ماجرای مسلمان شدن دختر انگلیسی
بانوی تازه مسلمان: همیشه تسلیم حقایق کاملا معقول اسلام می شدم

هفته¬ها گذشت و من هر شب با نور چراغ به خواب می¬رفتم و هر بار که چشمان را باز می¬کردم تصویرش مقابل دیدگانم نقش می¬بست. کاملا منقلب شده بودم. ذهنم به زندگی پس از مرگ معطوف شده بود. از طرفی نمی توانستم پایان زندگی پس از مرگ را قبول نکنم.

بانوی تازه مسلمان انگلیسی

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) گروه ترجمه سایت رهیافته مترجم از زبان انگلیسی زهره رنجبر  ویرایش زهره محمود صالح آنچه میخوانید داستانی است از یک تازه مسلمان انگلیسی به نام  یاسمین ام امانی

زندگی منهای مذهب
در یکی از روزهای دهه¬ی 70 میلادی، در یک خانواده طبقه متوسط به دنیا آمدم. همراه پدر و مادر، و دو برادری که از من بزرگتر بودند یک خانواده¬ی پنج نفری را تشکیل می¬دادیم. ذهنیت من نسبت به یک زندگی خانوادگی پر از حس شادی، امنیت، صمیمت و عشق متقابل بین اعضای خانواده است. پدر و مادرم به مذهب گرایشی نداشتند، با این وجود به جنبه¬های خاص تربیتی ¬ما مثل آداب معاشرت، بخشش و ملاحظه¬ی دیگران اهمیت بسیاری می¬دادند.
علیرغم نبود رهنمودهای مذهبی در سال¬های اولیه زندگی¬ام، لحظه¬های خاصی را به خاطر می آورم که به طور طبیعی برای هدایت و پذیرش بی چون و چرای هدایت الهی به خداوند گرایش پیدا می-کردم. برای مثال، شش سالم بود که از پدر و مادرم خواستم اجازه دهند برای شرکت در کلاس¬های مذهبیِ یکشنبه¬ها به کلیسای محل بروم. در ده سالگی در دوره¬ای از کلاس¬های آموزش مباحث کتاب مقدس ثبت نام کردم. همینطور در سن سیزده سالگی، روزی را به خاطر می آورم که هنگام رفتن به مدرسه با یک صحنه¬ی تصادف مواجه شدم و جوی خون کنار جاده توجه¬ام را به خود جلب کرد. آن شب برای مردی که در سانحه صدمه دیده بود دعا کردم و از خدا خواستم سلامتش را به دست آورد.
با این حال، ایجاد اینگونه حالات و لحظات ملکوتی که منجر به دینداری¬ام می شد همیشگی نبود. با وجود اینکه در کودکی بارها یاد خدا برایم زنده شده بود بیشتر سال¬های زندگی¬ام را مثل هر دختر انگلیسی دیگری گذرانده بودم. بدون هیچ مذهبی که درست یا غلط را به من بیاموزد، به راحتی از طرز تفکر و روش زندگی اکثریت مردم پیروی می کردم.
با تمام اینها، بارها از راهی که در پیش گرفته بودم احساس ناخوشایندی به من دست می¬داد. گاهی اوقات شب¬ها روی تخت دراز می کشیدم و به کارهایی که انجام می¬دادم فکر می¬کردم. اغلب احساس شرمندگی به من دست می¬داد و حتی گاهی از شدت ناراحتی گریه می¬کردم. همیشه متعجب بودم که چرا هیچ راه گریزی برای فرار از این احساس گناه که مربوط به روش زندگی¬ام می¬شد پیدا نمی¬کنم. در آن لحظه، به خدا پناه می بردم و با چشم¬هایی گریان برای نجات و بخششم دعا می¬کردم.
اما چرا دختر جوانی به سن و سال من از خدا کمک می¬خواست و به سمت او متمایل می¬شد؟ نه خانواده¬ام، نه دوستانم و نه جامعه هیچکدام من را در مورد خدا راهنمایی نکرده بودند. پس چرا به وجود پروردگار ایمان داشتم؟ و چرا در چنین موقعیت سختی به سمت او گرایش پیدا می¬کردم؟

 

بازگشت به حقیقت خود

حالا که مسلمان شده¬ام گرایش ذاتی و اعتقاد درونی تمام انسان¬ها به وجود خداوند را درک می کنم. همانطور که حضرت محمد (ص) می فرمایند: هر نوزادی همراه با فطرتش به دنیا می¬آید. این والدینش هستند که باعث گرایش او به یهودیت، مسیحیت و یا زرتشت (بخاری، مسلمان، ابو داوود، ترمذی و غیره…) می شوند.
با تمام این¬ها، حالا که یک مسلمان هستم از راه و روشی که در زندگی در پیش گرفته¬ام رضایت کامل دارم و دیگر به خاطر گذشته احساس شرمندگی نمی¬کنم. در اسلام، لحظه¬ای که مسلمان می-شوید و شهادتین را تکرار می¬کنید همانند نوزادی هستید که تازه متولد شده و از تمامی گناهان پاکیزه است. حضرت محمد (ص) می¬فرمایند: “اگر کسی مخلصانه از اسلام پیروی کند، خداوند همه گناهان گذشته او را خواهد بخشید، و پس از آن است که رسیدگی به حسابها آغاز می شود. پاداش اعمال او برای هر کار نیک صد تا هفتصد برابر خواهد بود، و جزای یک گناه همان یک گناه ثبت خواهد شد، مگر این که خداوند آن را ببخشد.” (صحیح البخاری، جلد 1 حدیث 40)
وقوع مسائل مهم¬تری که نگرش کلی من را نسبت به زندگی تغییر داد از سن 15 سالگی آغاز شد. در آخرین سال تحصیلی سه نفر از دوستان مدرسه¬ام جان خود را از دست دادند.

تازیانه هشیارکننده ای به نام مرگ

اولین دوستی که از دنیا رفت یک پسر هفده ساله بود. یک شب معمولی مثل هر شب دیگری، در خانه¬ی یکی از دوستان مهمان بودیم. آن شب نیز به گفت¬و¬گو، شوخی و خنده گذشت. فکرش را هم نمی کردم آخرین باری باشد که او را می بینم. روز بعد به خاطر نامساعد بودن هوا از موتورسیکلتش پرت شد و به یک ماشین برخورد کرد. دو روز بعد هم جان خود را از دست داد.

چند ماه بعد یکی دیگر از همکلاسی¬ها که از حملات شدید آسمی رنج می¬برد، در یک عمل جراحی جان خود را از دست داد. خاطرم هست همان روز دور حیاط مدرسه قدم می ¬زد و کاملا از آنچه که در انتظارش بود بی¬خبر بود.
واقعا از مرگ نابهنگام این دو جوان، آن هم به فاصله¬ی کم، متعجب شده بودم و نمی¬دانستم که چطور با این مساله برخورد کنم. ولی نمی¬دانستم ناراحت کننده¬تر از این دو هنوز اتفاق نیافتاده است.
دو ماه بعد، درست در آخرین روز مدرسه، درس تربیت بدنی داشتیم. من در رختکن با یکی از دوستان صمیمی¬ام مشغول خو

ش و بش بودم. با به صدا درآمدن زنگ مدرسه با یکدیگر خداحافظی کردیم و برای رفتن به خانه از هم جدا شدیم.
دفعه بعد که او را دیدم بیرون مدرسه به خاطر تصادف با یک ماشین کنار جاده افتاده بود. من ژاکتم را مثل بالش زیر سرش گذاشتم و معلم سعی داشت او را بهوش آورد. انگار آمبولانس بعد از ساعت¬ها از راه رسید. زمانی که او را به داخل آمبولانس منتقل می¬کردند هیچگاه از جلوی چشمانم دور نمی¬شوند. دست¬های بی¬حسش از برانکارد آویزان بود و انگشترهایی که به او هدیه داده بودم روی دستانش خودنمایی می¬کردند. چند روز بعد از دنیا رفت و آخرین باری که خیلی به او نزدیک بودم، مراسم خاکسپاری¬اش در کلیسای محل بود که در چند قدمی تابوتش ایستاده بودم.
هفته¬ها گذشت و من هر شب با نور چراغ به خواب می¬رفتم و هر بار که چشمان را باز می¬کردم تصویرش مقابل دیدگانم نقش می¬بست. کاملا منقلب شده بودم. ذهنم به زندگی پس از مرگ معطوف شده بود. از طرفی نمی توانستم پایان زندگی پس از مرگ را قبول نکنم. دوباره آن ندای درونی و تمایل طبیعی، من را متوجه وجود خداوند کرد. با این وجود در این مرحله از زندگی¬ام، بازهم برای یافتن پاسخ این پرسش¬ها به مذهب رجوع نکردم و بیشتر وقتم را در قفسه¬های کتابخانه، در جست-وجوی کتاب¬هایی میگذراندم که در مورد تجربه¬های نزدیک به مرگ و بصیرت در این زمینه نوشته شده بودند. در آن زمان خیلی راحت این مسائل را می¬پذیرفتم.
با تمام این¬ها مهمترین درسی که در آن سال گرفتم این بود که زندگی ما می¬توانست در هر لحظه و در هر سنی که بودیم چه جوان چه پیر، چه سالم و چه بیمار پایان یابد. این روز فرا خواهد رسید. چه امروز و چه فردا ما درون قبر و در محضر خدا پاسخگوی اعمال خود خواهیم بود.
پس چرا طبق قوانین او زندگی نمی¬کردیم؟ این که با دیگران خوب باشیم و هیچکس را آزار ندهیم اصلا کافی نیست. در مورد خدایی که ما را آفریده و تمام ملزومات حیاتمان مثل هوایی که تنفس می¬کنیم، قلبی که دائما می¬تپد و غذاهای فراوانی که را فراهم کرده چطور؟ ما در طول زندگی از نعمت¬های او بهرمند می¬شویم اما نه قادر به اعتراف به آنها هستیم و نه قادر به سپاسگزاری از او. چه احساسی به ما دست می¬دهد اگر پس از به دنیا آوردن فرزندانمان و رسیدگی به آنها و رفع نیازهایشان با بی¬مهری آنها مواجه شویم. اینکه به ما فکر نکنند و حتی کلمه¬ای برای تشکر به زبان نیاورند! آیا ما به چنین فرزندی پاداش خواهیم داد؟ پس چطور با وجود به توجهی به وجود خداوند و بازگشت به سمت او و عدم سپاسگزاری از نعمت¬های بی انتهایش، انتظار داریم پاداش نهایی یعنی بهشت نصیبمان شود؟

جسارت تغییر

سال 1991 برای مطالعه¬ی حقوق به یکی از دانشگاه¬های لندن رفتم و تغییر در زندگی¬ام درست در همان نقطه آغاز شد. اینجا بود که با همسر آینده¬ام و گروهی از دوستان مسلمانش، آشنا شدم. من عمدا دانشگاهی را انتخاب کرده بودم که از چندین فرهنگ مختلف دانشجو می¬پذیرفت. چرا که با آمدن از یک محیط یکنواخت، دوست داشتم با افرادی با پیشینه¬های مختلف آشنا شوم. در آن زمان نامزدم و دوستانش به عمق دین اسلام توجه زیادی نداشتند. برای همین شب¬های زیادی را در مرکز لندن می¬گذراندیم.
یک روز یکی از آن¬ها درحالی که یک لباس بلند پوشیده بود و به طرز خاصی ریش گذاشته بود، به خانه¬ی دانشجویمان آمد. به کلی متعجب شده بودم. او تصمیم گرفته بود یک مسلمان واقعی باشد. او که تا دیروز برای احوال پرسی من را در آغوش می¬کشید، به یک لبخند و سلام اکتفا کرد و گفت دیگر نمی¬تواند من را در آغوش بکشد. همیشه تصورم بر این بود که افرادی که خیلی جدی پیروی مذهبشان هستند بسیار عبوس و خسته کننده اند. اما پسری که مقابل من ایستاده بود، چهره¬ای داشت که از خوشحالی برق می زد و با احساس خوشبختی بسیار، راهی را انتخاب کرده بود که در آن به تمام خوشگذرانی¬ها پشت کرده و عملا پایبند اسلام ناب شده بود.
از آن روز به بعد این پسر هربار درباره اسلام صحبت می کرد. این که در آن لحظه به خاطر احترام به او و ارزش¬هایش در مقابلش احساس شرم می¬کردم بسیار عجیب بود. بنابراین بدون هیچ حرفی در مقابلش نشسته و به صحبت¬هایش که در مورد اسلام بود گوش می¬کردم. وقتی صحبت¬ها تمام می¬شد و از پیشم می¬رفتند، اغلب درمورد مسائل مورد بحث مجددا با دوستم گفت¬وگو می¬کردم و همیشه تسلیم حقایق کاملا معقولی می¬شدم که در اسلام وجود داشت. کم کم به این باور رسیدم که اگر همگی طبق آموزه¬های اسلامی عمل می¬کردیم دنیا چقدر بی¬نظیری می-شد.

انتخاب کن! سبک زندگی غربی یااسلامی؟

بسیاری از احکام اسلامی عملکرد من را به طورمستقیم زیر سوال می¬بردند. خیلی از کارهایی که در نوجوانی انجام می¬دادم باعث به وجود آمدن این تفاوت¬ها در تربیتم شده بودند. بعضی از این ممنوعیت¬ها در روش زندگی¬ام نمود می¬کرد. برای مثال ممنوعیت الکل. براساس قرآن کریم، در مشروبات الکلی فوایدی وجود دارد، اما مضرات آن بیشتر است.
(ای پیغمبر) از تو از حکم شراب و قمار می‌پرسند، بگو: در این دو کار گناه بزرگی است و سودهایی برای مردم، ولی زیان گناه آن دو بیش از منفعت آنهاست .بقره-219

به وضوح شاهد آثار مخرب مصرف زیاد الکل در زندگی¬ام بودم و حتی این آسیب را در سطح جامعه نیز احساس می¬کردم. این رفتار منجر به فروپاشی رفتاری می¬شود که خود عامل فساد، زنا و ارتکاب جرم و جنایت است.
اسلام همچنین مخلاف روابط جنسی خارج از ازدواج است. این حکم خیلی برایم جالب بود. نتیجه روابط جنسی آزاد در یک جامعه، ناگزیر منجر به حاملگی شده و زمانی که این اتفاق خارج از چارچوب ازدواج بیافتد بیشتر به سقط جنین می¬انجامد.
اما البته جاذبه¬ی بین زن و مرد یک امر غریزی و از طرف خداست. بنابراین، اسلام به جهت احتیاط و جلوگیری از ایجاد انحراف ناشی از این غریزه قوانین خاصی را واجب کرده است. به عنوان مثال، لباس عفت و همچنین رفتار مناسب زنان و مردان در مقابل یکدیگر.
شاید درک این مساله برای بعضی¬ها سخت باشد که چگونه یک زن غربی قادر به پذیرش لباس یک زن مسلمان است. اما این برای من به منزله¬ی آزادی بود. دیگر مجبور به تحمل نگاه¬های ناخواسته¬ی مردانی که مقابلم می¬نشستند نبودم. برای اولین بار در زندگی،¬ خودِ واقعی¬ام شدم و به سادگی از روش¬ها و یا طرز پوشش¬هایی که با آنها مواجه می¬شدم پیروی نمی¬کردم.
اسلام چنین دین گسترده و جامعی است که در میان همهمه¬ی تمام چیزهایی که در سال 1992 یاد می-گرفتم مورد پذیرش منطق و عقل سلیمم قرار گرفت. در نتیجه برای افزایش اطلاعاتم به خواندن کتابها و رساله¬ها ادامه دادم و رفته رفته ایمانم قوی¬تر شد.

با این حال، کتابی که از خواندن آن عاجز بودم قرآن کریم بود. من یک نسخه¬ از قرآن را که به زبان انگلیسی بود در مکان امنی نگهداشته بودم. اما هر وقت جلدش را باز می¬کردم احساس می¬کردم کلماتش بسیار مقدس هستند و بلافاصله جلدش را می¬بستم. حالا که به گذشته می¬اندیشم متوجه می-شوم که در آن زمان دچار نوعی حس انکار بودم. می¬دانستم که قرآن کلامی حق از جانب پروردگار است. و من فکر می¬کنم زمانی که فردی به این درک برسد ممکن است به خاطر ترسی که وجودش را فرا می¬گیرد از حقیقت فاصله گرفته و نخواهد به زندگی¬اش آن تغییر اساسی را بدهد. در حالت دوم مخلصانه حقیقت را پذیرفته و مسلمان می¬شود. در من احساسی وجود داشت که فعلا قصد نداشتم زندگی¬ام را تغییر دهم.
بنابراین رفته رفته رفتارم را تغییر دادم. مشروب، سیگار و خوردن گوشت خوک را کنار گذاشتم و چند روزی از ماه رمضان را روزه گرفتم. رمضان سال 1992 بود که خواندن بخشی از نماز را به زبان عربی یاد گرفتم. با چند خط اول درگیر بودم و سعی داشتم برای ادای کلمات عربی زبان را درست بچرخانم. اما در کمال ناباوری خیلی راحت کلمات را به حافظه می¬سپردم. از این بابت مطمئن بودم که با کمک¬ خدا قادر به یادگیری شده¬ام. از آن لحظه به بعد کم کم بیشتر بخش¬های نماز را یادگرفتم و نماز خواندن را با روزی یک وعده از آنچه که بلد بودم آغاز کردم.

یک صبح رویایی

یک روز نامزدم برای تعطیلات آخرهفته به خانه برگشت. از خانه به من تلفن کرد و گفت تصمیم دارد با دوستانش به مسجد مرکزی لندن بروند. از من نیز دعوت کرد که اگر مایلم با آنها بروم و همانجا شهادتین را ادا کنم.
عجیب بود. با اینکه به مدت یک سال درمورد اسلام تحقیق کرده بودم هرگز تصور نمی کردم یک روز باید شهادتین بگویم و به طور رسمی مسلمان شوم. خیلی ترسیده بودم. عظمت و اهمیت چنین تصمیمی را احساس می¬کردم. اگر به حقیقت اسلام اطمینان نداشتم و یا اگر احساس می¬کردم آمادگی لازم برای تغییر زندگی¬ام را ندارم، شهادتین را نمی¬گفتم. چرا که اسلام آوردن من مساوی بود با تغییر کامل مسیر زندگی¬ام.
بنابراین تمام شب را مشغول خواندن کتاب¬ها و رساله¬هایی شدم که در اطراف تختم پخش شده بودند. با نگرانی آنها را مطالعه می¬کردم و به دنبال چیزی می¬گشتم که با آن مخالفت کرده و یا احساس کنم غیرقابل قبول است. اما چیزی پیدا نکردم! نماز ناقصی را که تا آن زمان یاد گرفته بودم خواندم.
آن شب از هر شب دیگری طولانی¬تر به نظر می¬رسید. با این حال تمام شد و با دلواپسی به رختخوابم رفتم. اما به راهنمایی خداوند امیدوار بودم و دعا می¬کردم. صبح با آسودگی از خواب بیدار شدم. با این رویای فوق العاده که در را به روی دوستان مسلمانم باز می¬کنم و آنها با صورت گشاده و لبخند می¬گویند ” همه چیز تمام شد، تو دیگر یکی از ما هستی”. رویایم تحقق یافت و من پنجم ژوئیه سال 1993 مسلمان شدم.
با مردی که در دانشگاه ملاقات کرده¬ بودم ازدواج کردم و اکنون با خوشحالی به زندگیمان ادامه داده و به لطف خدا صاحب چند فرزند شده¬ایم. هر دو کاملا به اسلام متعهد هستیم و ان شا الله برای ترتیب یک خانواده¬ی مسلمان در تلاشیم. من هرگز حتی در دشوارترین شرایط از تصمیمی که برای گروییدن به اسلام گرفتم پشیمان نشده¬ام. ایمان و اعتقادم رفته رفته رشد کرده و هر روز با یادگرفتن یک چیز تازه درکم نسبت به اسلام بیشتر می¬شود.
توصیه¬ام به همه غیر مسلمانان این است که تنها با نگاه سطحی به عملکرد افراد یا گروه خاصی از مسلمانان در مورد این دین قضاوت نکنند و پس از خواندن قرآن و فرموده¬های پیامبر اکرم (ص) به قضاوت بنشینند. تنها پس از دستیابی به این منابع با ارزش است که با خیالی آسوده و فکری روشن می¬توانند حقیقت و زیبایی اسلام را مشاهده کنند.
بگو: یقینا پروردگارم مرا به راه راست هدایت کرد، به دینی پایدار و استوار، دین ابراهیم یکتاپرست حق گرا، و او از مشرکان نبود. انعام-آیه 162

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما


  1. مهدی گفت:

    بسیار عالی