یادداشت یک طلبه از سفر به فدراسیون روسیه
قفل‌های «کلیسای جامع منجی» در روسیه

مجتبی راشدی از طلاب حوزه علمیه قم مشاهدات خود از اماکن و اجتماعات روسیه را در قالب سفرنامه قلمی کرده است.

  به گزارش رهیافته (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان) همچنان سیلی دردناکی از براده های برف بر صورتم می نشیند، آن زمانی که هوا ژست مدیریت برداشته و خشک برخورد می کند، آنقدر که هوای دهانم، گلویم، مری و نای و نایژه ام و فیها خالدونم می سوزند از سرما، گزشی شیرین و مضطر کننده مانند اکالیپتوس، گاهاً وقتی سرمای مسکو مغز استخوانم را ملتهب میکند حاضرم کلیه ام را ببخشم اما در زیر آن آسمان قدم نزنم و تاکسی دربستی کرایه کنم و مسافتی که خانه ی پُرش دویست روبل است را هزار، هزار و دویست روبل بسُلفم.. مانند خطی های کرج چالوس که وای به حالت اگر بفهمند عجله داری! طوری سر کیسه ات کنند که تنها کاری که از پسش بر می آیی سکوت است و بیشتر وای به حالت اگر آخوند باشی چرا که ساعت ها کنار میدان حافظ کرج می ایستی و کسی سوارت نمی کند (شاید برای شما هم اتفاق بیافتد)

*خرافه‌هایی که موج می‌زند

روی پل قدم میزنم، راهکارهای سنتی برای حفظ بنیان خانواده را می بینم! هزینه اش از مهریه های میلیونی و میلیاردی به صرفه تر است، همخوانی اسم و مسمّی وجود دارد، تناسب قال و مقال رعایت شده!! دیگر اسم مهریه بد در نمی رود! هیچ چیزش از سر مَهر نیست این مَهریه

خرجش تنها یک قفل است، قفل هایی به شکل قلب با رنگهای ملایم و عمدتا صورتی و قهوه ای روشن که نام زوجین بر آن حک شده بلکه بواسطه ی تاثیرات و تأثّرات آب و هوایی محتویات داخلش زنگ بزند و هیچ بنی بشری نتواند این قفل را باز کند..!! این هم یک مدل از راهکار های جلوگیری از فروپاشی نهاد خانواده در روسیه است که قوام عقد خود را با بستن قفلی بر نرده های آهنی کلیسای جامع منجی، مستحکم تر می کنند. خرافات در روسیه در دل و جان مردم ریشه دوانده و گرایش به خرافه پرستی رو به فزونی است، البته بیشتر در ایالات و استان هایی که از نظر اقتصادی و فرهنگی ضعیف هستند، مثلا اینکه میخواهد اول صبح به محل کار خود برود، از منزل بیرون می آید، نگاه به آسمان می کند، کلاغی را می بیند که از فراز منزلش در حال پرواز است، بر می گردد منزل و آن روز را سر کار نمی رود و اعتقاد دارد آن روز خوش یمن نیست و اتفاق بدی می افتد.

*بازرسی های سخت‌گیرانه برای ورود به کلیسا

وارد محوطه ی کلیسا میشوم!  در مسیر سنگ فرش های بزرگ نیم در نیم با چینش منظم و همگون، با رنگی سفید و کادری قرمز کنار هم قرار گرفته اند، قدم هایم را می شمارم. دو طرف مسیر فانوس هایی به رنگ سیاه با چراغ هایی به رنگ زرد چیده شده، وقتی از این پل عریض و طویل که سمت چپ و راستش رودخانه ی مسکو هست و روبرو کلیسایی که تا پایین پای خورشید قد برافراشته حسّ غروری به آدم دست می دهد مانند رییس جمهوری که در فرودگاه برایش مراسم تشریفات بجا می آورند.

ابهتش کنار رودخانه ی مسکو دو چندان شده، جنوب غربی کاخ کرملین، مرتفع ترین کلیسای ارتدوکس دنیا قرار دارد، در احوالاتش آمده: به شکرانه ی شکست ناپلئون در طی چهل سال ساخته شد، مثل آزادراه تهران شمال، فقط فرقش در این است که کلیسا بالاخره ساخته شد ولی آزاد راه…

کلنگ افتتاح این بنای عظیم توسط تزار روسیه الکساندر اول بر دایره ای که با گچ سفید مشخص شده بود زمین زده شد، معمار نوینش هم نیکلای اول بود. اما از آنجا که گفتمان استالینیسم کلیسا و مسجد نمی شناسد، طی یک عملیات انقلابی این بنای عظیم را با خاک یکسان میکند و تصمیم به ساخت کاخ شوراها میگیرد و طرحش را در لایحه ای دو فوریتی به تصویب می رساند. اما همین طرح هم عقیم می ماند و نتیجه این که بزرگترین و مهمترین کلیسای ارتدوکس دنیا تبدیل میشود به استخر عمومی، بالاخره همین که استالین فکر کرده مردم احتیاج به تفریح دارند خود گامی به سوی دموکراسی است.

دیوانه ی سفیه کرکره ی بیش از پنج هزار مسجد در شوروی را پایین کشید و در و دیوار کلیساها را گِل گرفت تا جائی که مردم باور کردند به معنای واقعی کلمه زندیق شده اند.

پس از فروپاشی و در سال 1992 شهردار مسکو (فارغ از این دغدغه که عن قریب توسط شورای شهر خلع شود فلذا در فکر محکم کردن جای پای خود بکوشد و از عمران و آبادانی باز بماند) در بازه ی زمانی هشت ساله دقیقا همان کلیسا با همان ارتفاع و ستون های ساخته شده توسط نیکلای اول را بازساخت و در سال 2000 و در زمان ریاست جمهوری مردی با مشت های آهنین به بهره برداری رسید.

وارد کلیسا شدم، دوربین و دستگاه ضبطم را وارسی کردند، کلاه را نیز به نشانه ی احترام اجبارا از سر درآوردم و نیز دستانم را از جیب.. بعد از چند دقیقه وارد صحن اصلی کلیسا شدم، چه با شکوه! آنقدر که اگر ده دقیقه به سقف با نقش و نگارهای حیرت آورش بنگری فشار مهره های گردنت را احساس نمیکنی! جنبه ی توریستی کلیسا کاملا رعایت شده، فرق عمده ی کلیساهای ارتدوکس شرقی با کاتولیک در این است که آن خشونت و زمختی رنگ ها و طرح های کلیساهای رومی را ندارد، تم رنگ ها ملایم و خنک است و نورپردازیش رویایی، در مرکز صحن و در زیر گنبد دور تا دور تصاویر حواریون نقش بسته بود، ژنده پوش با رداهایی نخ نما، … خانم جوانی در کلیسا به من گفت: مسیح کشته شد تا همه ی گناهان ما تا آخر عمر بخشیده شود! حالِ پیامبر حال پدرانه است، بعید نیست پدری برای حیات فرزندش جانش را فدا کند، مسیح فدا شد، محمد (ص) ادامه دهنده ی راه اوست، خدا در قرآن می فرماید: «فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلی‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ أَسَفاً» بهذا الحدیث اسفا، تو آخر قالب تهی میکنی و آنان ایمان نمی آورند، تو چقدر مهربانی!!

*تصاویری که برای اهل کلیسا مقدس بود

تصاویر زیادی از قدیسان و قدیسه ها در جای جای کلیسا نصب شده، لحظاتی بخاطر درد کمرم نشستم، پا روی پا انداختم تا مرهمی باشد بر گودی کمرم.. روز، روزِ ما نبود، اول که خلع یدمان کردند حتی اجازه ندادند تا مشاهدات عینی را در دستگاه ضبط صدا زمزمه کنم، تصویر برداری هم که اساسا منتفی بود، زن میان سالی حدودا پنجاه ساله آمد و گفت: چطور به خود اجازه دادی در برابر تصویر یک قدیس پا روی پا بیاندازی؟! دور تا دور کلیسا تصاویر و تابلوهای قدیس ها بود، پا روی پا انداختن را بی احترامی به ساحت مقدسشان می دانستند!

*یک استدلال سست برای جسدی که مقدس بود

کف صحن با سنگ مرمرِ براق پوشانیده شده بود. گوشه ای توجهم را جلب کرد، شمع به دست بوسه ها می نشاندند بر جای جای ویترین و می رفتند، وارد صف شدم، صدا نباید جوهره داشته باشد، بقایای یک قدیس بود در جعبه های کوچک نگین کاری شده از طلا و الماس، استخوان ها و گیسوان و شایدم دندان، پرسیدم از کجا میدانید قدیس است؟؟ گفتند: زمان بازسازی کلیسا بقایای جسد را در زیر خروارها خاک پیدا کردیم، استدلال شان فاسد بود، چون هر عقل سلیمی درک میکند که مو، دندان و ناخن برای تجزیه به مدت زمان طولانی نیاز دارد، شاید مانند دیوار بزرگ چین کارگرهای بینوا را لای جرز دیوارها دفن کرده اند، دلیل نمیشود چون جسدی بعد از چند سال سالم مانده پس قدیس است، اگر اینطور باشد فراعنه ی مصر اِند قداست اَند. اصرار داشتند تا بر همه ی بقایای بجای مانده ی قدیس بوسه زنند. خیر الامور اوسطها

ریاست جمهوری روسیه پس از پیروزی در انتخابات مراسم تحلیف را در همین کلیسا برگزار میکند، می آید و در برابر اسقف اعظم سوگند یاد میکند که به آرمان های  دگرگونی 1992 پایبند باشد و به روح مبدئش جناب یلتسین اولین رئیس جمهوری روسیه بعد از فروپاشی درود و سلام می فرستد.

*نفس‌هایی که حبس می‌شد

به سمت موزه ی کلیسا که قدیمی ترین تابلوهای نقاشی را نگهداری میکنند رفتم، سکوتی عمیق حاکم بود، صدای نفسهایم را می شنیدم، فکر می کردم، فکری عمیق، عمیق تر از سکوت کلیسا، نفس گیر مانند تقابل روئین تنان، پر اضطراب مانند دخترکی در حجله، به اویس قرنی فکر کردم و غربتش، به در و دیوارهای کلیسای وانک اصفهان، به مولانا جلال الدین در بازار مسگران، به قهوه اسپرسو، به خیال خام، به بلندای آن ردا

مجتبی راشدی

منبع: حوزه نیوز

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما