آوا، بانوی رهیافته کانادایی
تمام پیش فرض هایم از اسلام این بود که یک دین جنگ طلب و خشونت آمیز است

یادم هست که یک شب در ماه رمضان نزدیک صبح بود که از آشپزخانه سر و صدایی شنیدم و کنجکاو شدم ببینم چه خبر است. و دیدم خواهرم است و داشت برای خودش غذا می پخت. از او پرسیدم چه کار می کنی؟ و متوجه شدم که خودش را آماده می کند که روزه بگیرد

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) تنظیم و پیاده سازی زینب پیر عباسی– گروه تحقیقات سایت رهیافته روایت اسلام آوردن آوا از کشور کانادا

شرح زندگی و خانواده ام قبل از اسلام

خیلی علاقه دارم که داستان مسلمان شدنم را برایتان تعریف کنم. در واقع من از یک خانواده ی مسیحی کاتولیک هستم و هر یکشنبه با پدر و مادرم به کلیسا می رفتیم. همیشه در همه مراسم مذهبی حضور داشتیم و تمام عبادات دینی خودمان را انجام می دادیم. پدر و مادر جمعه ها روزه می گرفتند و راستش در طول دوران تحصیلی ام به مدرسه کاتولیک می رفتم که همین باعث شد شناخت خوب و کافی از مسیحیت داشته باشم ولی باید این را اعتاراف کنم با این که در یک خانواده مذهبی کاتولیک بزرگ شده ام به ایمانم فکر نکرده بودم. منظورم این هست که هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که چرا من عبادت ها را به این شکل انجام می دهم و یا اینکه بخواهم در فلسفه آن عمیق فکر کنم.

پرسش و بحث در مورد نحوه عبادت در مسیحیت

در واقع وقتی دوران دبیرستانم تمام شد و به دانشگاه رفتم آن موقع بود که شروع کردم در مورد این مساله فکر کردن و اولین باری که با یک عده که با خودم هم عقیده و هم فکر نبودند اختلاط و بگو مگو می کردم. آخر مدرسه مسیحی بودن یعنی همه دوستات مسیحی هستند و منم دختر خوبی بودم و زیاد شیطونی نمی کردم و دوستای زیادی نداشتم که خارج از محدوده دینی خودم باشند.

اولین برخوردم با مسلمانان

ولی وقتی به دانشگاه رفتم آنجا اولین باری بود که با مسلمانان آشنا شدم و هم صحبت شدم و این من را وادار کرده که یکم بیشتر در مورد باورهام فکر کنم. یادم میاد بعد از اون وقتی می رفتم کلیسا با خود فکر می کردم ما که نباید بت بپرستیم اما چرا مجسمه ای در کلیسا داریم که مردم به سمت او دعا می خوانند و عبادت می کنند و اگر موظفیم که تنها یک خدا را بپرستیم پس چرا از مریم عذرا حاجت می خواهیم و یا از بندگان صالح دیگر در حالی که خداوند همه مردم را آفریده و اوست که از همه بالاتر است.

سئوالات بی پاسخ در مسیحیت

در آن زمان بود که خیلی سوال ها به ذهنم خطور می کرد و دنبال جواب و یا راه حل بودم. بزرگترین سوال من این بود که حضرت مسیح به سمت چه کسی دعا و عبادت می کرده است؟ اگر او خودش خدا باشد. و چرا مشخصاً به او احتیاج داریم؟ و در مورد اینها از هر کسی می پرسیدم نمی توانست یک توضیح واضح و قانع کننده به من بدهد و با اطمینان می گویم اگر بازی با کلام و فلسفه بافی را کنار بگذاریم اصلاً این سوال جواب منطقی ندارد. یا سوال های دیگر مثل اینکه اگر خدا جاودانه است و نباید بمیرد پس چطور می شود که کشته می شود و یا می میرد.

