تاریخ انتشار :

پروفسور ياسين الجبوري

امریکایی‌ها عمداً نمی‌خواهند قدمت حضور مسلمان‌ها در امریکا را نشان دهند

او سال ۱۹۷۴ تشیع را به جامعه امریکا معرفی کرده است. هر چند پروفسور به این تحقیقات اشکال جدی وارد می‌کرد و معتقد بود امریکایی‌ها عمداً نمی‌خواهند قدمت حضور مسلمان‌ها در امریکا را نشان دهند.

 به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) مرور فصل‌هایی از زندگی پرفراز و نشیب پروفسور یاسین الجبوری به‌راستی خواندنی و شنیدنی است و اگر مجال بیشتری بود، کتاب زندگی رازآلود او را ورق‌های بیشتری می‌زدیم تا به لایه‌های پنهان زندگی مردی دست یابیم که جزو نوابغ روزگار در عالم تشیع است و زبان آکادمیک علمی‌اش را برای معرفی مذهب شیعه در قلب دنیای مدرن غرب به کار گرفته است؛ مردی آکادمیک که استاد دانشگاه آتلانتا بوده و فعالیت‌های اسلامی‌اش در ایالت جورجیای امریکا، او را به شخصیتی تأثیرگذار تبدیل کرده است. کمیته تحقیقات ادیان و مذاهب دانشگاه هاروارد که تحقیقات جامعی درباره وضعیت شیعیان و مسلمانان امریکا انجام داده است، در تحقیقاتش دو بار اسم یاسین الجبوری را آورده است و اعلام می‌کند: او سال ۱۹۷۴ تشیع را به جامعه امریکا معرفی کرده است. هر چند پروفسور به این تحقیقات اشکال جدی وارد می‌کرد و معتقد بود امریکایی‌ها عمداً نمی‌خواهند قدمت حضور مسلمان‌ها در امریکا را نشان دهند. با او که به خاطر ترجمه کتاب زندگی امام رضا (ع) به‌عنوان خادم نمونه فرهنگ رضوی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی از خدماتش تقدیر کرد، به گفت‌وگو نشستیم.

جناب پروفسور شما مترجم یکی از کتابهای مهم نوشته شده در دوران متأخر، درباره امام رضا (ع) هستید که تألیف یکی از علمای بزرگ معاصر مرحوم علامه فضلالله، روحانی برجسته لبنان است. در چه شرایطی این کتاب را ترجمه کردید؟

وقتی در امریکا زندگی میکردم. به کتابی برخوردم که سرگذشت (زندگینامه) امام رضا(ع) بود و علامه محمدجواد فضلالله روحانی برجسته لبنان این اثر را به زبان عربی تألیف کرده بود. وقتی شروع به مطالعه کتاب کردم فقط با گریه توانستم آن را بخوانم. کتاب خیلی مهمی بود و از اتفاقاتی که برای امام رضا (ع) طی حیاتشان به خصوص دوران حضور در مرو رخ داده بود، متأثر شدم. آن کتاب نکتههای جالب بسیاری داشت و آتشی از اشتیاق نسبت به امام رضا (ع) در من ایجاد کرد که تصمیم گرفتم کتاب را به انگلیسی ترجمه و با هزینه شخصی آن را چاپ کنم. کتاب علامه فضلالله هم بهصورت رنگی و هم سیاه و سفید در امریکا منتشر شد و در ۸۰ کشور دنیا مورد استقبال قرار گرفت.

آقای جبوری متولد کدام شهر عراق هستید؟

من در منطقه اعظمیه بغداد متولد شدم و اکنون در کاظمین زندگی میکنم؛ در جوار پدر و پسر امام رضا(ع).

اصلاً چه شد که تصمیم گرفتید از کاظمین به امریکا مهاجرت کنید؟

من سال ۱۹۷۳ برای تحصیل به شهر آتلانتا در ایالت جورجیا رفتم و از همان سال فعالیتهایم را در امریکا آغاز کردم.

شما ساکن شهری هستید که به قول خودتان میزبان حرمهای مقدس پدر و پسر امام رضا(ع) است و این خیلی رشک برانگیز است…

بله! من در شهر کاظمین ساکنم، شهری که زندگی شیعیانش حکایتهای خواندنی بسیاری دارد.

ما و مخاطبانمان مشتاقانه منتظریم شما یکی از آن حکایتهای خواندنی را برایمان روایت کنید.

من حکایت شیعه شدن قبیله خودم «جبور» را شرح میدهم. حدود ۱۵۰ سال قبل اتفاقی برای رئیس قبیله ما «جبور» در کاظمین افتاد که عجیب است. قبیله ما آن زمان عشایر بودند که در مناطق اطراف کاظمین زندگی میکردند و خانواده ما ساکن منطقه اعظمیه بغداد بودند. آن زمان رؤسای قبایل و کشاورزان، برای تغییر آب و هوا و تفریح به شهر کاظمین میرفتند. آن زمان آهنگران کاظمینی شهرت زیادی داشتند پس کشاورزان ابزارهای کشاورزی از قبیل چاقو، داس و… را برای تیز کردن نزد آهنگران کاظمین میبردند. رؤسای قبایل آن زمان توسط چند محافظ اسکورت میشدند. وقتی بزرگ قبیله ما میخواست به کاظمین برود، گفت من محافظی نمیخواهم و تنها به شهر میروم.

در کاظمین و در نزدیکی حرم امام کاظم و امام جواد (ع) پلی وجود داشت که یک رود از زیر آن میگذشت و زنها برای شستوشوی ظرف و لباس کنار رود زیر پل میرفتند.

وقتی رئیس قبیله جبور نزدیک پل رسید یکدفعه سربازهایی را دید که آمدند و مردمی را که زیر پل بودند- که اکثر آنها زنها و بچهها بودند- گرفتند و سر بریدند.

وقتی شیخ این صحنه فجیع را دید، دگرگون شد. او نزد روحانی برجسته شهر کاظمین که در آن زمان، آیتالله ابوالحسن استرآبادی بود، رفت تا دلیل این اتفاق را از او بپرسد. استرآبادی به او گفت جواب یک چیز است: آنها به جرم شیعه بودن کشته شدند.

استرآبادی از مراجع تقلید بود؟

بله! یکی از مراجع شیعه آن زمان بود. وقتی آیتالله استرآبادی دلیل این کشتار را برای شیخ قبیله که تا آن زمان تشیع را نمیشناخت تشریح کرد، او درباره این مذهب سؤالات بسیاری پرسید و آیتالله تشیع را برای شیخ توضیح داد. در نتیجه رئیس قبیله تصمیم گرفت بیشتر کاظمین بماند تا با شیعه بیشتر آشنا بشود.

او هر روز پیش آیت الله استرآبادی میرفت و سؤالاتش را درباره مذهب شیعه میپرسید تا اینکه بعد از تحقیقات فراوان شیعه شد. در این مدت افراد قبیله که نگران حال شیخ شده بودند، دو نفر را به دنبال او فرستادند تا از احوالش باخبر شوند. وقتی آن دو نفر از احوال شیخ مطلع گشتند، خودشان هم با شیخ همراه شدند.

وقتی آنها به قبیله برگشتند و ماوقع را برای قبیله شرح دادند، بقیه هم تحت تأثیر قرار گرفتند و همگی شیعه شدند. در قبیله جیبور اعضا از قبایل دیگر نیز بودند و همین باعث شد برخی اعضای چند قبیله دیگر هم شیعه شوند.

وقتی این اتفاق افتاد، دشمنان شیعه از رؤسای آن قبایل خواستند که این مسلمانان شیعه را از قبیله بیرون کنند پس شیعیان از قبایل و از منطقه اعظمیه بیرون رانده شدند.

اتفاق جالب این بود که وقتی شیعیان از قبیله رانده شدند، قبایل دیگر گفتند ما با هیچ کدام از شیعیان هیچ نوع همکاری و ارتباطی نخواهیم داشت. پس شیعیان شرایطی مثل شعب ابیطالب پیدا کردند و در منطقهای کوچک در نزدیکی بغداد محصور شدند.

دشمنان همچنین از دولت خواستند که قبایل شیعه کنترل و نظارت بشوند. پس شیعیان محدودتر شدند تا جایی که حتی اجازه نداشتند به سامرا و کاظمین برای زیارت بروند.

این وضعیت تا زمان نخستوزیری نوری سعید ادامه یافت. نوری سعید پسری به نام صباح داشت که با شیعیان دشمنی نداشت. گروهی از این شیعیان محصورشده نزد صباح رفتند و گفتند ما میخواهیم به دیگر مناطق کشور رفت و آمد کنیم و با کسی مشکلی نداریم.

صباح با پدرش که نخستوزیر وقت عراق بود، رایزنی و او را راضی کرد که بعد از این، شیعیان از انحصار خارج شده و در کشور آزادانه تردد و رفتوآمد کنند. اما دولت یک شرط برای شیعیان گذاشت: اینکه حق ندارند به شهرهای شیعهنشین مثل کربلا، نجف، کاظمین و سامرا رفتوآمد کنند. فقط میتوانند در مناطق و شهرهای غیرشیعی تردد داشته باشند.

سالها با این شرایط روزگار ما گذشت حتی بعضی وقتها به ما حمله میشد و بچههای ما را میکشتند. شیعیان چاره دیگری نداشتند. در عوض آنها در کشاورزی فعال شدند و سعی کردند زمینها را آباد کنند. وقتی مهارت پیدا کردند و قدرتمند شدند، توانستند وکیل بگیرند. صباح به وکیلهای ما کمک کرد تا آزادیمان را پس بگیریم و شیعیان توانستند به منطقه خودشان در اعظمیه برگردند و زمین و خانه بخرند.

از ترجمه کتابی که اینقدر مطالعه و ترجمهاش برایتان دلنشین و تأثیرگذار بوده چه خاطرهای در ذهنتان باقی مانده است؟

من در عمرم، به زیارت امام رضا (ع) نیامده بودم. وقتی مشغول ترجمه کتاب شدم، خیلی در سر داشتم که به زیارت امام رضا (ع) بیایم اما زمان صدام بود و به من پاسپورت نمیدادند. آنقدر این آرزو در من پررنگ شده بود که زیارت در ذهنم مثل رؤیایی دست نیافتی بود.

پس حسرت زیارت در آن سالها بر دلتان ماند؟

بله! هنوز هم وقتی یاد آن دوران میافتم و اشتیاق و عطشی که در من برای زیارت وجود داشت، ناخودآگاه اشکم جاری میشود.

زندگی در آن سالهای حضور در امریکا برای من مثل آدمی گذشت که در زندان است. وقتی کتاب زندگینامه امام رضا (ع) را دستم میگرفتم و ورق میزدم با گریه و حسرت آرزو میکردم روزی دستم به ضریح امام رضا (ع) برسد و حرم او را ببینم.

بالاخره چه سالی به این آرزوی بلند که سالها با شما بوده، دست یافتید؟

سال ۲۰۱۴٫ وقتی صدام سقوط کرد بعد بیست و چند سال حضور در امریکا، سال ۲۰۰۳ وارد عراق شدم و بالاخره سال گذشته توانستم وارد مشهد شوم و بارگاه امام رضا (ع) را زیارت کنم.

وقتی چشمهایتان برای نخستین بار به بارگاه امام رضا(ع) افتاد، چه لحظههایی را تجربه کردید؟

نمیتوانید تصور کنید چه حسی داشتم. در بیان نمیگنجد. شرایط من طوری شده بود که روزی نبود به زیارت امام رضا (ع) فکر نکنم، همیشه حتی در جریان زندگی روزمره به این زیارت فکر و در رؤیا و خیال، حرم حضرت رضا (ع) را در ذهنم مجسم میکردم.

بهمحض ورود به حرم رضوی به جهان دیگری وارد شدم. آدمهای مختلف از گروههای مختلف آنجا بودند که همه عاشقانه امام رضا (ع) را میخواندند. همان طور که خانه خدا «کعبه» و حرم امام حسین (ع) در کربلا، آهنربایی دارد که انسان را جذب میکند، حرم امام رضا (ع) هم همین طور انسانها را جذب میکند.

وقتی برای اولین بار خواستم نزدیک ضریح بروم، دوستی که همراهم بود، کنار ضریح از خدام خواست که شرایطی فراهم شود تا من بتوانم ضریح را لمس کنم و با تلاش زیاد و کمک خادمان توانستم ضریح امام رضا(ع) را برای نخستین بار زیارت کنم.

اشتراک گذاری :


آخرین اخبار