جان نلسون رهیافته آمریکایی
یک صدای بسیار بلند در اواسط شب به من گفت “دعا (نماز) بخوان

خواب بودم و در نیمه های شب، صدایی را شنیدم که بسیار بلند بود و به زبان انگلیسی به من می گفت که عبادت کنم.  به فکر فرو رفتم چون چنین اتفاقی تا کنون برایم رخ نداده بود و در آن هنگام با خودم گفتم که چگونه عبادت کردن را بلد نیستم؟

به گزارش سایت رهیافته (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان) ترجمه شادی پارسااسم من جان نلسون است.69 سال دارم. در سن دیگو کالیفورنیا متولد شدم. اولین فرد در خانواده بودم که وارد دانشگاه شدم.دهه ی 60 بود و چرا من رشته ی فلسفه را انتخاب کردم؟!

 

این افکار او را به سمت جنون می برد چرا که به این می اندیشید که نتیجه چیست؟

(انگار صدایی درونی به او میگفت:تو با فلسفه به هیچ جایی نخواهی رسید و کاری نخواهی کرد!)

 

وقتی جوان بودم به عنوان یک کاتولیک مذهب رشد کردم وهنگامی که کلاس هشتم را به اتمام رساندم به این فکر افتادم که یک کشیش شوم به خاطر همین وارد معارف و آمادگی معنوی شدم.

ندای درونی

در دسامبر 2010 مسلمان شدم. دو حادثه که برایم اتفاق افتاد به منزله ی تلنگری برای بیدار شدنم از خواب در نیمه های شب بودند:

من خواب بودم. تنها زندگی میکردم و در نیمه های شب، صدایی را شنیدم که بسیار بلند بود و به زبان انگلیسی به من می گفت که عبادت کنم.  به فکر فرو رفتم چون چنین اتفاقی تا کنون برایم رخ نداده بود و در آن هنگام با خودم گفتم که چگونه عبادت کردن را بلد نیستم؟ و سپس دو فکر از ذهنم عبور کرد: اولی آن بود که من باور (ایمان) دارم و دومی این که من تفکراتم را ارئه میکنم. پس چشمانم را بستم و به خواب فرو رفتم.

چهار یا پنج هفته بعد در اواسط شب صدایی را شنیدم که این بار به من میگفت بخوان و در آن زمان یک نسخه از قرآن در میز تختم داشتم که یک فرد پس از اولین بازدیدم از امارات متحده ی عربی آن را به من داده بود. من به آن نگاهی انداخته و بین روز های کاری ام کمی مطالعه اش کرده بودم اما این تنها استفاده ام از کتاب بود و پس از مدتی کنارش گذاشتم و روی میز تختم قرار دادم. بخاطر همین آنجا بود. چراغ را روشن کردم،کتاب را برداشتم و شروع به خواندنش کردم.در آن زمان بود که فکری به ذهنم خطور کرد. این کتابی نبود که تنها برای آرامش و یا بین روز های کاری بخوانی. چیزی در این کتاب است که تو باید آن را مطالعه کنی و این تمام هدف و منظور برای این اتفاق است به همین دلیل است که کتاب اینجاست. این آغاز رابطه ی بالغانه ی ما باخداوند است. این جایی ست که ما متوجه می شویم چه کسی هستیم، اوکیست و رابطه ی ما با او چگونه است.

 

بزرگترین نگرانی من خانواده ام بودند

برای من بزرگترین فایده ی اسلام، مسیر و ارتباطش است زیرا میدانم که اگر موازین و روح این دین،-اسلام- را دنبال کنم،اشتباه نخواهم کرد.

بزرگترین نگرانی من خانواده ام بودند. در آن زمان من کاملا درگیر این تجارب  شده بودم. اما زمانی که به خانه بازگشتم، پیش از آن در این مورد با همسرم صحبتی نکرده بودم. پس  بعد از سه هفته ،هنگامی که بازگشتم به او گفتم که مسلمان شده ام. اگر متاهل هستید میتوانید متصور شوید که او چه پاسخی داد. او گفت چرا در این مورد با من مشورت و صحبت نکردی؟ من پاسخ دادم این چیزی نبود که برایش احتیاج به اجازه ی تو داشته باشم دقیقا مثل رابطه ی تو با خداوند که من نمیتوانم تو را از آن منع کنم، و اسلام به من چه آموخت؟ اسلام به من یاد داد که هر چیزی زمانش را دارد و این زمان،انتخاب تو نیست. این زمان انتخاب من نیست این یک گشایش از جانب پروردگار است و اگر قلب هایمان و ذهنمان باز باشند میتواند به سویمان بیاید و اگر بسته باشند، سمت ما نمی آید.

پیشنهاد من بدون در نظر گرفتن سنتان این است که:

به آن تکه از وجود خود فکر کنید به آن صدایی که می آید گوش دهید و دنبالش بروید، به آن اعتماد کنید زیرا کسی که آن صدا و آن کلمات را برای صدا کردن شما می فرستد خداوند است. خدایی که تو را آفرید. تو باید آن رابطه را پیدا کنی، آن ارتباطی که تو با خود و خدای خود که تو را آفریده، بنا کردی و سپس تو به همه چیز متصل خواهی شد من جمله خانواده ات.

 

گروه ترجمه سایت رهیافتگان– شادی پارسا

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما


  1. مهدی گفت:

    سلام
    انشا الله خداوند دل ما را هم مسلمان واقعی کند .

  2. الیاس گفت:

    سلام، قبلا فیلم این را هم داشتید ،این متن با فیلمی از مسلمان شدنش باشه تأثیر بیشتری روی مخاطب داره، باتشکر .