به هیچ عنوان نمی توانستم این پرسش ها را از سرم بیرون کنم و هر چه بیشتر جست و جو می کردم بیشتر به این حقیقت می رسیدم که در واقع خیلی از این مسائل در دوران بعد از مسیحیت اصلی به وجود آمدند و یک نسخه دیگر از مسیحیت را به وجود آوردند که امروزه مردم به آن اعتقاد دارند. هر چه بیشتر پرس و جو می کردم کمتر به جواب می رسیدم و این پرسش ها بی جواب می ماندند و سردرگمی های من بیشتر می شدند. از خودم می پرسیدم شاید مسیحیت اشتباه باشد که نمی توانم آن را بپذیرم و برخی از شرکیات هسستند که بیشتر یک دیدگاه و طرز فکر است تا اینکه یک دین باشد و من نمی خواستم وارد این مسائل شوم. طبیعی است که هر انسانی فطرتاً فکر می کند که خدا یکی است حتی اگر لج کند و من هیچ وقت نتوانستم یک جواب یکتا پرستانه برای سوالاتم پیدا کنم تا آنجایی که از دین دور شدم.

دیدگاهم نسبت به اسلام

تا اینکه پیش آمد و با چند تا از مسلمانان مدرسه صحبت کردم و راستش تا آن موقع هم زیاد در مورد اعتقاد و دین آنها اطلاع و آگاهی چندانی نداشتم و تمام پیش فرض هایم از اسلام این بود که یک دین جنگ طلب و خشونت آمیز است که می خواهد دیگران را با زور شمشیر به دین خود بکشانند و هر کس را که پیرو دینشان نشد را بکشند. کلاً یک دید خیلی اشتباه از اسلام داشتم. اما وقتی شروع کردم به سوال پرسیدن، هر چه بیشتر می پرسیدم بیشتر به جواب پرسشهایم می رسیدم و خودم را به شکل عجیبی مجذوب این دین می دیدم. بیشتر چون آنها خیلی ساده فقط یک خدا را می پرستیدند؛ به یکتا بودن خدا ایمان داشتند؛ به جاودانه بودن خدا و این باور به قدری آسان بود که با چند لحظه فکر کردن می شد به آن رسید و فهمید برحق است و هییچ نیازی به فورمول های آنچنانی و فلسفه بافی و بازی کلمات هم ندارد.

تحقیق و برسی در مورد اسلام

خلاصه بگویم بیشتر از قبل به اسلام علاقه مند شدم ولی نه با این اندازه که بخواهم آن را به عنوان دین خودم قبول کنم. ولی خب واقعاً جذبش شده بودم و در دانشگاه هم وقتی واحد ادیان را گرفته بودم از دیدگاه متفاوتی اسلام را دیدم و بیشتر از قبل جذب آن شدم؛ به علت منطقی بودن آن و اینکه می توانست خیلی علمی باشد. یعنی همزمان با منطقی بودن دلیل و مدرکی هم داشت و از تو نمی خواست که بدون هیچ گونه پرس و جویی به آن ایمان بیاوری. به قرآن که برمی گشتم همین ها را می دیدم که خداوند از بندگانش می خواهد که پرس و جو کنند و یا در مورد همه چیز فکر کنند و این چیزی بود که من در انجیل ندیده بودم و این چیزی بود که من را واقعاً جذب کرد. در واقع این پرس و جوها در مورد دین من را به یک آرامش درونی می رساند؛ واقعاً جذب می شدم اما هنوز آماده نبودم و نمی توانستم به عنوان دین خودم بپذیرمش، می خواستم کاملاً مطمئن بشوم.

نگاه به مسیحیت و یهود از پنجره قرآن

شروع به مطالعه قرآن کردم. با خواندن بیشتر و بیشتر قرآن من توانستم مسیحیت و یهودیت را از دیدگاه پیامبران بررسی کنم. حضرت مسیح در قرآن یک پیامبر بزرگ است و به او پرداخته شده است و اگر قرآن را از دیدگاه انجیل ببینی به تمام این حقایق می رسی که حضرت مسیح (ص) به یکتا پرستی خداوند اعتقاد داشته و هیچ جا در انجیل ادعای اولیت و خدایی نکرده است. خواندن قرآن کم کم من را به تمام جواب هایم نزدیک می کرد. اصلاً به نظر من امکان ندارد که کسی واقعاً قرآن بخواند و بتواند در مقابلش بایستد؛ مگر اینکه لج کند.

یافتن پاسخ سئوالاتم در اسلام

در تمام مدت زمانی که من در مورد اسلام تحقیق می کردم مکرراً و همیشه این اتفاق برایم پیش می آمد و جواب سوالاتم را می گرفتم و می دیدم که اسلام همیشه به نفع من عمل می کنه و این بیشتر به من انگیزه می داد تا اطلاعات بیشتری کسب کنم. تا جایی که احساس می کردم دیگر قبول کردن اسلام برای من خیلی ساده و آسان شده است. ولی باز هم قدم نهایی را برای مسلمان شدن برنداشتم. آخرین اتفاقی که به من انگیزه کافی برای ایمان آوردن و مسلمان شدنم داد این بود که داشتم روی یک پروژه درسی کار می کردم و مجبور شدم که به شهر کالگری برگردم و با خواهر بزرگترم زندگی کنم.

اتفاق جالبی که در خانه خواهرم افتاد

خیلی وقت بود که با هم نبودیم. من آن موقع هنوز شروع نکرده بودم که به روش اسلامی عبادت کنم و هنوز در مورد اسلام تحقیق می کردم. یادم هست که یک شب در ماه رمضان نزدیک صبح بود که از آشپزخانه سر و صدایی شنیدم و کنجکاو شدم ببینم چه خبر است. و دیدم خواهرم است و داشت برای خودش غذا می پخت. از او پرسیدم چه کار می کنی؟ و متوجه شدم که خودش را آماده می کند که روزه بگیرد. همه چیز خیلی جالب برای من اتفاق می افتاد. من متوجه شدم که در همان زمان که من داشتم در مورد اسلام پرس و جو می کردم خواهرم هم به دنبال همین بود. با اینکه ما جدای از هم در شهرهای مختلف زندگی می کردیم و در مورد دین با هم صحبت نمی کردیم ولی متوجه شدم که دقیقا به یک راه می رویم.

تصمیم قطعی برای مسلمان شدن

من و خواهرم از اون به بعد با هم به جلسات دینی می رفتیم و اطلاعاتمان را افزایش می دادیم. پرس و جو می کردیم و چند ماه بعد با هم به این نتیجه رسیدیم که می خواهیم مسلمان واقعی باشیم و الحمدلله اسلاممان را اعلام کردیم و شهادتین را گفتیم؛ که الان چهار سال از آن می گذرد. از آن موقع به بعد زندگی من واقعاً تغییر کرد و بهتر شد و بلاخره من به عنوان یک فرد احساس خوبی دارم. قبل از اینکه اسلام بیاورم نمی توانستم راحت بخوابم چون احساس می کردم من یک فرد بی فایده هستم و خیلی می ترسیدم از اینکه چه اتفاقی می خواهد بیفتد و اینکه بیهوده بمیرم. واقعاً احساس می کردم من در این زندگی هیچ هدفی ندارم ولی الان در زندگی بعد از اسلامم من واقعاً از تمام لحظه هایم استفاده می برم و افتخار می کنم چون در واقع من الان یک هدف دارم و آن این است که پروردگار و خالق خودم را بپرستم همان طوری که خودش در قرآن می گوید.

در پایان امیدوارم که توانسته باشم با بیان کردن داستان اسلام آوردنم به افرادی کمک کرده باشم و این که بهشون انگیزه داده باشم که آنها هم سعی کنند و حقیقت و واقعیت را پیدا کنند و پرسش هایی را که برایشان پیش آمده را جواب دهند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: