خاطره منصوره معتمدی از یک تازه مسلمان انگلیسی
با شنیدن داستان کربلا مسلمان شدم

گفت : مسیحی بودم، شش ماه پیش، با شنیدن داستان کربلا، از طریق استاد دانشگاهم که شیعه بود، مسلمان شدم و تصمیم گرفتم در اربعین، به زیارت امام حسین (ع) بیایم

 به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان )  منصوره معتمدی / در کربلا، چند گروه از کشورهای مختلف بودیم، چند شبی بعلت کمبود جا، ما خانم ها در یک اتاق بودیم و آقایان در اتاقی دیگه

در اتاق ما، یک خانم ایرانی و دو خانم لبنانی بودند، و می گفتند خانمی هم از انگلیس خواهد آمد

یک تخت خالی بود برای دختر انگلیسی و ما منتظر بودیم تا بیاید

نصف شب که از حرم آمدم، دیدم، تخت بغلی ام پر شده، آنجلا، دختر انگلیسی آمده بود و خواب بود

کمی گذشت و موقع اذان شد، آرام و بی صدا وضو گرفتم و داخل اتاق شدم، آنجلا هم از خواب بیدار شده بود .
به من سلام کرد و خودش رو معرفی کرد و گفت: میشه صبر کنی منم وضو بگیرم و با هم نماز بخونیم؟ .
گفتم البته


اتاق کوچیک بود، به زور دو تا سجاده پهن کردم و مهر گذاشتم و منتظرش ماندم

همانطور که وضو میگرفت با لهجه انگلیسی دعا می‌کرد و می‌شنیدم مرتب میگفت یا الله

بعد نماز، شروع کردیم با هم گپ زدن

گفت : مسیحی بودم، شش ماه پیش، با شنیدن داستان کربلا، از طریق استاد دانشگاهم که شیعه بود، مسلمان شدم و تصمیم گرفتم در اربعین، به زیارت امام حسین (ع) بیایم

در اون دو سه روز، میتونم بگم اکثر شب و روز رو در حرم بود. خسته نمیشد، فقط می آمد هتل، برای کمی استراحت و تجدید وضو، و دوباره میرفت حرم

شور و شعف خاصی در صورت و چشمانش بود

میگفت : سالها گمشده ای داشتم که تازه پیدایش کردم، دلم نمیاید لحظه ای رو بدون او بگذرونم .
راستش به عشقش و حس و حالش، غبطه می خوردم

این عکس رو شب آخری که کربلا بود و داشت از حرم برمی‌گشت، ازش گرفتم??

پ ن : هر جا باشی و به امام سلام بدی، امام، جواب خواهند داد
.
دست راستت رو بگذار روی قلبت و بگو : السلام علیک یا ابا عبدالله
.
پ ن ۲: حالا حرف های دلت رو به امام بزن

 

روایت دوم:

تصویر خانمی که در کربلا بوده برایمان آشنا بود چند ماه قبل ایشان به ایران آمده بود این روایت را از زبان کانال https://t.me/when_in_Rome

 

آنجلا، اهل رومانی، ساکن لندن

توریست خارجی که از محل اسکان خود ناراضی است؛ به دنبال اقامتگاه بهتری می‌گردد؛ از وضعیت رانندگی در خیابان‌های مشهد شاکی است؛ مخصوصاً از اینکه برای تاکسی باید سوار خودروهای شخصی شود نگران است و …

اینها اولین تصویر ذهنی ما از آنجلا بود. برای اقامتش به او کمک کردیم. به مرور این تصویر ذهنی ما از او تغییر کرد.
یک جانِ شیفته که تنها چند ماهی است با اسلام آشنا شده. از طریق استاد مسلمان دانشگاه بیرمنگام و مثل بخش عمده‌ای از تازه‌مسلمان‌ها متأثر از داستان عاشقانه عاشورا و بالاخص علمدار ارباب.
آنچه شنیده بودیم با چشمان خود دیدیم. شهروند اروپایی که با هوش معنوی بالا به دنبال پر کردن چاله‌های روح خود برآمده بود. وضع مالی مناسب خانواده، شغل خوب، سفرهای متعدد و ورزش‌های گوناگونی که همگی با وجود نقش مهم در سلامت جسم و روح اما پاسخ کاملی به خواسته‌ی اصلی او نبود. جان شیفته‌ای که با شنیدن داستان عاشورا شعله‌ور شده بود. ساعت‌ها نماز خواندن را تمرین کرده بود و گریسته بود تا اینکه نماز را به زبان عربی یاد بگیرد.
حالا در بدو ورود به حرم امام رضا (ع) ارتباط غریبی با این امام غریب برقرار کرده بود. می‌گفت با اینکه امامش حسین (ع) است اما حس عجیبی نسبت به امام رضا (ع) داشته. تجربه معنوی آنجلا برای ما غنیمت بود. غنیمت بزرگی از فهم یک حس ناب که از طریق گفتگوهای ناب با او به ما منتقل می‌شد. غم در چهره‌اش هنگام خروج از مشهد به وضوح دیده می‌شد. دعا کرده بود باز هم به مشهد بیاید…
حالا بعد از رفتنش، ما هستیم و شوق گفتگو با افرادی که مانند آنجلا روح بزرگی دارند. آدمهای نابی که در اطراف ما مانند آنها هست اما کم هست…

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: