تاریخ انتشار :

سه روایت از زندگی یک عارف تواب

روایتی از زندگی عارف تواب حجت الاسلام شیخ حسین تهرانی (شیخ حسین کبیر)

مجله خیمه در شماره خرداد و تیر ۱۳۸۴- شماره ۱۷ و ۱۸ خود به اختصار به موضوع زندگی عارف تواب حجت الاسلام شیخ حسین کبیر بعد از توبه و طلبه شده پرداخته است.

به گزارش رهیافته (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان) مرحوم حاج شیخ حسین کبیر تهرانی، متولد دیماه سال ۱۳۰۸ هجری شمسی بود. خیلی ها او را در ابتدای حضور و سکونتش در قم با پالتوی بلند و گاه کلاهی بر سر، دیده بودند. هیکل قوی و نیرومند و عضلات درهم پیچیده بازوانش او را از بقیه متمایز ساخته بود. خیلی ها از سابقه و سرگذشتش ( که از لاتهای توبه کرده تهران بود. ) چیزی نمی دانستند، اما در اولین برخورد با نگاه نافذ و تبسم روی لبهایش، و با مزاح و بذله گویی هایش آنچنان با او انس می گرفتند که به راحتی حاضر به ترک مجلسش نمی شدند.

او در مکتب امام صادق (ع)، دروس حوزوی را آموخت و در دوران اختناق و ستم شاهی با تمام وجود به دفاع از مکتب و حوزه و طلاب پرداخت.

و در انقلاب و جنگ تحمیلی تنها پسر و جگرگوشه اش را، به نام غلامرضا، در دوازدهم آبانماه هزار و سیصد و پنجاه و نه تقدیم اسلام کرد. آنچه یاد و نام حاج شیخ حسین کبیر تهرانی را جاودانه ساخته است، اخلاق و روحیاتی است که در یاد و ذهن دوستان و آشنایانش مانده است و در میان همه ی روحیاتش، عشق و محبت او به سید الشهدا و یارانش وصف ناشدنی بود. او شیفته اهل بیت بود و دلباخته اولاد علی و زهرا و این را می شد از مجالس روضه و ذکر مصیبت خواندنش از اشک و سوز و اخلاصش فهمید.

از این شماره بنا داریم تا با نقل حکایات و خاطرات و داستان زندگی پرفراز و نشیبش، شاید بتوانیم کمی از دین خود را به پیر غلامان سیدالشهدا ادا کنیم.

انشاء الله

سرگذشت شیخ حسین کبیر و ماجرای توبه او … را در کانال یوتیوبی رهیافته اینجا ببینید

مثل برق حرکت کرد و از ما دور شد.

صبح روز بعد از دفن بدن حاج شیخ حسین، یکی از دوستان را دیدم، سراسیمه و ناراحت پرسید: برای حاج حسین اتفاقی افتاده؟ گفتم: مگر خبر نداری؟ گفت: نه. گفتم: دیروز از دنیا رفت. گوشه ای نشست، بغض کرد و زد زیر گریه. آرام که شد گفت: دیشب در عالم رویا دیدم صحرایی تیره و تاریک، خیلی ها بودند، با لباس پاره و سر و روی گرد و غبار آلوده، این طرف و آن طرف می دویدیم و فریاد می زدیم. ناگهان حاج شیخ حسین سوار بر اسب سفیدی آمد خوشحال و سرحال، جلویم که رسید گفتم: چه خبر؟ گفت: اینجا فقط حسین. یک اشاره شون به سر و مثل برق حرکت کرد و از ما دور شد.

تازه کمی فهمیدی من شبها و روزها چه کشیدم!

۲۸ ماه صفر آن سال که ایام رحلت حضرت رسول بود، در مجلسی بودیم. حاج شیخ حسین کبیر آمد و روضه پیامبر خواند و بعد هم ذکر مصیبت مادر سادات حضرت زهرا (س)، و بعد رفت، تا ایام شهادت حضرت زهرا یعنی ۷۵ روز بعد پیدا نشد.

ایام شهادت حضرت زهرا در منزل آقای حاج شیخ محمود امجد آمد و روی منبر نشست و روضه خواند. مجلس که تمام شد، دیدم خیلی منقلب است. پرسیدم: چیزی شده؟

گفت: آن روز که روضه مادر سادات را خواندم، زمین خوردم و دستم شکست، شبها از درد دست خواب نداشتم، گاهی ساعتها ناله می زدم، دردش عادی نبود، تا چند شب پیش که بی تاب از درد خوابم برد، دیدم مادر سادات حضرت زهرا (س) نگاهی کردند و فرمودند: روضه ی من را می خوانی، تازه کمی فهمیدی من شبها و روزها بعد از پدر چه کشیدم؟

من کنار نعش پسرم نبودم!

وقتی غلامرضایش شهید شد، بعضی به ظاهر دوستان سرزنشش می کردند، خیلی آزرده شد، مدتی رفت و آمد را قطع کرد، و دیگر خیلی ها را تحویل نمی گرفت، هر جوری بود درب خانه اش رفتم، در زدم و وارد شدم. دیدم نشسته و اشک می ریزد. خیال کردم ناراحت غلامرضایش است. می دانستم خیلی دوستش داشت. تنها پسرش بود. رشید و با ادب و خوش چهره، گفتم: خدا صبرت بدهد. اشکهایش ریخت و گفت: دیشب خدمت مولایم حسین رسیدم! فرمود: حاج شیخ حسین، یک عمر روضه من و علی اکبرم را خواندی نفهمیدی من چه کشیدم، اما تازه کمی حس کردی داغ جوان یعنی چه؟

بعد می گفت: گاهی آنقدر بدنم داغ و پر حرارت می شود، هرچه آب خنک می خورم، باز تشنه ام و می گفت گاهی می روم زیر دوش آب سرد می ایستم تا کمی خنک شوم، مادر شهید می گوید: حاج حسین سرما می خوری. می گویم: چه کنم بدنم داغ است، دارم می سوزم. و او می گوید: حاج حسین، این حرارت، حرارت معمولی نیست، داغ جگر است، داغ فرزند است، با آب که خنک نمی شود.

از آن به بعد روضه های علی اکبرش حال و هوای دیگری داشت. می گفت مردم، من می فهمم داغ فرزند یعنی چه. داغ جگر یعنی چه. تازه من کنار نعش پسرم نبودم و این گونه بی چاره شدم، اما حسین، فدای آن آقایی که بالای سر جوانش علی اکبر آمد. دست و پا زدن علی اکبر و ناله آخرش را شنید، که فریاد زد یا ابتاه علیک منی السلام. حسین چه کشید! داغ پسر با جگرش چه کرد؟ بی جهت نبود صورت به صورت جوانش گذاشت و بعد سر بلند کرد و صدا زد: علی الدنیا بعدک العفا؟

اشتراک گذاری :

آخرین اخبار