پزشک رهیافته اهل چک
علی اسکات: به جرم مسلمانی در امریکا 7 سال زندانی شدم

پس از ۳ روز در چک که در زندان خانگی بودم فرار کردم و به سفارت جمهوری اسلامی ایران رفتم و تقاضای پناهندگی کردم. از آنجا که رابطه سیاسی چک و آمریکا با ایران خوب نبود، نمی توانستند براحتی من را بپذیرند و وارد ایران شوم، و ۲ سال بعد در سال ۲۰۱۶ به عنوان دانشجوی زبان فارسی وارد تهران شدم.

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) در بیست و ششمین نمایشگاه بین المللی قرآن کریم، در غرفه رهیافتگان (وابسته به انجمن شهید ادواردو آنیلی) در خدمت جناب آقای علی اسکات ویتکوویچ از چک اسلواکی هستیم. ایشان از تازه مسلمانانی هستند که زندگی جالب و پر فرازونشیبی داشتند، به همین دلیل به گفتگو با ایشان نشستیم:

رهیافتگان: به عنوان اولین سوال آیا این درست است که کشور چک اسلواکی در حال حاضر غالبا مسیحی است و اسلام خیلی در آن تبلیغ نمیشود ؟

خیر، چک اسلواکی کشوری است که سابقه کمونیستی دارد و نه تنها اسلام بلکه ادیان دیگر هم خیلی برای تبلیغ راحت نیستند.

رهیافتگان: دوست داریم از زبان خودتان بشنویم که آقای علی اسکات ویتکوویچ چه کسی  است و چه داستانی دارد؟

در ۱۲ سالگی (با فرض اینکه چک اسلواکی کشوری مسیحی است) به کلیسا می­رفتم و با کلمه خدا از این طریق آشنا میشدم. زمانی­که مطالعه داشتم تا با مفاهیم دینی آشنا بشوم، از اینکه درباره اسلام تحقیق کنم منع میشدم و قاعدتا انسان از هر چیزی که منع شود، بیشتر حریص میشود، نسبت به اسلام کنجکاو شدم و تحقیق کردم و مسلمان شدم.

بعد از این ماجرا من را به یک مدرسه بازپروری فکری بردند تا تحت تاثیر آن جا تفکراتم تغییر کند و از اسلام دست بکشم. در حدود یک سال باوجود همه تلاشی که مارکسیستها برای تغییر تفکرانم داشتند، تاثیری در من نداشت و حتی بچه هایی که آن­جا با من بودند هم علاقه­مند به اسلام شدند.

پس از اینکه مقامات آنجا از من ناامید شدند، پلیس امنیت من را به جایی که کارهای بسیار سخت بود فرستادند تا خسته بشوم و فرصتی برای صحبت با کسی نداشته باشم. اما با تمام این فشارها در آن زمان، از همان فرصت هایی که برای خواب بود استفاده میکردم تا مطالعه کنم، و با دوستان صحبت میکردم تا جایی که بر علیه کمونیست در کشور چک اسلواکی یک جنبش دانش آموزی تشکیل دادم.

با توجه به اینکه من را دستگیر کردند و تحت شکنجه های سختی بودم، احساس کردم که عمر طولانی ندارم، بنابراین جنبش دانش آموزی را قوی کردم و مردم را برعلیه حکومت به خیابان ها می‎کشیدم. در ۱۷ نوامبر ۱۹۸۸ راهپیمایی بزرگی نزدیک به ۵۰ هزارنفر تشکیل دادم که به شدت توسط پلیس سرکوب شد و البته این رویداد مطلع فروپاشی حکومت کمونیستی چک اسلواکی شد، به نحوی که ۱۰ روز بعد از آن اتفاق از حکومت چیزی باقی نماند.

رهیافتگان: پس از فروپاشی حکومت کمونیستی چک اسلاوکی چه کار کردید؟

در آن زمان ۱۸ ساله بودم و از نظر شرایط عضویت شورا سن کافی را نداشتم، در عین حال به عنوان مشاور رئیس جمهور در امور خارجه من را پذیرفتند. از زمانی که نیروهای کمونیست در این کشور مشغول فعالیت بودند با آنها مذاکراتی انجام دادم، همچنین با نیروهای کمونیست در بلغارستان. متاسفانه شرایط دولت جدید چک اسلواکی به نحوی بود که پس از فروپاشی برای مردم فقط پول و مادیات مهم بود و  به همین  دلیل تصمیم گرفتم آنجا را ترک کنم. (۱۸ ساله بودم)

رهیافتگان: پس دلیل ترک چک اسلواکی اقداماتی بود که مورد تایید شما نبودند؟

بله، پس از اینکه انتظارات از انقلاب در حکومت چک این نبود و دیدم مسائل دیگری جریان دارد و از نظر مالی هم شرایط مناسبی نداشتم، برای ادامه تحصیل تصمیم گرفتم به آمریکا بروم. در ابتدا شروع به تحصیل در دانشگاهی نظامی کردم و استادیار در دانشکده زبان و ادبیات فارسی شدم. سپس شروع به تحصیل در رشته علوم سیاسی کردم و بعد از آن تصمیم گرفتم وارد دانشکده هنر بشوم و سپس وارد رشته پزشکی دانشگاه هاروارد شدم .

رهیافتگان: پس تحصیلات عالیه و در رشته های مختلف داشته اید. از چه زمانی مشکلاتی برای شما در آمریکا ایجاد شد؟

خب داستان مفصلی دارد، همیشه سوالات و تحلیلاتی در ذهن داشتم که چرا حکومت آمریکا همیشه در مقابله با کشورهایی مثل افغانستان و ایران و عراق و … است. تلاش کردم زبان قرآن و فقه (عربی) را یاد بگیرم و بدون داشتن معلم و استاد و با سختی و تلاش فراگرفتم.

برایم این سوال مطرح شد که چرا از روحانیون مختلف پاسخ های متفاوتی میگیرم و دانش آموزان آنها هم پاسخ های متفاوتی میدهند. به همین دلیل به مسجدی در نزدیکی هاروارد رفتم و از روحانی آنجا که از الازهر بود، این سوال را پرسیدم. وقتی از این روحانی سوال پرسیدم، پیشنهاد دادند که امام حنبل یا شافعی یا .. هر کدام که بخواهم را انتخاب کنم، اما پیشنهاد خودش امام شافعی بود. اما باز هم برایم جای سوال بود که چرا فرق دارند و به همین دلیل به کتابخانه نزدیک مسجد رفتم. بعدا گفتم چرا باید شاگرد شاگرد یک عالم چیزی بداند، اما خود آن فرد چیزی در جواب سوال من نمی­داند؟ از این رو از آن روحانی پرسیدم. به روحانی گفتم من نمیخواهم این بحث رو ادامه بدهم، اما شما که روحانی هستی چطور میخواهید در آخرت پاسخگوی خداوند باشید؟ گفت شما تروریست هستی و میخواهم با FBI  تماس بگیرم، گفتم این گوشی من، تماس بگیرید! اما نگرفت و ادامه نداد.

رهیافتگان: پس آن روحانی کاری با شما نداشت و ماجرا در همین جا تمام شد؟

خیر، ۶ ماه بعد از این جریان عده ای شبانه وارد منزل من شدند و در حالت خواب من را دستگیر کردند و تمام وسایل حتی لباسهای من را گرفتند. گفتم چه جرمی مرتکب شدم که من را دستگیر کردید؟ من قانونا وکیل نیاز دارم، جرمم چیست؟ گفتند جرمی مرتکب نشده­ای که نیاز به وکیل داشته باشی! دوباره پرسیدم پس چرا من را دستگیر کردید؟

وقتی پیش قاضی رفتم، قاضی پرسید جرمش چیست؟ گفتند جرم ندارد، قاضی گفت پس چرا اینجاست؟؟؟ گفتند اعتقادات سیاسی و مذهبیش ممکن است در آینده برای آمریکا خطرناک باشد! گفتم خب دلیل شما چیست؟ گفتند شاهد داریم، گفتم شاهدتان بیاورید. اما ماه ها گذشت و شاهدی نیامد. قاضی گفت اگر شاهدی نیاید ایشان آزاد می شوند.

پس از چند ماه که شاهد آوردند، خانمی بود که من را نمی شناخت و هیچ ارتباط و صحبت و تماس و حتی ایمیلی با من نداشت. گفتند پس چطوری میتوانی شاهد باشی که ایشان تروریست است؟ گفت نمیدانم! بعد از اینکه خانم گفت چیزی نمیدانم، قاضی گفت مگر عاقل و بالغ نیستی، باید از روی فکر و اختیار اینجا آمده باشی، خانم گفت امام جماعت فلان مسجد (همان مسجدی که من رفتم از روحانیش  سوال پرسیدم) به من گفت بیا اینجا شهادت بده. (هر مسجدی در آمریکا باید یک کارمند که رابط FBI باشد، داشته باشد و آن خانم هم رابط FBI  بود و آن روحانی برای اینکه هویتش مخفی بماند، این خانم را فرستاده بود.)

با اینکه قاضی با این صحبت ها گیج شده بود، نهایتا دید که باید من را آزاد کند، اما دولت مانعش شد و دوباره وارد زندان شدم. زمانی که دوباره وارد زندان شدم، دولت امریکا از نظر جسمی و روحی بشدت من را شکنجه کرد و نزدیک بود شهید بشوم. با شکنجه های دولت آمریکا، مردم بوستون جلوی زندان تظاهرات کردند که من را آزاد کنند به این دلیل که چرا دولت آمریکا فردی را بخاطر عقاید سیاسی و مذهبیش باید تا این اندازه مورد آزار و اذیت قرار دهد؟

پس از مدتی دولت آمریکا مامورینی از واشنگتن دیسی فرستادند تا با من صحبت کنند، گفتم با شما حرفی ندارم و حوصله شنیدن صحبت هایتان را ندارم، شما من را از روی تختم دزدیدید!!!

این دو مامور گفتند اگر بخواهی الان آزادت میکنیم و همه چیزهایت هم برمیگردانیم حتی بیشتر، فقط با یک شرط که بگویی در این مدت با من رفتار خوبی داشتند و خودم خسته شدم و از اسلام دست کشیدم و نهایتا میتوانی در هاروارد استاد شوی.

گفتم شما مثل دزدها یواشکی من را از خانه ام دزدیدید و باید در تلویزیون اعتراف کنید که این کارها را کردید. گفتند تو دیوانه ای و در زندان می مانی تا بمیری، من هم گفتم الحمدلله شهید میشوم. ماموران گفتند حداقل برو مردمی که بخاطر تو جلوی زندان تظاهرات میکنند را راضی کن تا به خانه هایشان روند، گفتم من ارتباطی با کسی ندارم تا آنها را تحریک بر تظاهرات کنم.

رهیافتگان: پس دولت آمریکا از تظاهراتی که برخلافش انجام می گرفت، ناراضی و در هراس بود. پس از آن چه اتفاقی برای شما افتاد؟

زمانی که دکتر احمدی نژاد به آمریکا رفتند، به شدت با ایشان بدرفتاری کردند و گفتند چرا اینقدر زندانیان سیاسی دارید؟ آقای احمدی نژاد پاسخ دادند شما بگویید  چرا یک مسلمان را بخاطر دینش زندانی میکنید؟ ما اصلا چنین چیزی در ایران نداریم.

پس از این ماجرا اعتراضات مردم آمریکا بیشتر شد و این برخلاف دولت آمریکا بود که می خواست این اعتراضات را سرکوب کند. در نهایت دولت آمریکا تصمیم گرفت با خود من صحبت کند و مشکل را حل کنند. تصمیم گرفتند من را زندان گوانتانامو بفرستند، اما وزارت آمریکا گفت آنقدر آنجا زندانی داریم که این شخص با خودتان است. پس از مدتی من را زندان ویرجینیا فرستادند و دوباره ماموران دولتی گفتند مشکل خودتان هست و من را مجددا به زندان بوستون بازگرداندند. سپس تصمیم گرفتند من را از زندان آمریکا به سایر کشورها بفرستند که قبول نکردند و آنها هم گفتند خودمان مشکلات زیادی داریم. نهایتا تصمیم گرفته شد من به زندان کشور خودم در چک منتقل بشوم که پس از ۷ سال و نیم من را با زنجیر بستند و در جعبه ای فلزی قرار دادند و به چک فرستادند.

پس از ۳ روز در چک که در زندان خانگی بودم فرار کردم و به سفارت جمهوری اسلامی ایران رفتم و تقاضای پناهندگی کردم. از آنجا که رابطه سیاسی چک و آمریکا با ایران خوب نبود، نمی توانستند براحتی من را بپذیرند و وارد ایران شوم، و ۲ سال بعد در سال ۲۰۱۶ به عنوان دانشجوی زبان فارسی وارد تهران شدم.

رهیافتگان: چه داستان جالب و عجیبی داشتید. سوالی که برای خود من جالب است این است که چرا همیشه چفیه بر گردن خود می اندازید؟

به چند دلیل: اول آنکه رهبر ایران فردی است که آزادانه صحبتشان را می کنند و از کسی هراس ندارند، به تبعیت از ایشان چفیه می اندازم تا راهرو ایشان باشم. دلیل بعد هم زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدای هشت سال دفاع مقدس ایران و امام راحل است.

رهیافتگان: اگر صحبت پایانی هست، می شنویم:

من میتوانستم در آمریکا با بهترین امکانات باشم، اما این را نباید هیچ وقت فراموش کرد که دنیا نمی ماند و این سرای آخرت است که باقی است.

 

گفتگو از جمال طاهری – سادات علوی

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید:

  1. یسنا گفت:

    عالی بود… حقیقتا عالی بود… خدا حفظ کنه ایشون رو و ان شاءالله هم جمعیت تازه مسلمانها افزایش پیدا کنه و هم ما هدایت شیم… این ماجرا واقعا منرو تکون داد ک چرا تا حالا بخاطر دینم حتی ی سیلی هم نخوردم.