بانوی تازه مسلمان آمریکایی
ممنوعیت مصرف الکل من را به اسلام جذب کرد
بانوی تازه مسلمان امریکایی - مشروبات الکلی

من نیازمند ساختاری در زندگی ام بودم. هیچ گاه یک بنا نداشتم اما اسلام این ترکیب را با پنج مرتبه عبادت در روز به من داد.

به گزارش رهیافته (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان)  گروه ترجمه سایت رهیافته وابسته به انجمن شهید ادواردو آنیلی مترجم (شادی پارسا).

ممنوعیت مصرف الکل من را مسلمان کرد. سرگذشت بانوی تازه مسلمان آمریکایی که بدلیل تجربه تلخ زندگی بی قائده برای نجات خود به اسلام پناه می آورد.

من در یک شهر بسیار کوچک در یکی از ایالت های کوچک شمال شرقی آمریکا به نام هایم شایر جدید متولد شده و رشد کردم.

هیچ تنوعی در آنجا نبوده و صرفا یک شهر تماما سفیدپوست مسیحی است که فقط یک مغازه دارد، حتی چراغ راهنمایی رانندگی ندارد و بسیار کوچک است.

 رشد کردن در آمریکا

تا آنجایی که به خاطر می آورم، از سنین بسیار پایین، حدودا ۵ یا ۶ سالگی، شروع به رفتن به کلیسا کردم.مردمانی که در کلیسا بودند مرا زیر بال و پر خود گرفتند و در مورد خداوند، به من آموزش هایی دادند.

خانواده ام نسبتا فقیر بودند و مادرم مرابرای خوردن غدا به کلیسا میفرستاد چرا که در آنجا برای فقرا غذا آماده میکردند. کلیسا همواره جزیی از زندگی ام بود.

زندگی در یک شهر کوچک با نظارت اندک والدین، درزمان بلوغ، دوره ی سختی را برایم رقم زد. زندگی خسته کننده بود و من تصمیمهای اشتباهی گرفتم.در ۱۵ سالگی مجرد و باردار بودم.در ۱۹ سالگی دو دختر داشتم.

خوشبختی با دختران

خداوند با دادن دو دخترزیبا به من، خوشبختم کرد. من در مسیر غلطی قرار داشتم و دخترانم نیازمند حضورم بودند. پس بلند شدم و تصمیم گرفتم که کار درست را برایشان انجام دهم.من یک مادر تنها بودم، به سختی کار میکردم، حتی گاهی اوقات دو یا سه کار همزمان داشتم. میخواستم دخترانم را متفاوت از نحوه ی بزرگ شدن خودم، بزرگ کنم.اگرچه سخت مشغول کار بودم، اما بیشتر اوقات پول زیادی نداشتیم، و پولمان فقط در حد تامین ضروریات و مایحتاج زندگی بود. خیلی سخت میگذشت.

سیاست محافظه کارانه: من “همه چیز” را در مورد اسلام میدانستم

بعد از حادثه یازده سپتامبر، سیاست محافظه کارانه ای در پیش گرفتم. زمان زیادی را برای تماشای FOX NEWS و گوش کردن به رادیو گفت و گو صرف میکردم و اینگونه میپنداشتم که همه چیز را در مورد اسلام میدانم.در واقعیت تا آن زمان در عمرم هیچ گاه یک مسلمان را از نزدیک ملاقات نکرده بودم اما به گونه ای با شنیدن آن اخبار احساس میکردم که همه چیز را میدانم.

هرکسی که میخواست از اسلام در برابر من دفاع کند، به سرعت برایش صدایم را بلند میکردم. به نوعی رفتار میکردم که گویا همه چیز را میدانم وبه قدری از خودم اطمینان داشتم که واقعا اینطور میپنداشتم که اطلاعاتم از آنها بیشتر است.اما اکنون، سالها بعد، به این نتیجه رسیده ام که هیچ نمیدانستم.نه تنها خوب نبودم بلکه بسیار جاهل بودم.چیزی که  از یک مسلمان در ذهن داشتم تصویر یک فرد عرب بود. تنها نظر و تصویری که داشتم همان تصویری بود که اخبار فاکس به من نشان داده بود.

بیست سال بعد

بیست سال بعد، من همچنان یک جمهوری خواه وفادار بودم.

هر دو دخترم از دبیرستان فارغ التحصیل شدند، و برخلاف کشور های اسلامی که دختران تا زمان ازدواجشان با خانواده شان زندگی میکنند، دختران من پس از اتمام دوره دبیرستان،خانه را ترک کردند.

مانند بسیاری از جوانان آمریکایی آنها بسیار مشتاق بودند تا استقلال را به دور از قوانین خانواده شان احساس کنند. در سن ۱۸ یا ۱۹ سالگی هر دو شغل داشتند و به آپارتمان های خودشان نقل مکان کرده بودند و من تنها در یک خانه ی بزرگ ماندم و تمام آن چیزهایی که سخت برایشان تلاش کرده بودم و میدانستم، رفته بودند.

تمام آن چیزی که من به عنوان یک آدم بالغ میدانستم این بود که سخت کار کنم، به خانه بیایم، شام آماده کنم، فرزندانم را در تکالیفشان یاری کنم و سر و صدای زیادی را تحمل کنم اما ناگهان این مکان به یک خانه ی خالی و ساکت تبدیل شده بود.زمان خیلی سختی برای من بود.برای شناخت بیشتر خودم (تامی) به عنوان یک انسان و نه فقط یک مادر، دست و پنجه نرم میکردم و دچار افسردگی شدیدی شدم.

به سمت فلوریدا

شغلم را به علت افسردگی از دست دادم و سرانجام به این نتیجه رسیدم که باید تغییراتی در زندگی ام اعمال کنم.هر چیزی که داشتم را فروختم، خانه، ماشین … همه چیز. و یک بلیط ترن خریدم که هزار مایل سفر کنم تا بتوانم همراه یکی از دوستانم در فلوریدا زندگی کنم. فکر میکردم حرکت خوبی است اما در واقع برعکس بود.ما یک ضرب المثل آمریکایی داریم که میگوید بیرون پریدن از یک ماهیتابه ی داغ به داخل آتش و این دقیقا همان کاری بود که من انجام داده بودم. این یک تصمیم کاملا بد و اشتباه  بود.

مشکل اینجا بود که تمام پول هایم را مصرف کرده بودم و حالا در فلوریدا بدون هیچ خانواده و حمایتی گیر افتاده بودم.

در زمانی که آنجا بودم در مورد کامپیوتر و اینترنت آموزش هایی دیدم و اینگونه بود که با گروه های چت آشنا شدم.

مسیحیان و مسلمانان با هم چت می کردند!

برای پر کردن روح عرفانی و نیاز به یافتن راهی ،زمان خود را در چت روم های مسیحی سپری میکردم با این امید که راهی پیدا کنم.

سپس یک اتاق گفت و گو ی بسیار جالب را پیدا کردم، “چت مسیحیان و مسلمانان”.

دومین فردی که من در این روم با او صحبت کردم، یک مسلمان بود و اگر چه من بسیار عصبی و پرخاشگر بودم، اما او به حرف هایم گوش داد.

این فرد، بعد از شنیدن سختی هایی که من با آنها دست و پنجه نرم میکردم، به من پیشنهاد کمک داد. او مرا نمیشناخت.  ومیدانست که  نمیتوانم بلافاصله پولش را برگردانم اما با این حال برایم مبلغی فرستاد تا بتوانم پیش خانواده ام بازگردم.باید متوجه باشید که استحقاق این مهربانی را نداشتم. من مطالب بسیار بدی را در مورد اسلام میگفتم و این شخص به سمتم دستی دراز کرد که مدت ها منتظرش بودم.

این عمل روند زندگی ام را تغییر داد.

منقلب شدم

وقتی به هام شایر جدید بازگشتم، احساس سبکی میکردم، منقلب شده بودم.

شروع به تماشای فیلم هایی در مورد اسلام کردم و بیشتر زندگی رهیافتگان را میدیدم. به این نتیجه رسیدم که در مورد اسلام و مسلمانان اشتباه میکردم.

یک ماه بعد، بعد از صحبت با دوست جدیدم و توضیح این موضوع که در حال فراگیری در مورد اسلام هستم، او مرا به مصر دعوت کرد، کشوری که او اهلش بود.

به سمت مصر

بعد از مدتی تردید در مورد این موضوع که در کشورشان انقلابی در حال رخ دادن است و عدم قطعیت خودم در مورد “خاورمیانه”، سرانجام پذیرفتم. پاسپورتم را گرفتم و به آنجا سفر کردم.

مصر شبیه هیچ جایی که قبلا تجربه کرده بودم نبود. بسیار مبهوت شده بودم.

صبح روزی که  رسیده بودم ،اولین باری بود که اذان را میشنیدم،گریه کردم.

و سپس مردم را دیدم در حالی که در خیابان ها و مغازه ها مشغول عبادت بودند و دوباره گریه کردم.

آنها از عشقشان به خداوند شرمسار نبودند و من این را دوست داشتم و چنین چیزی را در زندگی ام میخواستم.

اشتیاقم برای فراگیری اسلام ده برابر شد. تا میتوانستم در این باره میخواندم و میدیدم.

نیازمند ساختار بودم

من نیازمند ساختاری در زندگی ام بودم. هیچ گاه یک بنا نداشتم اما اسلام این ترکیب را با پنج مرتبه عبادت در روز به من داد.

نیازمند قانون بودم. قوانینی همچون عدم استفاده از مشروبات الکلی و یا عدم داشتن رابطه با جنس مخالف قبل از ازدواج. همانطور که میدانید، الکل یک عضو جدایی ناپذیر از زندگی من بود و هیچ گاه فایده ای برایم نداشت.و داشتن رابطه با مرد ها قبل از ازدواج هیچ گاه خوشحالی را برایم به ارمغان نیاورد، در واقع این بیشتر مرا تنها کرد و احساس خوب نبودن را به من القا میداشت.

یک هفته پس از وارد شدن به مصر، شهادتین خود را گفتم.

چون نیاز داشتم تا یک مسلمان شوم.

دو درس بسیار مهم

درسی که من در راه سفرم به سمت اسلام آموختم این بود که حتی در سخت ترین زمان ها و بد ترین موقعیت ها، هنگامی که فکر نمیکردم بتوانم نجات پیدا کنم، خداوند هیچگاه ترکم نکرد.

بانوی رهیافته آمریکایی / مشروبات الکلی

بانوی رهیافته آمریکایی / مشروبات الکلی

پنج سال پیش به هیچ وجه حدس نمیزدم که الان اینجا باشم و این ادمی که اکنون هستم، باشم.پنج سال پیش فکر میکردم همه چیز را میدانستم، و اشتباه میکردم.

پس تسلیم نشوید.

به امید و به خداوند متوسل شوید و بدانید که او بسیار حیرت آور است و قطعا شما را از آن شرایط خارج میکند.

اما درس دیگری که آموختم و به اندازه درس اول ارزشمند است، این است که مهربان باشید حتی با افرادی که با شما بد برخورد میکنند.

مهربانی کنید چرا که باعث منقلب شدن قلب ها میشود.اگر کسی در آن زمان سختی به سمتم دستی دراز نمیکرد، چه کسی میدانست که  اکنون کجا بودم؟ اما فردی کاری زیبا برای من انجام داد و این تمام بینشم را تغییر داد.

هرجا که میتوانی مهربانی کن. وقتی فردی را میبینی که روز خوبی ندارد، مهربان باش.

مهربانی تومیتواند زندگی یک فرد را تغییر دهد.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: