لارین بوث
داستان تاثیرگذار مسلمان شدن خواهر همسر نخست وزیر سابق انگلستان

خدا را شکر می کنم که این فرصت را به من داد تا یک ماه را با امت مسلمان بگذرانم. اواخر ماه رمضان، به خانه خانواده ای در رفح، یکی از مناطق فقیرنشین و پر جمعیت دنیا رفتم. در حالی که این خانواده امکانات کافی برای زندگی نداشتند به همراه آنها افطار کردم.

L-4-300x199
 به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان )، خدا را شکر می کنم که این فرصت را به من داد تا یک ماه را با امت مسلمان بگذرانم. اواخر ماه رمضان، به خانه خانواده ای در رفح، یکی از مناطق فقیرنشین و پر جمعیت دنیا رفتم. در حالی که این خانواده امکانات کافی برای زندگی نداشتند به همراه آنها افطار کردم.
در خانه آنها تنها 16 حصیر برای خوابیدن موجود بود و مادر به سختی برای بچه هایش غذا تهیه می کرد. مادر خانواده مانند یک بانو در خانه اش از من استقبال کرد انگار که مسافری به تاج محل بودم نه یکی از فقیرترین مناطق غزه، او با صورتی بسیار گشاده  به من گفت “سلام علیکم!”. از او پرسیدم: “شما در رفح با این مقدار غذای کم چگونه رمضان را می گذرانید؟” گفت:”الحمدلله!” آنقدر شاد و پرانرژی بود که من نمی توانستم جلوی لبخند زندنم را بگیرم. من آنجا روی زمین نشستم و به همراه آنها مقداری خوراک نخود کوبیده و نان پیتا برای افطار صرف کردیم. خیلی عصبانی بودم؛ خیلی! با خودم فکر کردم این چه خداییست که مردم گرسنه را گرسنه تر می کند؟ این چه خداییست که مردم رنج کشیده و فقیر را اجبار به روزه گرفتن می کند. رو به این خواهر عزیز کردم و گفتم: “با همه احترامی که برای شما قائلم می خواهم از شما بپرسم، چرا خدای شما در رمضان به شما گرسنگی می دهد؟ چرا در رمضان روزه می گیرید؟ می توانید توضیح دهید؟ خانمی که تا به حال یک کیف برای خودش نداشت، بچه هایش در زندگیشان یک جفت کفش نداشتند و حتی یک برگه کاغذ و خودکار برای نقاشی کشیدن نداشتند به من گفت: “ما در رمضان روزه می گیریم که به یاد فقرا باشیم” این حرف مانند کلیدی در قلب من را گشود. اما با خود فکر کردم اسلام برای من نیست برای افراد دیگری است، پس ایده های فوق العاده اسلام را کنار گذاشتم و گفتم آنچه من را به سوی مردم فلسطین جذب می کند به اسلام ارتباطی ندارد. سال گذشته دوباره در ماه رمضان به عنوان روزنامه نگار به ایران رفتم و از یک مسجد بازدید کردم، نام مسجد بی بی فاطمه بود. من وضو گرفتم و چادر سر کردم و نماز خواندم: الله، در نمازم کلمه الله را استفاده کردم. الله چیزی به من نمی دهد. من همه چیز دارم. خدایا تو را شکر می کنم برای این سفر، اما از تو می خواهم مردم فلسطین را هم فراموش نکنی. مدتی آنجا نشستم، مسجد بسیار شلوغ بود، می دیدم که زنان به بچه های خود غذا می دهند، نمازگزاران می آیند و می روند، وقتی که نشسته بودم حس آرامش عجیبی به من دست داد. آرامش و امنیتی که تا به حال تجربه نکرده بودم، در حدی که همه اضطرابم حداقل برای یک هفته از بین رفت. برای اولین بار در زندگیم به هیچ چیز فکر نمی کردم فقط حس شادی و آرامش بسیار عمیقی را در خود داشتم. با این حس فوق العاده در مسجد نشسته بودم با این آگاهی که جایی در جهان هست که در همه حال این آرامش و شادی را در خود دارد. در طول زمانی که آنجا نشسته بودم خانم ها به سمت من می آمدند و نوازشم می کردند و می گفتند: “دوستت داریم”. یک کودک به سمت من آمد و دستم را گرفت و به فارسی به من گفت: “دوستت دارم”. به دوستم نادیا گفتم، “آیا همیشه در مسجد اینگونه است؟ او گفت، ” نه واقعا. فکلر کنم یک اتفاقی دارد می افتد.” آنشب در مسجد خوابیدم. نمازگزاران زیادی برای نماز صبح آمدند و من هم به همراه آنها نماز خواندم. بعد رفتم بیرون و یک لیوان چای نوشیدم، همانطور که خورشید طلوع می کرد با خود فکر کردم. “وای نه… اسلام نه… لطفا اسلام نه.” بعد از آن اتفاقات عجیبی برایم افتاد. از تهران به لندن بازگشتم. همانطور که به لندن نزدیک می شدیم خلبان گفت: “از اینکه هواپیمایی تهران را انتخاب کردید سپاسگذاریم. هواپیما تا 20 دقیقه دیگر در لندن به زمین خواهد نشست.” در این لحظه همه مسلمانان ایرانی حجاب خود را برداشتند و طوری لباس پوشیدند که انگار بازیگران هالیوودی هستند. با خودم فکر کردم، چه خوب، من هم می توانم این روسری مسخره را در آورم وقتی خواستم این کار را کنم دست هایم اجازه برداشتن حجاب را نمی داد. نمی توانستم این کار را بکنم و احساس اضطراب شدیدی داشتم. هفت روز بعد در یکی از مساجد لندن شهادت به دین اسلام دادم و به سوی قرآن رفتم. این بار قرآن را باز کردم و سوره فاتحه را خواندم: سلام تا به حال کجا بودی، به مذهب صلح ، شادی و آرامش خوش آمدی و نمی توانستم قرآن را زمین بگذارم. حس کردم قبل از اسلام خدا را فراموش کرده بودم اما خدا من را فراموش نکرده بود. الحمدلله. سوالی که اکثر مردم از من می پرسیدند این است که خانواده و بچه های من چه عکس العملی داشتند. 2 دختر من هر کدام یک لیست درست کردند و 3 سوال از من پرسیدند.  1- مامان وقتی که مسلمان شدی هنوز مامان ما هستی؟ گفتم: وقتی که مسلمان باشم می دونین که مامان بهتری می شم، گفتند: “هوراااااا!”

  1. مامان بازم الکل مصرف می کنی؟

وقتی مسلمان باشم هرگز الکل مصرف نمی کنم و آنها دوباره گفتند “هورااااا!”

  1. وقتی مسلمان شدی بد لباس می پوشی؟

من گفتم چرا این سوال را می پرسید؟ گفتند هروقت به مدرسه ما می آمدی بد لباس می پوشیدی و ما احساس شرمندگی می کردیم، خیلی بد بود و از تو می خواهیم دیگر این کار را تکرار نکنی. گفتم وقتی مسلمان باشم همه بدنم را می پوشانم و آنها گفتند: “ما عاشق اسلامیم.” انقدر آسان بود. وقتی به این سه سوال نگاه می کنیم، می بینیم ویژگی های اصلی یک زن در آنها خلاصه شده است و بچه ها با خلوص نیت آنها را پرسیدند. سوال اول راجع به نقش من در مرکز خانواده بود، که آیا می توانم بخاطر بچه ها کار، همکاران و دوستان و تفریحاتم را کنار بگذارم؟ سوال 2 راجع به محدودیت ها و اصوال اخلاقی بود که خدا برای ما و رفتارهای ما تعریف کرده است. سوال 3 راجع به تواضع و و مقام زن در اسلام است. الحمدلله، این تمام آنچه است که می خواستم بگویم. چیزی که در این مدت از اسلام آموختم این بود که اگر مشکلی دارم به دوستان یا خانواده ام نگویم… اگر می توانم هرشب ده دقیقه قرآن بخوانم. به این ترتیب هر روز ایمانم بیشتر می شود. اگر در یک کشور غیر اسلامی زندگی می کنید به این طریق می توانید به اسلام بپیوندید، اگر مسمان هستید با انجام این کار هیچوقت خدا و نشانه های او را در زندگی تان فراموش نخواهید کرد. ستایش خدای عزوجل را.

نویسنده : هدی سلیمی

 منبع:نیکو

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه شما