ماجرای مسلمان شدن حنا کلبرن

دوباره نوحه گوش کردم، یک ارتباط خیلی قوی با آن برقرار کردم. انگار که می دانستم چی می گوید و معنی آن چیست، با این که انگلیسی نبود، این ارتباط را خیلی سریع حس کردم.

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان )تنظیم و پیاده سازی هانیه زمامدار– گروه تحقیقات سایت رهیافته  سفر من به اسلام داستان گرایش حنا کلبرن به اسلام.

 

یک مسیحی بودم

اسم من حنا کُلبرن هست، من۲۰ سالم هست، در دهکده “ویمبرُن” متولد و بزرگ شدم. با والدینم زندگی میکنم و یک خواهر دارم. من و خواهرم، هر دو به یک مدرسه می رفتیم، به دبستان “وستفیلد” و دبیرستان “آتردیل” در ویمبرُن. این مدارس مذهبی نبودند ولی در کریسمس و عید پاک ما را به کلیسا می بردند. هر چه بزرکتر می شدم، مدرسه رفتن برایم سخت تر می شد.خواهرم همیشه در مدرسه مورد توجه افراد از اطرافیان خود بود، تعداد زیادی دوست داشت ولی من کاملا برعکس بودم. من خیلی خجالتی و گوشه گیر بودم. بعدها در مدرسه خیلی از دانش آموزها به من زود میگفتند. این داستان زور گفتن ها از دبستان شروع شد و در دبیرستان بدتر شد.

 

کار و سختی هایی که مرا به خودکش کشاند

بعد از مدرسه مستقیماً رفتم سرکار. من در یک مهد کودک مشغول نگه داری از بچه ها شدم. در واقع سر کار رفتن از مدرسه رفتن برایم بدتر بود. خانواده خیلی کوچکی دارم. والدین من و همچنین خانواده آنها از هر دو طرف مسیحی هستند. از زمان مدرسه هیچ دوستی نداشتم و بعداً که سرکار رفتم نیز همینطوربود. در نتیجه هیچکس نبود که بهش تکیه کنم. چون خیلی جوان بودم نمیخواستم درد دلهایم را برای خانواده ام بیان کنم. شش ماه بعد به جایی رسیدم که دیگر نمی خواستم زنده باشم. اصلا دلیلی نداشت که اینجا باشم…

ولی یک روز صبح که از خواب بیدار شدم با خودم فکر کردم، اگر من نتوانم این کار را انجام دهم، اگر نتوانم خودکشی کنم، باید چکار کنم؟ در این صورت بهتر هست زندگی رو به بهترین شکل ادامه دهم. آن موقع تصمیم گرفتم برگردم به زندگی و کاری پیدا کنم حتی اگر داوطلبانه باشد، بالاخره باید یک کاری انجام می دادم. اما نتوانستم کاری پیدا کنم و در نهایت تصمیم گرفتم در بیمارستان کودکان «بیرمنگهام» به صورت داوطلبانه مشغول به فعالیت شوم. آن قسمتی که کار میکردم، باید از خانواده ها نگهداری می کردم.

 

آشنایی با یک خانواده مسلمان

در آن زمان پیش زمینه فرهنگی آنها رو نمی دانستم که مذهب آنها اسلام هست. به هر حال یک سیاست اعتماد هم آنجا وجود داشت که نمی پرسیدم. چون به این خانواده ها خیلی نزدیک شده بودم این را متوجه شدم و راستش را بخواهید یک مقداری هم کنجکاو بودم.

کم کم دلیل کارهایی را که انجام می دادند درک کردم. بدون شک آنها کمک زیادی به من در رابطه با اسلام کردند. آنها به من این توان را دادند که فکر کنم. حالا می توانم صبح از جای خودم بلند شوم و یک جایی برم و کسی رو ببینم و این فکر من رو دائم از فکر کردن در مورد خودم باز می داشت. بدون شک کمک بزرگی به من بود که از افکار منفی دور شوم.

محرم و نوحه هایی که اعتقاداتم را تقویت کرد

در محرم سال۲۰۱۰(۱۳۸۹) از طریق بعضی از دوستان مسلمانم محرم رو مشاهده کردم. آنها در محرم نوحه گوش می کردند. می دانید، یک زبان متفاوتی برای من بود، مثل این بود که از این گوشم می آمد و از آن گوشم می رفت! واقعا هیچ معنایی برایم نداشت. یک روز که از سرکار برگشتم آنها نوحه گذاشته بودند. من وارد شدم و گفتم این چیست؟ از آنها خواستم برایم ترجمه کنند که این کار را هم کردند و سوالات زیادی برای من بوجود آمد. خب معنی آن چیه؟ معنای این چیه؟ و بعد از ترجمه دوباره انواع و اقسام سوالات دیگه برایم بوجود می آمد. دوباره نوحه گوش کردم، یک ارتباط خیلی قوی با آن برقرار کردم. انگار که می دانستم چی می گوید و معنی آن چیست، با این که انگلیسی نبود، این ارتباط را خیلی سریع حس کردم.

انجام مناسک ماه رمضان و یک حس خوب

از آن روز به بعد شروع کردم به قوی کردن باورها و اعتقاداتم. همان سال سعی کردم اعمال ماه رمضان را انجام دهم. در عید فطر همان رمضان بود که دوستم به من گفت می خواهی دعای روز عید رو در مسجد بخوانی؟ آنها به من روسری دادند و من آن را سرم کردم و به مسجد رفتم. دعای عید را با دوستم خواندیم و بعد رو به من کرد و گفت: چند دقیقه اینجا بنشین و هر چی که در قلبت هست بگو، نمی خواهد بلند بگویی فقط هرچی در دلت هست بگو. من یادم نمی آید که چه گفتم و یا چه میخواستم بگوم، چیزی که یادم می آید خیلی گریه کردم. این گریه نجات بود، گریه خوشحالی، گریه غم نبود. آن زمان بود که فهمیدم من جایی هستم که باید باشم و لازم است باشم. گریه من به این دلیل بود که خودم را پیدا کرده بودم.

 

گفتن شهادتین

یک شب دوستم من را پش معلم دینی اش برد. قبلا به او گفته بودم که میخوام (مسلمان شدن) را ادامه بدم ولی نمیدانستم که باید شهادتین را بخوانم. فقط فکر می کردم چون میخواهم مسلمان شوم پس مسلمان هستم. دوستم یک توضیحی را به معلم دینی داد و گفت من خیلی به قضیه مسلمان شدن علاقه مند هستم. معلم گفت لازم هست که شهادتین را بگویی. من شروع کردم به پرسیدن سوالهای مختلف. می ترسیدم از اینکه شهادتی رو بگم و مسلمان شوم بعدش چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چطوری به پدر و مادرم بگویم؟ زندگی ام چه تغییری میکنه؟ دیگه الکل نباید بخورم،حجاب باید داشته باشم…

او به من گفت فقط شهادتین را بگویم، مسیرت را خودت پیدا میکنی. دیگر دست و پا نخواهی زد، از چیزی نمی ترسی و وضعیتت بهتر خواهد شد چون که خداوند با تو است.

در پنجم اکتبر ۲۰۱۱ من شهادتین را گفتم و الان شش ماه است که مسلمانم. نماز خواندن خیلی به من کمک می کند و من میدانم که خداوند دعاهای مرا می شنود. دعاهای من پاسخ میگیرند. وقتی که نماز میخوانید یک ارتباط درونی قوی با خداوند دارید. حتما می توانید حس کنید، این احساس گرمی است، که شما می دانید کسی با شماست، هر دعایی می کنید شنیده میشود و قرار هست بهش پاسخ داده شود، انشالله. نماز خواندن به من احساس خوشحالی و آرامش درونی زیادی می دهد.

 

تنظیم و پیاده سازی هانیه زمامدار– گروه تحقیقات سایت رهیافته (وابسته به انجمن شهید ادواردو آنیلی)

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: