اصحاب پيامبر
ابوذر غفاری چگونه مسلمان شد

رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بمن فرمود: اى اباذر بسوى بلاد خویش بازگرد که عموزاده ‏ات از دنیا رفته و هیچ وارثى جز تو ندارد، پس مال او را برگیر و پیش خانواده‏ ات بمان تا کار ما آشکار و ظاهر گردد ابو ذر بازگشت و آن مال را برگرفت و پیش خانواده ‏اش ماند تا کار رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم آشکار گردید.

images

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان )،و از جمله کسانى که در این مرحله از مراحل دعوت  رسول خدا (صلی الله علیه وآله) اسلام آورده ابوذر غفارى است که بنا بگفته برخى از علماى اهل سنت چهارمین نفر و بگفته دیگران پنجمین  شخصى است (4) که به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) ایمان آورده و مسلمان شده  است، و چنانچه برخى گفته‏ اند:

وى سالها قبل از اسلام بت پرست بوده و بتى داشته بنام  «مناه» که همان بت قبیله ‏اش «بنى غفار» بوده روزى براى بت خود مقدارى شیر آورد و در کنار او گذارد و خود بکنارى  رفت تا بنگرد که «مناه» با آن شیر چه مى ‏کند و در این هنگام  مشاهده کرد که روباهى بیامد و شیر را خورد و سپس بکنار بت  «مناه» آمد و پاى خود را بلند کرده و بر آن بت بول کرده و  رفت! …

دیدن این منظره ابو ذر را بفکر فرو برد و وجدان خفته توحیدى  او را بیدار کرده بخود آمد و با خود گفت: این بتى که به این  اندازه ناتوان و مفلوک است که روباهى می تواند غذاى او را بخورد  و این جرأت و جسارت را نسبت به او روا دارد که بر سر و روى  او بول کند چگونه مى ‏تواند معبود من باشد و دفع زیان و ضرر از  من و انسانهاى دیگر بکند و همین سبب شد تا او دست از  بت پرستى برداشته و بخداى جهان ایمان آورد و اشعار زیر را نیز در همین باره گفت:

ارب یبول الثعلبان برأسه*لقد ذل من بالت علیه الثعالب

فلو کان ربا کان یمنع نفسه*و لا خیر فى رب نأته المطالب

برئت من الاصنام فالکل باطل*و آمنت بالله الذى هو غالب

و پس از سرودن این اشعار بدنبال حنفاى زمان خود رفت و سالها قبل از بعثت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) دست از بت پرستى برداشت و  در زمره حنفاى زمان خود در آمد. (5)

و بلکه بر طبق پاره‏اى از روایات وى قبل از ظهور اسلام و  بعثت رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نماز می خواند، و چون از او پرسیدند بکدام  جهت نماز می خواندى؟ پاسخ داد:

«حیث وجهنى الله»

بدان سو که خداوند مرا بدان سو متوجه می کرد (6) !

و هم چنان بود تا وقتى که به او خبر ظهور رسول خدا (صلی الله علیه وآله) رسید و بمکه آمده و بدست رسول خدا (صلی الله علیه وآله) مسلمان شد.

و البته داستان اسلام او بدو صورت نقل شده که یکى را  مرحوم صدوق در امالى و کلینى (ره) در روضه و ابن شهر آشوب در  مناقب نقل کرده ‏اند و دیگرى را دانشمندان اهل سنت و ارباب  تراجم حدیث کرده‏ اند.

مرحوم ابن شهر آشوب در کتاب مناقب در باب معجزات  رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و آن بخش از معجزات آن حضرت که مربوط به تکلم حیوانات و سخن گفتن آنها با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) و دیگران  بوده حدیث را بطور مرسل از ابى سعید خدرى روایت کرده و  ظاهرا آنرا از طریق اهل سنت روایت نموده ولى مرحوم صدوق و  کلینى (ره) با شرح بیشترى نظیر آنرا با سند خود از طریق شیعه از  امام صادق علیه السلام روایت کرده‏ اند که ترجمه حدیث روضه کافى ـ که سالهاى قبل با ترجمه نگارنده بچاپ رسیده ـ چنین  است:

مردى از امام صادق روایت کند (7) که فرمود: آیا جریان  مسلمان شدن سلمان و ابوذر را براى شما باز نگویم؟ آن  مرد گستاخى و بى ادبى کرده گفت: اما جریان اسلام  سلمان را دانسته‏ ام ولى کیفیت اسلام ابى ذر را براى من باز گوئید.

فرمود: همانا اباذر در دره «مر» (دره‏ اى است در  یک منزلى مکه) گوسفند مى ‏چرانید که گرگى از سمت  راست گوسفندانش بدانها حمله کرد، ابوذر با چوبدستى  خود گرگ را دور کرد، آن گرگ از سمت چپ آمد ابوذر دوباره او را براند سپس بدان گرگ گفت: من گرگى  پلیدتر و بدتر از تو ندیدم، گرگ بسخن آمده گفت: بدتر از  من ـ بخدا ـ مردم مکه هستند که خداى عز و جل پیغمبرى  بسوى ایشان فرستاده و آنها او را تکذیب کرده دشنامش  مى ‏دهند (8) .

این سخن در گوش ابوذر نشست و به زنش گفت:  خورجین و مشک آب و عصاى مرا بیاور، و سپس با پاى  پیاده راه مکه را در پیش گرفت تا تحقیقى درباره خبرى  که گرگ داده بود بنماید، و همچنان بیامد تا در وقت گرما  وارد شهر مکه شد، و چون خسته و کوفته شده بود سر چاه  زمزم آمد و دلو را در چاه انداخت (بجاى آب) شیر بیرون  آمد، با خود گفت: این جریان ـ بخدا سوگند ـ مرا بدانچه  گرگ گفته است راهنمائى می کند و می فهماند که آنچه را  من بدنبالش آمده‏ ام بحق و درست است.

شیر را نوشید و بگوشه ای نشست، در آنجا جمعى از  قریش را دید که دور هم حلقه زده و همانطور که گرگ  گفته بود به پیغمبر (صلی الله علیه وآله) دشنام میدهند، و همچنان از  آنحضرت سخن کرده و دشنام دادند تا وقتى که در آخر  روز ابو طالب از مسجد در آمد، همینکه او را دیدند بیکدیگر  گفتند: از سخن خوددارى کنید که عمویش آمد.  آنها دست کشیدند و ابو طالب بنزد آنها آمد و با آنها  بگفتگو پرداخت تا روز بآخر رسید سپس از جا برخاست،  ابوذر گوید: من هم با او برخاستم و بدنبالش رفتم،  ابو طالب رو بمن کرده و گفت: حاجتت را بگو، گفتم: این  پیغمبرى را که در میان شما مبعوث شده (میخواهم) !  گفت: با او چه کار دارى؟ گفتم: میخواهم بدو ایمان  آورم و او را تصدیق کنم و خود را در اختیار او گذارم که  هر دستورى بمن دهد اطاعت کنم، ابو طالب فرمود: راستى  اینکار را میکنى؟ گفتم: آرى.فرمود: فردا همین وقت نزد من بیا تا تو را نزد او ببرم.

و چون روز  دیگر شد دو باره نزد قریش رفتم و آنان همچنان سخن از  پیغمبر (صلی الله علیه وآله) کرده و باو دشنام دادند تا ابو طالب نمودار شد  و چون او را بدیدند بیکدیگر گفتند: خوددارى کنید که عمویش آمد، و آنها خوددارى کردند، ابو طالب با آنها  بگفتگو پرداخت تا وقتیکه از جا برخاست و من  بدنبالش رفتم و بر او سلام کردم، فرمود: حاجتت را بگو،  گفتم: این پیغمبرى که در میان شما مبعوث شده  می خواهم، فرمود: با او چه کار دارى؟ گفتم: می خواهم بدو  ایمان آورم و تصدیقش کنم و خود را در اختیار او گذارم که  هر دستورى بمن بدهد اطاعت کنم، فرمود: تو اینکار را  میکنى؟ گفتم: آرى، فرمود: همراه من بیا، من بدنبال او رفتم و آنجناب مرا بخانه‏ اى برد که حمزه ( علیه السلام ) در آن بود،  من بر او سلام کردم و نشستم حمزه گفت: حاجتت  چیست؟ گفتم: این پیغمبرى را که در میان شما مبعوث  گشته میخواهم، فرمود: با او چه کار دارى؟ گفتم: میخواهم بدو ایمان آورده تصدیقش کنم و خود را در اختیار  او گذارم که هر دستورى بمن بدهد اطاعت کنم، فرمود:

گواهى دهى که معبودى جز خداى یگانه نیست، و به  اینکه محمد رسول خدا است؟ گوید: من شهادتین را  گفتم.پس حمزه مرا بخانه ‏اى که جعفر ( علیه السلام ) در آن بود برد،  من بدو سلام کردم و نشستم، جعفر بمن گفت: چه  حاجتى دارى؟ گفتم: این پیغمبرى را که در میان شما  مبعوث شده میخواهم، فرمود: با او چه کار دارى گفتم:  میخواهم بدو ایمان آورم و تصدیقش کنم و خود را در اختیار  او گذارم تا هر فرمانى دهد انجام دهم، فرمود: گواهى ده  که نیست معبودى جز خداى یگانه‏اى که شریک ندارد و  اینکه محمد بنده و رسول او است.

گوید: من گواهى دادم و جعفر مرا بخانه ‏اى برد که  على ( علیه السلام ) در آن بود من سلام کرده نشستم فرمود: چه  حاجتى دارى؟ گفتم: این پیغمبرى که در میان شما  مبعوث گشته می خواهم، فرمود: چه کارى با او دارى؟

گفتم: میخواهم بدو ایمان آورم و تصدیقش کنم و خود را  در اختیار او گذارم تا هر فرمانى دهد فرمان برم، فرمود:  گواهى دهى که معبودى جز خداى یگانه نیست و اینکه  محمد رسول خدا است، من گواهى دادم و على ( علیه السلام ) مرا  بخانه‏ اى برد که رسول خدا (صلی الله علیه وآله) در آن خانه بود، پس سلام  کرده نشستم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بمن فرمود: چه حاجتى دارى؟ عرض کردم: این پیغمبرى را که در میان شما  مبعوث گشته میخواهم، فرمود: با او چه کارى دارى؟

گفتم: می خواهم بدو ایمان آورم و تصدیقش کنم و هر  دستورى بمن دهد انجام دهم، فرمود: گواهى دهى که  معبودى جز خداى یگانه نیست و اینکه محمد رسول خدا  است، گفتم: گواهى دهم که معبودى جز خداى یگانه  نیست، و محمد رسول خدا است.

رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بمن فرمود: اى اباذر بسوى بلاد خویش  بازگرد که عموزاده ‏ات از دنیا رفته و هیچ وارثى جز تو  ندارد، پس مال او را برگیر و پیش خانواده‏ ات بمان تا کار  ما آشکار و ظاهر گردد ابو ذر بازگشت و آن مال را برگرفت  و پیش خانواده ‏اش ماند تا کار رسول خدا صلى الله علیه  و آله و سلم آشکار گردید.

امام صادق ( علیه السلام ) فرمود: این بود سرگذشت ابوذر و اسلام  او، و اما داستان سلمان را که شنیده‏ اى (9) .

و اما صورتى که دانشمندان اهل سنت مانند بخارى و مسلم  در کتاب صحیح خود و دیگران با مختصر اختلافى از ابن عباس  نقل کرده‏اند و ما ترجمه یکى از آنها را انتخاب کرده ‏ایم  بدین گونه است که گوید:

چون خبر ظهور پیامبرى در مکه به اطلاع ابوذر رسید برادرش  را فرستاده بدو گفت: براى تحقیق بمکه برو و خبر این مرد را و  آنچه درباره او شنیدى بمن گزارش کن…

وى بمکه آمد و خبرى از آنحضرت گرفت و سپس بازگشته  به ابوذر گفت: او مردى است که مردم را امر بمعروف و نهى از  منکر مى ‏کند و به مکارم اخلاق دستور میدهد.  ابو ذر گفت: خواسته مرا انجام ندادى! …

و بدنبال این سخن ظرف آبى و توشه راهى برداشته و خود  بمکه آمد ولى احتیاط کرد پیش از آنکه رسول خدا (صلی الله علیه وآله) را  شخصا دیدار کند و خواسته خویش را بکسى اظهار کند، بهمین  منظور آن روز را تا شب در مسجد الحرام گذراند و چون پاسى از  شب گذشت على علیه السلام در آن شب او را دیدار کرده فرمود:

از کدام قبیله هستى؟

پاسخ داد: مردى از بنى غفار هستم.

على علیه السلام بدو فرمود: برخیز و بخانه خود بیا!

و بدین ترتیب على علیه السلام در آن شب او را بخانه خود برد  و از وى پذیرائى کرد ولى هیچکدام سخن دیگرى با هم نگفتند.  آنشب گذشت و روز دیگر را نیز ابوذر تا غروب به جستجوى  رسول خدا (صلی الله علیه وآله) گذراند. ولى آنحضرت را دیدار نکرد و از کسى هم سئوالى نکرد و  چون شب شد بجاى شب گذشته خود در مسجد رفت و دو باره  على علیه السلام بدو برخورد و فرمود:

هنوز جائى پیدا نکرده ‏اى! و بدنبال آن مانند شب گذشته او  را بخانه برد و از او پذیرائى کرد و هیچکدام با یکدیگر سخنى  نگفتند، و شب سوم نیز بهمین ترتیب گذشت و چون روز سوم شد  ابو ذر به على علیه السلام عرض کرد:

اگر منظور خود را از آمدن به شهر مکه اظهار کنم قول می دهى  آنرا مکتوم و پنهان دارى؟ و على علیه السلام این قول را به او داد  و ابو ذر اظهار داشت: آمده‏ ام تا ازین پیامبرى که مبعوث شده است  اطلاعى پیدا کنم، و قبلا نیز برادرم را فرستادم ولى خبر صحیح و  کاملى براى من نیاورد و از این رو ناچار شدم خودم بدین منظور  آمده‏ ام!

على علیه السلام بدو فرمود: امروز بدنبال من بیا، و هر کجا  که من احساس خطرى براى تو کردم مى ‏ایستم و همانند کسى  که آب میریزم بسوى تو باز میگردم، و اگر کسى را ندیدم (و  خطرى احساس نکردم) هم چنان میروم و تو نیز دنبال سر من بیا  تا بهر خانه ‏اى که وارد شدم تو هم وارد شو!

ابوذر بدنبال على علیه السلام رفت تا بخانه رسول خدا (صلی الله علیه وآله)  وارد شدند و هدف خود را از ورود بمکه و تشرف خدمت آنحضرت ابراز کرده و مسلمان شد، و آنگاه عرض کرد: اى  رسول خدا اکنون چه دستورى بمن میدهى؟

فرمود: بنزد قوم خود باز گرد تا خبر من بتو برسد!

ابو ذر عرض کرد: بخدائى که جان من در دست او است باز نگردم تا این که دین اسلام را آشکارا در مسجد بمردم مکه  ابلاغ کنم!

این را گفت و بمسجد آمده با صداى بلند فریاد زد:  «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله»

مشرکان که این فریاد را شنیدند گفتند:

این مرد از دین بیرون رفته! و بدنبال این گفتار بر سر او ریخته  آنقدر او را زدند که بیهوش شد، در این وقت عباس بن عبد المطلب  نزدیک آمد و خود را بر روى ابوذر انداخت و گفت: شما که این  مرد را کشتید! شما مردمانى تاجر پیشه هستید و راه تجارت شما  از میان قبیله غفار میگذرد و کارى می کنید که قبیله غفار راه  کاروانهاى شما را نا امن کنند!

و بدین ترتیب از ابو ذر دست برداشتند، و روز دیگر هم ابو ذر  همین کار را کرد و مشرکین مانند روز گذشته او را زدند و با  وساطت عباس از او دست برداشتند (10) .

نگارنده گوید: با توجه به سبقت ابوذر در اسلام، و آمدن او  بمکه در مرحله تبلیغ سرى اسلام همانگونه که از این روایات  ظاهر میشود بنظر میرسد رسیدن خبر ظهور پیامبر اسلام در مکه به  ابوذر از طریق غیر عادى و بصورت خارق العاده بوده و همانگونه  که در روایات شیعه بود، و بدان گونه نبوده که به سادگى خبر  ظهور رسول خدا (صلی الله علیه وآله) به قبیله بنى غفار در بادیه‏ هاى مکه رسیده  باشد و او نیز به جستجوى آنحضرت بمکه آمده باشد، و الله  العالم.

منبع: کتاب: زندگانى حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) –

رسولى محلاتى

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: