّ ودلّ. هر چند این سخن او را قانع یا ساکت کرد اما در دل خودم غوغایی بود. احساس کردم ده دقیقه واقعا کم بوده است. اما نقطه قوت بحث این بود که در خواندن

1 ـ خطبه 2 ـ تلاوت آیات 3 ـ دعای آخر منبر یقین داشتم که غلط نخوانده ام. همین موضوع به من دل و جرأت و اعتماد به نفس داد و باعث شد که در جلسات آینده با دلگرمی، انگیزه و مطالعه بیشتر حضور یابم. والله الموفق والمعین.

 

2. ده روزی بود به لبنان رفته بودم. یک شب برای سخنرانی به یک مسجد رفتم. پس از سخنرانی قرار بود فیلمی را درباره جنگ ایران و عراق نمایش دهند. چراغها را خاموش و تصویر را بر دیوار گچی مسجد انداختند.

من به واکنش و ابراز احساسات لبنانیها سخت توجه داشتم. می خواستم بدانم درباره انقلاب اسلامی، جنگ ایران و عراق و مردم ایران چه احساساتی دارند. در صحنه های مختلف فیلم اظهار نظر می کردند. یک صحنه از فیلم رژه سربازان ایران را نشان می داد. این سربازان طبق دیسیپلین نظامی پیش از انقلاب ریشها را تراشیده بودند. یکی از لبنانیها با دیدن یکی از آنها که ریش نداشت اما دارای سبیل بود، گفت: هذا عراقی.

 

من آنجا چیزی نگفتم. گفتم بگذار فکر کند در ایران همه معیارها و ملاکهای اسلامی رعایت می شود.

 

3. یکی از جوانان روستای العین [محل تبلیغم در لبنان] با من انس گرفته بود. در جلسات مختلف شرکت می کرد. یک روز وقتی با من به مقرّ سپاه بر می گشت، سؤالی درباره زبان عربی پرسید. گفت: شیخنا لماذا نزل القرآن بالعربی؛ چرا قرآن به عربی نازل شده است؟

حس کردم بیش از آنکه پاسخ این سؤال برایش مهم باشد، دوست دارد با طرح آن با من حرف بزند. من هم بلافاصله گفتم: «لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ» یعنی برای اینکه [شما عربها] تعقّل کنید.

در حقیقت بخشی از آیه دوم سوره یوسف را بلافاصله دنبال سؤال او آورده بودم.(1) یکدفعه شروع به خندیدن کرد. البته پس از آن درباره نزول قرآن به عربی به طور جدّی با هم گفتگو کردیم.

به نظر می رسد یکی از عوامل موفقیت و کامیابی در امر تبلیغ، چاشنی کردن طنز و شوخی همراه مسائل جدّی است؛ البته به شرطی که حدّ و حدود آن دانسته و رعایت شود. زیرا چنانکه گفته اند: «طنز و شوخی به منزله نمک غذا است»، اگر نباشد غذا بی نمک و اگر بسیار باشد، غذا قابل خوردن نخواهد بود.

یکی از عوامل موفقیت افرادی مثل مرحوم کافی، استفاده آن مرحوم از طنز و مزاح در حد لازم بود.


1. همه آیه این است: «إنّا أنزلناهُ قُرآنا عَرَبِیّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلَونَ».

منبع: حوزه نت

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما