کتاب كرامات الرضويه
ماجرای جوان مسیحی واسلام آوردنش

چون اسلام اختیار کردم و مسلمان شدم از جهت اینکه جوان بودم به فکر زن اختیار کردن افتادم و از مشهد حرکت نموده به روسیه رفتم براى اینکه مشغول کارى بشوم .

  به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) کتاب کرامات الرضویه(ع) به قلم على میرخلف زاده، منتخبی از معجزات امام على بن موسى الرضا(ع) بعد از شهادت است که به مناسبت دهه کرامت و ولادت هشتمین پیشوای شیعیان در شماره های گوناگون تقدیم علاقمندان به این امام همام می گردد.

* شفاى مسیحى 

من از کودکى مسیحى بودم و پیروى از حضرت عیسى(ع) مى نمودم و حال مسلمانم و اسلام را اختیار نمودم و اسمم را مشهدى احد گذارده ام و شرح حالم از کودکى چنین است.

دو ماهه بودم پدرم دست از مادرم برداشت و زن دیگرى اختیار کرد و من به واسطه بى مادرى با رنج بسر مى بردم تا اینکه چون دوساله شدم، پدرم مرد و بى پدر و مادر نزد خویشان خود به سر مى بردم تا جنگ بلشویک پیش آمد و نیکلا پادشاه روس کشته شد و تخت و بختش بهم خورد و من از شهر روس به طوس آمدم در حالتى که شانزده ساله بودم و چون چند ماهى در مشهد مقدس رضوى(ع) به سر بردم، مریض شدم و به درد بیمارى و غربت و بى کسى و ناتوانى گرفتار گردیدم تا اینکه مرض من بسیار شدت کرد.

شبى با دل شکسته و حال پریشان بدرگاه پروردگار چاره ساز به راز و نیاز مشغول شدم و گفتم الهى به حق پیغمبرت عیسى بر جوانى من رحم کن؛ خدایا بحق مادرش مریم بر غربت و بى کسى من ترحم فرما؛ پروردگارا به حرمت انجیل عیسى و بحق موسى و توراتش و به حق این غریب زمین طوس که مسلمان ها با عقیده تمام به پابوسش مشرف مى شوند که مرا شفا مرحمت فرما و از غم و رنج راحتم نما.

با دل شکسته بخواب رفتم در عالم خواب خود را در حرم مطهر حضرت رضا(ع) دیدم، در حالتى که هیچکس در حرم نبود. چون خود را در آنجا دیدم مرا وحشت فرا گرفت که اگر بپرسند تو که مسیحى هستى در اینجا چه مى کنى؟ چه بگویم؟

ناگاه دیدم از ضریح نورى ظاهر گردید که نمى توانم وصف کنم و سعادت با بخت من دمساز شد و دیدم در جواهر ضریح باز شد و وجود مقدس ‍صاحب قبر حضرت رضا(ع) بیرون آمد درحالى که عمامه سبزى چون تاج بر سر و شال سبزى بر کمر داشت و نور از سر تا پاى آن بزرگوار جلوه گر بود به من فرمود:

اى جوان تو براى چه در اینجا آمده اى؟ عرض کردم غریبم؛ بى کسم؛ از وطن آواره ام و هم بیمارم؛ براى شفا آمده ام بقربان رخ نیکویت شوم؛ من دست از دامنت برندارم تا بمن شفا مرحمت نمائى .

شاه گفتا شو مسلمان اى جوان// تا شفا بدهد خداوند جهان

بر رخ زردم کشید آن لحظه دست// جمله امراض از جسمم برست

چون شدم بیدار از خواب آن زمان// بر سر گلدسته مى گفتند اذان

پس از بیدارى چون خود را صحیح و سالم دیدم، صبح به بعضى از همسایگان محل سکونت خود خوابم را گفتم. ایشان مرا آوردند محضر مبارک آیت الله حاج آقا حسین قمى دام ظله و چون خواب خود را به عرض رسانیدم مرا تحسین فرمود.

پس حضور عده اى از مسلمین// من مسلمان گشتم از صدق و یقین

نور ایمان در دلم افروختند// مذهب جعفر مرا آموختند

چون اسلام اختیار کردم و مسلمان شدم از جهت اینکه جوان بودم به فکر زن اختیار کردن افتادم و از مشهد حرکت نموده به روسیه رفتم براى اینکه مشغول کارى بشوم .

از آنجائی که تحصیلاتم کافى بود در آنجا رئیس کارخانه کش بافى و سرپرست ۴۰۰ کارگر شدم و در میان کارگران دخترى با عفت یافتم. کم کم از احوال خود به او اظهار نمودم و گفتم تو هم اگر اسلام قبول کنى من تو را به زوجیت خود قبول مى کنم .

آنگاه با یکدیگر به ایران مى رویم. آن دختر این پیشنهاد مرا قبول کرد و در پنهانى مسلمان شد لکن به جهت اینکه کسان او نفهمند به قانون خودشان آن دختر را براى من عقد نمودند و بعد از آن من او را به قانون قرآن و اسلام براى خود عقد کردم و آنگاه او را برداشته به ایران آوردم و به مشهد آمده و پناهنده به حضرت ثامن الائمه (ع) شدیم و خداوند على اعلا از آن زن دو دختر به من مرحمت فرمود و چون بزرگ شدند ایشان را به دو سید که با یکدیگر برادرند تزویج نمودم؛ یکى به نام سید عباس و دیگرى سید مصطفى کمالى و هر دو در آستان قدس رضوى شغلشان زیارت خوانى است براى زائرین و من خودم به کفش دوزى براى مسلمین افتخار مى نمایم .

منبع: حوزه نیوز

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: