کلی رهیافته ای از نیوزلند(قسمت2)
من فکر میکردم مسلمان ها از همه بیزارند,اما حالا طرز صحبت کردنشان را هم دوست دارم

من تنها در این اندیشه بودم که چنین رفتاری چقدر با آنچه درمورد مسلمانان از رسانه ای مثل تلویزیون [می دیدم و] می شنیدم در تضاد بود چون من درجایی مثل نیوزیلند آن هم کشوری غربی بزرگ شده بودم و به صورت ناخودآگاه دیدگاهی منفی نسبت به مسلمانان داشتم

 

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) گروه ترجمه سایت رهیافتگان – مترجم اسماء اسفندیاری /بخش ۲از۳(قسمت اول را در اینجا بخوانید)
بنابراین من نه به شکل حضور در یک اجتماع بزرگ بلکه بی سروصدا شهادتینم را گفتم البته اگرچه مایل نبودم خودم تنها باشم و حضور یک نفر دیگر برایم خوب بود ولی نمی خواستم غریبه های زیادی هم در زمان این رویداد بزرگ در زندگی ام آنجا حضور داشته باشند.
والدینم به خاطر مسلمان بودنم از من حمایت نمی کردند.هنوز هم واقعا همین طور است. مادرم گاهی اوقات مسلمان بودنم را بدون اعتراض می پذیرد و گاهی اوقات هم به دلیل آنکه از طریقتشان خارج شده ام به شدت مرا تحقیر می کند. او می گوید اگر افرادی را که قبلا می شناختیم و نمی دانند که من مسلمان شده ام، ببیند، مسلمان شدنم را به آنها می گوید تا واکنششان را بفهمد، تا به من بخندند، یا حرف های توهین آمیز بزنند یا چیزهایی از این دست.
سال آخر دبیرستان بودم و باید هنوز یک سال دیگر درس می خواندم ولی پس از آن سال ترک تحصیل کردم. به دیدار افراد جدیدی رفتم و با آنها دوست شدم چون دیدم دوستان قدیمی ام تاحدودی در سرازیری افتاده اند.مدام مهمانی می رفتند و دیگر خوب درس نمی خواندند، انگار زندگیشان راه به جایی نداشت و من واقعا نمی خواستم بخشی از آن جریان باشم.
از این رو دوستان جدیدی پیدا کردم که تعدادی از آنها مسلمان بودند. البته من این را نمی دانستم و به خاطر مسلمان بودنشان نبود که با آنها دوست شدم. آنها برای من فقط افرادی مسلمان و دخترها و پسرهایی عادی بودند نه یک شخص خاص!


به یاد دارم یکبار از دوستم سوالی پرسیدم و برایش پیام متنی فرستادم . او پاسخ داد “نمی توانم پیام بفرستم، در مسجد هستم.” چنان حسی به من دست داد که گویی مسجد یک مکان خارق العاده است و نمی توانی در آن مکان پیام بفرستی. دوستم انگار درصدد نبود که هرطور شده در قالب پیام متنی مرا به آیینش دعوت کند.فقط گفت: ” در مسجد هستم، نمی توانم پیام بفرستم.” و من تنها در این اندیشه بودم که چنین رفتاری چقدر با آنچه درمورد مسلمانان از رسانه ای مثل تلویزیون [می دیدم و] می شنیدم در تضاد بود چون من درجایی مثل نیوزیلند آن هم کشوری غربی بزرگ شده بودم و به صورت ناخودآگاه دیدگاهی منفی نسبت به مسلمانان داشتم و چقدر اشتباه کرده بودم! من فکر می کردم مسلمانان همگی افراد بدی هستند، فکر می کردم مسلمانان از همه بیزارند اما واقعیت چیز دیگری بود! من حتی طرز صحبت کردن مسلمانان را دوست داشتم. وقتی با تو صحبت می کنند این طور می گویند: ” سلام برادر! سلام خواهر!” جداً که زیباست. من این طرز صحبت کردن را دوست داشتم زیرا این رفتار در اسلام عین احترام است و شما در هیچ جای دیگری آن را نمی بینید.
من درمورد اسلام تحقیق و مطالعه کردم. مطالعاتم را ادامه دادم و در این مسیر فراز و نشیب هایی داشتم. بعضی روزها از خواب بیدار می شوی درحالی که اسلام برای تو یک فرهنگ گنگ و یک دین مبهم است. با خود می گویی: ” بله، من نمی خواهم از پیروان اسلام باشم.” روزهای بعد که از خواب بیدار می شوی طور دیگری هستی و با خود می گویی: ” چرا من درمورد اسلام آنگونه فکر کردم؟!” درست همین موقع است که به تغییر بسیار بزرگی می اندیشی، تغییری که به سرعت به وقوع می پیوندد. “می خواهم شلوار کوتاه بپوشم، دوست ندارم موهایم را بپوشانم، می خواهم با موهایم پُز بدهم.” اما با اسلام حتماً تغییر خواهی کرد؛همان طور که من تغییر کرده ام، من خودم را پذیرفته ام و منی را که اکنون هستم بسیار بیشتر از آنچه که بودم دوست می دارم.
یک سال پیش،شروع به پوشیدن حجاب کردم.همیشه پوشیدن حجاب را به نوعی سخت می دانستم.هنوزهم کمی اینطورم. آه! صبح ها چطور از خواب بیدار می شوم…می دانید، یک جورهایی باید به خودم بگویم که “من مسلمان هستم.” طوری نیست که به محض بیدار شدنم بدانم مسلمانم. باید حتما مسلمان بودنم را به خودم یادآوری کنم چون اگر خودم را بدون حجاب در آینه ببینم، ناخودآگاه فکر می کنم مسلمان نیستم!غالبا مجبورم حجاب بپوشم تا به خودم بگویم که مسلمان هستم و نمی دانم چه موقع این مسئله از ذهنم محو خواهد شد اما امیدوارم اینطور شود.
شما مسلمان به دنیا می آیید؟آیا شماها از خواب بیدار می شوید و بی درنگ میدانید که مسلمان هستید؟ من واقعا نمی دانم! اما این را می خواهم!می خواهم بیدار شوم و بدانم مسلمانم به جای آنکه به خودم بگویم “من مسلمان هستم.”
پدرم از مسلمان بودنم نفرت دارد و هربار که او را می بینم،همین طوراست.حالا به سختی او را می بینم چون هوا به شدت گرم شده است. او همیشه به من متذکر می شود که من دارم به جهنم می روم. همیشه همین را به من می گوید. می دانید، حتی اگر به جهنم هم بروم، باز همین راه را خواهم رفت.


پدرم یک مسیحی و درواقع یک غیر مسیحی است! او از تعمیدیون* هم نیست و از هیچ کدام از مذاهب و شاخه های مسیحیت نیز پیروی نمی کند. به کلیسا نمی رود. او کتابی را مطالعه می کند که می گوید چطور باید کتاب مقدس[انجیل] را خواند که من فکر نمی کنم راه درستی باشد. منظورم این است که تعدادی افراد عجیب این کتاب را پیرامون چگونگی مطالعه کتاب مقدس نوشته اند و در بهترین حالت این کتاب تفسیر خود آن افراد است و این همان چیزیست که باعث می شود من قرآن را بالاتر بدانم چون در اسلام تنها یک راه وجود دارد.می دانید، مسلمانان اعتقاد یگانه ای دارند. مسلمانان از قرآن تعبیر و تفسیرهای مختلف ارائه نمی کنند.گرچه افرادی هم هستند که این کار را انجام می دهند اما منظورم این است؛ این شما هستید که قرآن را می خوانید و قرآن چیزیست که هست، قرآن همان چیزیست که باید باشد، دقیقا همان که من دوست دارم.

مترجم: اسماء اسفندیاری

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: