تاریخ انتشار :

خاطرات استاد قرائتی

ماجرای شهید همدانی و مسلمان شدن عده زیادی در برزیل

تفی در همدان می‌افتد، استاد دانشگاه مسیحی در کشور برزیل… چه چیزی اینها را به هم می‌چسباند؟ اخلاص!

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) یک قصه تاریخی است برای شما بگویم. خودم مباشر بودم. زیادی گوش بدهید. این قابل یک فیلم است. یعنی یک هنرمند پای تلویزیون باشد همین را سناریو می‌کند. زمان جنگ من مسئول نهضت سوادآموزی در تهران بودم. به دلم برات شد همدان بروم. همدان منزل شهید محراب آیت الله مدنی رفتم که بعد آیت الله موسوی بود که ایشان هم مرحوم شد. ما قبل از غروب وارد شدیم. یک پیرمردی تقریباً شصت هفتاد ساله بود. آمد گفت: آقای قرائتی من یک عمری است در شیشه تلویزیون تو را دیدم.

امشب می‌خواهم که منزل ما بیایی و مهمان خانه ما شوی. گفتم: ممنون! گفت: ممنون ندارد. باید بیایی! گفتم: من پاسدار دارم. خانه امام جمعه هستم. امام جمعه باید اجازه بدهد که من از خانه ایشان به خانه شما بیایم. گفت: امام جمعه هم بیاید. گفتم: او هم پاسدار دارد. گفت: با هم بیایید. گفتم: متشکر! گفت: بابا من پدر دو شهید هستم، بیا. گفتیم: چشم! ما را قلاب کرد و از خانه شهید محراب آیت الله مدنی به آن طرف همدان در یک خانه کوچک برد. حیاطی داشت شاید بیست متر بود یا نبود، نمی‌دانم. یک اتاق کوچک داشت. دور اتاق پر شد و این پدر دو شهید صاحبخانه قصه‌های پسرش را می‌گفت، ما هم مهمان بودیم و گوش می‌دادیم. همینطور که گوش می‌دادیم یک پیرمرد دیگر دوید آمد. با دو وارد اتاق شد.

من را بغل کرد و بوسید و گفت: کسی حرف نزند. من می‌خواهم بگویم. گفت: خدا همه بچه‌های مرا دختر قرار داده. فقط یک پسر دارم. یک پسر من معلم است. یک ته ریشی هم دارد. در مسجد یک کسی می‌گوید: در جمهوری اسلامی همه چیز کوپنی شد، گران شد، تورم شد. به نظام یک فحشی می‌دهد، و یک تف هم به ریش پسر من می‌اندازد. بچه‌های بسیج و حزب الله می‌خواهند او را بزنند. ایشان می‌گوید: «والکاظمین الغیظ» دستمالش را درمی‌آورد، آب دهان را پاک می‌کند. می‌گوید: کاری نداشته باشید. جسارت کرد خودتان را نگه دارید. «والکاظمین الغیظ» بعد همین پسری که تف به ریشش افتاده بود، جبهه رفت و شهید شد. حالا که شهید شده، آن آقایی که تف انداخته آمده از من حلالیت بطلبد. که حلال کن، من به پسر تو جسارت کردم! چه پسر خوبی داشتم. الحمدلله… الحمدلله… الحمدلله… الحمدلله... پیرمرد افتاد و مُرد! اِ… این چرا اینطور شد؟ امام جمعه همدان هم بود. بنده هم بودم.

چرا اینطور شد؟ اصلاً چطور شد من از تهران به همدان آمدم؟ این پدر دو شهید چه کسی بود مرا قلاب کرد و به آن طرف همدان برد؟ این سومی که بود که با دو آمد و مرا بوسید و حرف‌ها را قیچی کرد و حرف خودش را زد و مرد؟ فهمیدیم که مثل اینکه قرار است خدا امشب یک فیلمی را به ما نشان دهد. من آن شب تا صبح خوابم نبرد. یعنی هی فکر میکردم کسی به من تف بیاندازد، تحمل می‌کنم؟ نه! من از مشرق و مغرب و شمال و جنوب بالاخره «والکاظمین الغیظ» خیلی لوتی‌گری می‌خواهد. قصه گذشت.
آن شب خوابم نبرد و ماجرا را در تلویزیون گفتم. چند روز بعد یک پیرمردی آمد گفت: من فلانی هستم. کارخانه گاوصندوق سازی دارم. این معلم همدانی را که در تلویزیون گفتی، تحت تأثیر قرار گرفتم. من آمدم همه اموالم را وقف نهضت سوادآموزی کنم. گفتم: شما خمس هم دادی؟ گفت: نه! گفتم: خمس واجب است. وقف مستحب است. اول خمس بده. بیست درصد خمس بده، هشتاد درصد ملک خودت. ولی اگر صد در صد هم وقف کنی در قیامت گیر هستی. یعنی اگر آدمی جنب است، در همه اقیانوس‌ها هم شیرجه برود، باز هم جنب است. باید اول نیت کند پاک شود. غسل که کرد بعد شیرجه برود. هیچی رفت! رفت و دوباره دیدم برگشت. گفت: ما فکر می‌کردیم به آخوند پول بدهند، دو دستی تحویل می‌گیرد. من آمدم اموال را بدهم تحویل نگرفتی؟ گفتم: من حجت الاسلام هستم.

حجت الاسلام یعنی اسلام چه می‌گوید؟ اسلام می‌گوید: تو اول باید خمس بدهی. خمست را بده بعد که مالت پاک شد خواستی وقف کن و نخواستی وقف نکن. خمسش را حساب کرد و پول سنگینی هم بود. به مرجعش داد و از طرف مرجع یک پولی برای من فرستادند. یک قانون است. یک طلبه که با یک تاجری خانه مرجع می‌رود، تاجر آن آقا یک پولی هم به او می‌دهد. مثل کامیون‌هایی که می‌روند هندوانه بار کنند.

دو تا هم هندوانه به شوفر می‌دهند. این ادب اقتضا می‌کند. قرآن یک آیه دارد، می‌گوید: اگر دارید ارثی را تقسیم می‌کنید. یک کسی آمد و گفت: سلام علیکم! نگاهش به ارث خورد، ولو این وارث نیست، ول چون چشمش به ارث خورده است، «وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَه أُولُوا الْقُرْبى‏ وَ الْیَتامى‏» (نساء/۸) «حَضَرَ القِسمَه» یعنی سر قسمت ارث کسی حاضر شد. درست است وارث نیست و طلبی ندارد، اما چون نگاهش به گوشت قربانی خورده، چند سیری گوشت قربانی به این هم بدهید. چون نگاهش به آن خورده است.
آقا پول را برای ما فرستاده است. من پول را به آن آقا و مرجع برگرداندم. گفتم: آقا وضع مالی من خوب است و نیاز ندارم. دوباره آن آقای مرجع پول را فرستاد و بار سوم که داشته باش یکجایی که به درد اسلام می‌خورد، خرج کن. این پول نزد ما بود و یک بنده خدایی که در یکی از کشورها، برزیل بود. زن و بچه‌اش را ایران گذاشته بود و به برزیل رفته بود. بچه مسلمان‌ها را دعوت کرده بود. ذبح اسلامی و نماز وحدت و راهپیمایی روز قدس و بعد هم به این بچه‌ها گفته بود: من به عنوان یک اسلام شناس آخوند هستم.

استاد دانشگاه و هرکس سؤالی در مورد اسلام دارد نزد من بیاورید جوابش را بدهم.  هشت، نه ماه که آنجا بوده. سی نفر از اساتید دانشگاه مسیحی هم مسلمان شدند. زمان جنگ هم بود و نیم کیلو هم طلا برای جبهه جمع شده بود. یکی از اساتید دانشگاه که یک جلسه گفتگو کرده بودند، دور دوم مذاکرات جلسه دوم نیامد. پرسید چرا نیامد؟ گفتند: مریض است. بیمارستان است. گفت: برویم عیادت. این آقای اسلام‌شناس آخوند سید عالم ایرانی، به بیمارستان دیدن این استاد مسیحی رفت. استاد مسیحی بلند شد و روی تخت خواب نشست و دوباره دور دوم مذاکرات و آنجا مسلمان شد. روی تخت خواب مسلمان شد و او هم بعد از اینکه مسلمان شد، مُرد.
بعد از این جسارت این معلم عزیز جبهه می‌رود و شهید می‌شود. قرائتی به دلش برات می‌شود از تهران به همدان بروم. خدا پدر دو شهید را آنجا قلاب و مأمور کرده که مرا از این سر همدان به آن سر همدان ببرد. به پدر یک شهید، یعنی پدر معلم می‌گوید: بدو. چون یواش می‌آمد، می‌مُرد! می‌آمد می‌نشست تا حرف صاحبخانه تمام شود، می‌مُرد.

دوید و حرف‌ها را قیچی کرد، پسرش را گفت و مرد. من خواب از سرم رفت و در تلویزیون گفتم. صاحب آن گاوصندوق کارخانه‌اش آمد و سهم امامش را داد. اموالش هم وقف نهضت سوادآموزی کرد. از آن سهم امام یک مبلغی را که به من دادند، پول هواپیمای یک عالمی را دادیم که این عالم استاد دانشگاه مسیحی کشور برزیل را مسلمان کرد. اوه… تفی در همدان می‌افتد، استاد دانشگاه مسیحی در کشور برزیل… چه چیزی اینها را به هم می‌چسباند؟ اخلاص! روابط عمومی، جمع‌بندی و هماهنگی و تابلو نئون و کاغذ گلاسه و والله به حضرت عباس و به خدا اینها نیست. خیلی‌ها همه این کارها را می‌کنند و هرچه هم می‌دوند به جایی نمی‌رسند.
یک طلبه سیاه پوست آفریقایی در آفریقا مرا به اتاقش برد و گفت: این اتاق را ببین. من الآن شک دارم دوازده متر بود یا نه. گفت: هزار بچه آفریقایی سیاه پوست در این اتاق مسلمان شدند. یکوقت در یک اتاق هزار بچه مسلمان می‌شوند. گاهی روی یک موکت هزار نفر افطار می خورند. روی قالی ابریشمی هم یک گنجشک سیر نمی‌شود. اخلاص یک چیز دیگر است. نیست و نایاب است. هرچه می‌خواهید از خدا اخلاص بخواهید. یک قران پول با اخلاص قیامت دستگیر است. یک میلیارد پول بدون اخلاص در قیامت دستگیر نیست. اخلاص، اخلاص، اخلاص!

منبع:سایت حجه الاسلام قرائتی

اشتراک گذاری :


  1. ناشناس گفت:

    خدا خیر بده به حاج اقا قرایتی .چون اخلاص داره کارهای خیر ردیف میشه

  2. ناشناس گفت:

    خدا خیر بده به حاج اقا قرایتی .چون اخلاص داره کارهای خیر ردیف میشه .نه من قبلا نظری ندادم

  3. ناشناس گفت:

    خدا خیر بده به حاج اقا قرایتی .چون اخلاص داره کارهای خیر ردیف میشه .نه من قبلا نظری ندادم این دیگه بهونه است که نظرات موافق رو نذارید

آخرین اخبار