جهانشهریها
عباس از حیدر آباد طلبه مبلغ ساکن انگلیس

از آقای بهجت سوال کردم که ما باید چه کار کنیم که پربار به آمریکا و غرب برگردیم. ما فکر کردیم شاید دستورالعملی بدهد یا ذکری بگوید. بعد ایشان از امیرالمومنین روایت خواند و گفت آنچه که می دانید عمل کنید درهای بیشتری برای شما گشوده می شود.

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان) تنظیم و پیاده سازی زینب پیرعباسی (گروه تحقیقا نسایت رهیافته وابسته به انجمن شهید ادواردو آنیلی) این برنامه از سری قسمت های جهانشهری ها به داستان عباس-متولد حیدرآباد مبلغ ساکن ناتینگهام انگلیس می پردازد

هان ای مردم!

همانا شما را از یک مرد و یک زن آفریدیم

و شما را به هیئت اقوام و قبائلی درآورده ایم

تا با یکدیگر انس و آشنایی یابید

بی گمان گرامی ترین شما نزد خداوند پرهیزکارترین شماست. قرآن مجید (حجرات/۱۳).

 

من میرزا محمدعباس رضا هستم. در حال حاضر در شهر ناتینگهام یک شهر معروف است مشغول تبلیغ هستم. حدود ۳۷ سال پیش در شهر حیدرآباد هندوستان در یک خانواده شیعه به دنیا آمدم. پدرم مهندس معمار بود. مادر من از سادات هستند و اصالت آنها به نیشابور می رسد. جد من روحانی بودند و برای تبلیغ به آنجا آمده بودند. به عنوان معلم از ایشان یاد می شود که به نظام حیدرآباد درس می دادند. یادم هست که پدرم فارسی حرف می زد. ما به آمریکا رفتیم و من آنجا مدرسه می رفتم. بعد بخاطر مشکلات اقتصادی به هندوستان برگشتیم.

عباس از حیدرآباد

دوستان خواهرم در مدرسه هند ایرانی بودند و تا موقعی که ایشان رفت هنوز بیشتر دوستانشان ایرانی بود. دوستانش قبلاً حجاب را رعایت نمی کردند. وقتی دوستانش حجاب را رعایت کردند خواهرم هم محجبه شد. پدر و مادرم تعجب می کردند. حجاب در هندوستان و حیدرآباد شکل دیگری بود.

در محرم اولین سخنرانی ام در مورد امام حسین (ع) بود که من این را خیلی دوست داشتم. امام خمینی (ره) فرمودند که این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است، دقیقاً همین است.

چیزی که به یاد دارم در هندوستان در خانه عمه ام عکس امام خمینی (ره) بود. این عکس را همه خیلی دوست داشتند. یادم هست که روی یک مبل درس می خواندم که رو به روی آن شیشیه می گذاشتیم تا کسی این را از بزرگان یاد گرفته بودیم. عکس های امام (ره) را می گذاشتیم که برخی از آنها نقاشی است و یک عکس بزرگ با ابعاد یک متر در ۷۰ سانتی متر از ایشان کشیده بودم. این علاقه باقی ماند و من از همان موقع خودم را مبلغ امام (ره) می دانستم.

من دو سالم بود که خانواده ام به آمریکا رفتند. چیزی که یادم هست صدای بوق های ماشین های پلیس بود که چیز جدیدی بود، چون در هندوستان این صداها نبود. درهایی بود که وقتی ما جلو می رفتیم خودش باز می شد خیلی برایم جالب بود.

بار دوم که به آمریکا مهاجرت کردیم من تقریباً ۱۵ ساله بودم. خیلی خوشحال بودیم که داریم به یک کشور جدید و پیشرفته می رویم. در مدارس هندوستان دختر و پسر با هم درس نمی خوانند و مدارس آمریکا مختلط بود. این برای ما خیلی عجیب بود.

سه سال در کالج درس خواندم. رشته من روانشناسی و فلسفه بود. اکثر دوستانم غیرمسلمان بودند. بعضی ها مسیحی بودند . یک بودایی هم بود. جمع خوبی بودیم و برخورد دوستانه ای بین ما بود.

در کالج من در کتابفروشی دانشکده بودم. آمدن روحانی از فرودگاه، اتاق رزرو کردن، نهار، تفریح، بردن آنها به جاهای مختلف و بازدید کار من بود.

و شب ها تا صبح با آقایان می نشستیم. دیگه کلاً خراب کردند چه میشه گفت…

بیشتر پدر و مادرها می خواهند که بچه هایشان یا دکتر بشوند یا مهندس و غیر از این نمی خواهند. دوستانی که هم سن من بودند یعنی ۱۷ یا ۱۸ ساله به کلوب های شبانه می رفتند و یا بیرون می رفتند.

ولی دوستان مسجد هر جمعه جلسه قرآن تشکیل می دادند. اوایل که مرکز در کالیفرنیا بود روحانی نداشتیم همین دوستان ایرانی که در آنجا دانشجو بودند تفسیر قرآن آماده می کردند یا دوستان لبنانی که آنجا بودند تفسیر قرآن آماده می کردند. ما می رفتیم آنجا می نشستیم با چای از ما پذیرایی می کردند. بعد از تمام شدن جلسه با دوستان ایرانی و لبنانی بیلیارد می رفتیم یا بولینگ یا سینما.

در آمریکا همه چیز برایم فراهم بود. یعنی خودم می توانستم همه چیز را فراهم کنم نه اینکه پدر و مادر یا کسی به من بدهد. ولی دیدم که این مقصد زندگی من نیست. پشت این صحنه ها و این بازی حقیقتی وجود دارد. به دنبال آن حقیقت بودم که بدانم چیست؟ سوالات شروع شد که حقیقت چی هست؟ اینطور نباید باشد؟ یه حسی داشتم و میخواستم همان موقع به حوزه علمیه بروم. از آقایان پرسیدم گفتند تا زمانی که پدر و مادرت راضی نباشند نمی شود.

۲۰ ساله بودم که به سفر حج رفتم. بعد در سال ۹۴ دوباره حج رفتیم که این دفعه با پدر و مادرم رفتیم. این سفر خیلی به من کمک کرد که به هدفم نزدیک تر شوم. آنها هم در حج با من بودند و دیدند که برخورد من با غریبه ها چطور بود و این مسئله به آنها کمک کرد. بعد از این سفر اول مادرم راضی شد.

مستند جهانشهری ها-قسمت اول-بخش دوم

اول مادرم راضی شد. بعد از آن همان سال ۹۴ رفتیم ایران. ۲۲ ساله بودم که به ایران آمدم. سفر به ایران برای من خیلی عجیب غریب بود و الان هم همینطور است. سفر اول به این دلیل بود که میخواستم فضای ایران را ببینم، که ببینم دوست دارم یا نه و به شدت هم دوست داشتم؛ مخصوصاً فضای قم و حرم. اوایل طلبگی خیلی خوب بود، حجره های طلبه ها، هم اتاقی ها،‌صبح بیدار شدن،‌ با هم در حجره غذا خوردن،‌ پختن غذا و شستن را دوست داشتم.

بعد از این یک مدرسه ۵ ستاره که به آن می گفتند مدرسه امام خمینی (ره). یک مدرسه خیلی بزرگ تو باجه. خیلی شیک با گل های مخصوص با سه وعده غذا صبحانه، نهار و شام و یک سالن غذاخوری بزرگ که لازم نبود ما ظرف بشوریم. تا قبل از این چنین چیزی نبود. این مدرسه حال و هوای دیگری داشت و اوایل طلبگی خیلی خوب بود،‌روزی هشت ساعت فارسی می خواندیم.

کتاب های امام خمینی (ره) که خیلی خوب بود و جای گفتگو در این مورد نیست. بعد از ایشان کتاب های شهید مطری خیلی به من کمک کرد. و کتاب شرح منظومه آقای جوادی خیلی موثر و جالب است. غیر از این کتاب ها برای من اخلاق آقایان خیلی جالب بود مثل آقای بهجت. ما تلاش می کردیم که حتما نماز آقای بهجت را برویم. کسانی که فلسفه و عرفان را دوست داشتند آنجا بودند. کسی که در خیابان سیگار می فروشد هم آنجا بود. یعنی مسجدی بود که همه می آمدند. از آقای بهجت سوال کردم که ما باید چه کار کنیم که پربار به آمریکا و غرب برگردیم. ما فکر کردیم شاید دستورالعملی بدهد یا ذکری بگوید. بعد ایشان از امیرالمومنین روایت خواند و گفت آنچه که می دانید عمل کنید درهای بیشتری برای شما گشوده می شود. احساس می کردم ایشان مثل پدربزرگ من است یعنی احساس صمیمت می کردم. فوت ایشان واقعاً ضرر عظیمی برای ما بود…. (گریه).

اینجا خیابان های کوچکی داریم ولی اخلاق رانندگی مردم انگلیس بهتر از اخلاق عمومی آنهاست. یعنی وقتی شما رانندگی می کنید تشکر می کنند و می خندند و اجازه می دهند که جلو بروید. ولی مثلا در قطار نسشته باشی یا اتوبوس خیلی اخم می کنند. برعکس اخلاق آمریکایی ها هستند.

تربیت بچه ها در آمریکا نسبت به انگلیس سخت تر است. خودم صد در صد یقین دارم که محیط خیلی موثر است. از لباس گرفته تا اسباب بازی. از کارتن هایی که در تلویزیون نگاه می کنند تا کارتن هایی که می خوانند. من ۲۴ ساعت آنها را کنترل میکنم. کنترل به این شکل نیست که آنها را تحت فشار بگذارم. شما میبینید که آزاد هستند و با بچه های همسایه بازی می کنند و مشکلی نیست. حتی در ماه رمضان دختر من به خانه آنها می رود و زمانی که آنها می پرسند چیزی می خوری می گوید نه ما روزه هستیم. همین طور است که فرهنگ اسلامی و دینی گسترش پیدا می کند. نباید طوری باشد که ما حس کنیم از مردم جدا هستیم و یا اینکه اشرافی هستیم. چون مسلمان هستیم نباید همچین طرز فکری داشته باشیم.

مسلمانان وقتی در غرب باشند یک جوری فعال می شوند. بخاطر خودشان و بخاطر موقعیتشان و بخاطر فرزندانشان. مثلاً قبلا برای نماز جمعه منزل کوچکی داشتیم و برای نماز جمعه بیشتر از ۲۵ نفر نمی توانستند شرکت کنند چون خانه پر می شد. ولی الان در خانه جدید تا ۵۰ نفر هم می آیند و برای نماز عید تا ۲۰۰ نفر هم هستند.

قبلا به دلیل کمبود جا و کوچک بودن خانه جاهای مختلفی را برای مراسم های بزرگ اجاره می کردیم. دوستان دنبال مکان جدیدی بودند که یک خانه بزرگ را به حراج گذاشتند. ولی ما توان مالی خرید این خانه بزرگ را نداشتیم. وقتی ساختمان را دیدیم گفتیم اصلاً نمی شود. برادرها که اینجا هستند زنگ زدند و گفتند که برای فردا چه کار کنیم. گفتم باید بروید. ایشان گفتند حاج آقا استخاره بگیر. گفتن نه استخاره نمی خواهد بروید.

حراج منزل شروع شد. از ۱۵۰ شروع شد تا ۱۶۰ و ۱۶۵ و ۱۷۰ پوند. بعد رسید به ۱۹۵ پوند. بعد یکی از برادرها در قلبش گفت یا مهدی ادرکنی و سلام علیک یا ابا عبدالله گفت. دویست هزار پوند برای مرکز الزهرا. بعد از این جمله کسی جرات نکرد چیزی بگوید و همه ساکت شدند. همه تعجب کردند که چطور یک خانه بزرگ و دو خوابه را دویست هزار پوند فروختند. این خانه را نمی شود با این قیمت خرید. تنها مرکزی در انگلیس که در آن از افغانی ها،‌ ایرانی ها،‌ عراقی ها،‌ پاکستانی ها، هندی ها و از مالزی شرکت می کنند یعنی بین المللی است. خود خدا خواسته بود که همچین مرکزی اینجا برپا شود.

شکی نیست که انقلاب ایران و رهبری آیت الله خامنه ای بین مسلمانان مرکزیت دارد. عکس العمل های آیت الله خامنه ای علیه سیاست های غربی خیلی دقیق و حساب شده است. در جنگ ۳۳ روزه بین اسرائیل و لبنان ی راهپیمایی در شهر برمنگهام علیه اسرائیل انجام شد که همه از کشورهای مختلف آمده بوند. آنجا به من گفتند که در مورد لبنان سخنرانی کنم.

فرزندانم از من می پرسند که ما اهل کجا هستیم (با خنده). ما در دبی به دنیا آمدیم، مدتی در ایران بودیم،‌ آمریکایی هستیم یا انگلیسی هستیم؟ حقیقتاً خودم هم نمی دانم. ولی ضرب المثلی است که می گوید اهل آنجایی هستی که دلت می گوید. از این لحاظ یا اهل قم هستیم.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: