بانوی انگلیسی«ویکنوریا نسر»
وقتی در مورد اسلام مطلع شوی دیگر نمیتوانی نسبت به آن بی تفاوت باشی

قضیه تثلیث برایم بی معنا بود. مثل این بود که شما خدا را دارید و یک جورایی مسیحِ خدا را هم دارید. پس این چیز سوم چی بود؟ آیا روح مسیح بود که بعد از مرگش احیاء شده بود؟ یادم می آید گیج شده بودم که به درگاه چه کسی دعا کنم؟
آیا به درگاه مسیح یا خدا یا روح القدس؟!

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان )  پیاده سازی هانیه زمامدار گروه تحقیقات (انجمن شهید ادواردو انیلی) داستان آشنایی و دلیل اسلام آوردن بانوی انگلیسی«ویکنوریا نسر»

اسم من ویکتوریا نسر هست
در سال ۱۹۸۵در دکارک متولد شدم.خانواده من از طبقه کارگری جامعه بودند. مادرم “ماما” و پدرم مهندس تاسیسات بود. اونا خیلی مذهبی نبودند. با این حال اهل اخلاق بودند و جوری ما را تربیت کردند که سخت کوش، با ادب و راستگو باشیم. کودکی تقریبا معمولی داشتم؛ شنا و یک مقداری اسب سواری می کردم و خیلی از رقصیدن لذت میبردم. یک مدت طولانی هم پیانو میزدم. بنظرم این کارهای اصلی بود که من می کردم.

فکر میکنم از سن ده سالگی تا شانزده سالگی مرتب به کلیسا میرفتم. به خدا معتقد بودم، به شیطان و بهشت و جهنم هم معتقد بودم. با این حال قضیه تثلیث برایم بی معنا بود. مثل این بود که شما خدا را دارید و یک جورایی مسیحِ خدا را هم دارید. پس این چیز سوم چی بود؟ آیا روح مسیح بود که بعد از مرگش احیاء شده بود؟ یادم می آید گیج شده بودم که به درگاه چه کسی دعا کنم؟
آیا به درگاه مسیح یا خدا یا روح القدس؟!


در نتیجه خیلی سخت هست با چیزی که براتون بی معنا هست، ادامه بدید و این زمانی بود که شروع کردم مسیحیت و مذهبم را زیر سوال بردن.

قبل از اینکه به دانشگاه برم، هیچ فرد مسلمانی را نمیشناختم و تقریبا دیدگاه های جاهلانه ای نسبت به این مسئله که اسلام چی هست داشتم. به عنوان مثال اگر زنی را میدیدم که حجاب داشت دلم برایش میسوخت. فکر میکردم خانواده اون زن یا دختر، اون را مجبور کردن به داشتن حجاب. اساسا فکر می کردم که اونها سرکوب شدند. می دانستم که مسلمانها را با تروریسم و حادثه ۱۱سپتامبر و چیزهای شبیه به اون نسبت میدهند ولی هیچ وقت توجه خاصی به اونها نمی کردم.

دختر مسلمانی که از مهربانترین افرادی بود که میشناختم

وقتی در سن شانزده، هفده سالگی به دانشگاه رفتم با دختری که اصالتا اهل سودان بود آشنا شدم و دوستان خیلی خوبی برای هم شدیم.
او مسلمان بود و از مهربانترین افرادی که من تا بحال باهاش آشنا شدم بود. خیلی خوشرو و راستگو بود. به خانه اش که رفتم بیشتر متعجب شدم. خیلی وقتها اونجا می موندم و مادرش طوری با من رفتار می کرد مثل اینکه یکی از دخترانش هستم. همه اعضای خانواده اش هم همینطور مهربان و خونگرم بودند.

دیدن یک مستند مرا به مسلمان شدن ترغیب کرد

وقتی با اسلام آشنا شدم، تازه متوجه شدم، همه چیز دلیلی دارد. همه چیز جوابی دارد. برنامه ریزی که ما برای خودمون کردیم لزوما همون برنامه ریزی نیست که خدا برای ما کرده است. د رسال ۲۰۰۴ و۲۰۰۵ بود که به اسلام روی آوردم و مسلمان شدم. همون موقع،مستندی در مورد یک زن تازه مسلمان انگلیسی دیدم که دینش رو به اسلام تغییر داده بود. در مورد زندگی قبل از مسلمان شدنش صحبت میکرد. به نظرم مثل اکثر دخترهای انگلیسی با مشروب خوردن و با گروه گشتن و این جور چیزها مشکل داشت. فکر کنم یک دوست پسر پاکستانی داشت که در آخر با اون ازدواج کرد و با اسلام به این ترتیب آشنا شد و زندگی اش متحول شد. او میگفت زندگیش الان خیلی بهتر شده و پیشرفت خوبی داشته است. در نتیجه با خودم گفتم این زن مسلمان شده و چیزهایی که توصیف میکنه شبیه به من هست و حالا زندگیش خیلی بهتر شده، من هم باید مسلمان شوم.

از وقتی مسلمان شدم تمرکز بیشتری در زندگی دارم

بعد از مسلمان شدنم ازدواج کردم و صاحب یک پسر شدم. پسرم یوسف ۱۸ ماهش هست. قطعا در زندگی ام پیشرفت خوبی داشتم. از وقتی مسلمان شدم تمرکز بیشتری در زندگی دارم که بیشتر بخاطر هدایت های قران است. از قران در زندگی روزمره ام استفاده می کنم. اگر مشکلی در زندگی داشته باشم، اگر دنبال جوابی باشم مطمئن هستم که جوابش رو در قران پیدا می کنم.
اسلام برای من مسیر زندگی هست. وقتی در مورد اسلام مطلع شوی دیگر نمیتوانی نسبت به ان بی تفاوت باشی؛نمیتوانی به زندگی روزه مره قبلی ات برگردی. اسلام تو را جذب خودش کرده است. در نتیجه من خیلی چیزها از مسلمان بودن بدست آوردم. آرامش و راحتی را در زندگی ام احساس میکنم.
هر سوالی که در مورد زندگی داشته باشید میتوانید قران را باز کنید و حتما جوابش رو پیدا می کنید اسلام واقعا جواب تمام سوالات زندگی من هست.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: