فهمیدم که هر سوالی که در ذهنم وجود دارد، جوابش در قرآن آمده
هندویی که قبلا از مسلمان و اسلام نفرت داشت

وقتی از والدینم پرسیدم در کتاب ودا (کتاب مقدس باستانی هند) پرستش بت نهی شده پس چرا ما هنوز این عمل را انجام می‌دهیم، مادرم مرا سرزنش کرد و گفت ما باید این کار را انجام می‌دهیم زیرا که نیاکان ما بر این باور بودند.

images

به گزارش رهیافتگان: «محمد عمر رائو» هندویی که قبلا از مسلمان و اسلام نفرت داشت و با پیروان و عقاید آن مخالفت می‌کرد بعد از خواندن قرآن و برای ایراد گرفتن از این کتاب الهی، سرانجام خود مغلوب این دین شد و به آغوش اسلام گروید.
وی چگونگی گرویدن خود به دین مبین اسلام را اینگونه بیان می‌کند:
“من از خانواده طبقه متوسط ارتدوکس هستم و مادرم یک معلم و پدرم یک مهندس نساجی بود. آموزش مذهبی من در محل عموی مادریم بود و به همین دلیل من یک ارتدکس شدم و این درحالی بود که تعلیمات مذهبی همه خانواده‌ام معمولا علیه مسلمانان بود که این عاملی بود تا این موضوع در من نهادینه شود.
من سال‌ها یک روش روتین را دنبال می‌کردم، معمولا هنگامی که صدای اذان می‌شنیدم برای مخالفت با آن صدای موسیقی را بلند می‌کردم تا شنیده نشود و یا تمام منطقه را برای دیدن بت‌خانه‌ها می‌رفتم تا عبادت خود را کامل کنم و همیشه برای ارتدکس بودنم مورد تشویق خانواده بودم.
در یک روز تابستانی مادرم از من خواست تا در مزرعه مسلمانان مشغول به کار شوم. اما من عصبانی شدم چراکه از کودکی از مسلمانان نفرت داشتم. مادرم هم مرا مجبور نکرد. بجای آن چند تابستان برای غیرمسلمانان کار کردم تا رضایت خانواده‌ام را بدست آورم. ضمناً مادر و خواهرم برای دو ماه به صورت نیمه وقت برای یک مسلمان کار می‌کردند که شدیداً تحت تاثیر وی قرار گرفتند.
هرچند که من از این فرد همیشه نفرت داشتم ولی بدلیل فشار خانواده‌ام که تو فرد سودمندی نیستی، تصمیم گرفتم با وجود نفرتم از دین اسلام، پیش وی رفته و مشغول به کار شوم. بعد از اینکه در مغازه وی مشغول به کار شدم نفرتم بیشتر شد؛ زیرا افراد غیرمسلمانی که در مغازه‌اش کار می‌کردند، مسلمان شده بودند. تصمیم گرفتم تا به وی درسی دهم و نشان دهم که دین من، دین حقی است. از همان روز شروع کردم به مطالعات تطبیقی با حس خاصی که انگار خداوند به من عطا کرده بود.
از آن به بعد در تلاش برای دانستن بیشتر اسلام، شروع به خواندن ترجمه قرآن کردم و این نقطه عطفی در زندگی رائو بود.
خواندن قرآن تمام مسیر زندگی دانشجویی مرا تغییر داد. من در یک ترس و شکی گیر کرده بودم. به این مطلب پی برده بودم که هر کاری که قبلا می‌کردم اشتباه بوده، سراسر مذهبم درباره تصورات اسطوره‌ها و داستان‌های غلط بوده است. خیلی سوال در ذهنم به وجود آمده بود، شکیّاتی که من به کجا دارم می‌روم و چه باید کنم؟ وظیفه‌ام چیست؟ چرا پیام حقیقت به ما نرسیده است؟ و ده‌ها سوال دیگر که ذهن و تمام دوران زندگی دانشجوی‌ام را درگیر خود کرده بود.
بعد از درگیری‌های ذهنی شروع به سوال کردن از خانواده و مردم اطرافم کردم که چه کسی خدا را توانسته ببیند که عکس‌هایش را می‌کشید؟ همه پاسخ مشترک می‌دادند همانطور که در جاهایی از کتاب قرآن آمده بود که هیچ‌کس تابحال خدا را ندیده است.

download
درنهایت این داستان‌های اساطیری ایمان مرا متزلزل کردند. داستان‌های خدای گانشا (یکی از شناخته‌شده‌ترین و مورد احترام‌ترین خدایان در مذهب هندوئیسم است)، عبادتگاه چماندشواری، راما، سیتا و … دیگر در من احساسی ایجاد نمی‌کردند و دیگر به عنوان خدا به آنها نمی‌نگریستم.
وقتی از والدینم پرسیدم در کتاب ودا (کتاب مقدس باستانی هند) پرستش بت نهی شده پس چرا ما هنوز این عمل را انجام می‌دهیم، مادرم مرا سرزنش کرد و گفت ما باید این کار را انجام می‌دهیم زیرا که نیاکان ما بر این باور بودند. روز بعد که داشتم قرآن را می‌خواندم در آیه ای از سوره بقره آمده بود: «و هنگامی که به آنها گفته شود: از آنچه خدا نازل کرده است، پیروی کنید! می‌گویند: نه، ما از آنچه پدران خود را بر آن یافتیم ، پیروی می‌نماییم. آیا اگر پدران آنها، چیزی نمی‌فهمیدند و هدایت نیافتند (باز از آنها پیروی خواهند کرد)؟!» (سوره بقره/ آیه ۱۷۰) و در آیه دیگر آمده بود «آنها گروهی بودند که درگذشتند، هر کار نیک و بد کردند برای خود کردند و شما هم هر چه کنید برای خویش خواهید کرد و شما مسئول کار آنها نخواهید بود.» (سوره بقره/ آیه ۱۳۴)


وقتی این آیه‌ها را خواندم شوکه شدم و یاد سوالی افتادم که شب قبل از مادرم پرسیده بودم. این آیه‌ها مرا از درون منقلب کرد. به تدریج پرستش بت‌ها و عبادت به سبک هندو ها را کنار گذاشتم چرا که فهمیدم شرک گناهی است نابخشودنی. در ابتدا اعمال اسلامی را به صورت مخفی انجام می دادم.
فهمیدم که هر سوالی که در ذهنم وجود دارد، جوابش در قرآن آمده و به تدریج که درسم را می‌خواندم با همان اطلاعات کم شروع کردم مطالبی از اسلام را برای خانواده‌ام تبیین کنم. در اواخر فارغ التحصیلی‌ام فشار بر من زیاد شد و به جایی رسیدم که خانواده‌ام را ترک کنم. خواهرم نیز که مسلمان شده بود همراهم شد. ما مجبور بودیم به مدت یکسال بیرون از خانه بدون شغل و در آمد زندگی کنیم. اما خدا را شکر که ما در راه حقیقت استوار کرده بود.
همانطور که خدا می‌فرماید: «آیا مردم گمان کردند همین که بگویند: ایمان آوردیم، به حال خود رها می‌شوند و آزمایش نخواهند شد؟!» (سوره بقره/ آیه ۲۹)
بعد از مدتی خداوند درهای رحمتش را بر ما گشود، من کار قبلی‌ام را بدلیل عدم زمان کافی برای خواندن ۵ نوبت نمازم ترک کردم. بعد از مدتی مشغول به کار در مکانیکی شدم و آنها به من قول دادند که می‌توانم در ۵ نوبت نمازهایم را بخوانم. بعد از اینکه این شغل را رها کردم، با کمک خداوند به شغل استادی دانشگاه روی آوردم و در حال حاضر نیز با شغل بهتری در وضعیت خوبی بسر می‌برم و خدا را شاکرم.
منبع: ابنا

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: