تازه مسلمان مسیحی
تو مثل یوسف درمیان برادرانش شده ای!

گفت قرآن بخوان و خودت ببین تا مطمئن شوی خواندم قرآن را و هر چه جلوتر می رفتم عقل می گفت این دین درست است؛و شیطان می گفت تو می فهمی و علمای مسیح نمی فهمند ،خانواده ات را چه می کنی؟! پس از اتمام آخرین سوره از قرآن به مدت سه روز نه خوابیدم نه غذا خوردم در این عالم نبودم

images (3)

 

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان )بعد از اتمام جلسه ی سخنرانی مسیحی مسلمان شده به نزد او رفتم تا با او صحبت کنم او چنین گفت: علی شیخ هستم کاتولیک بودم در خانواده مسیحی بسیار متدین در شهر بغداد به دنیا آمدم،پدرم از کوچکی به ما می گفت:در مورد مسلمانها مواظب باشید و از آنها بترسید
اسلام در مورد مسیحیت بد میگوید،مسلمانها ما را نجس می دانند،گاهی قبل از شروع برنامه ها که قرآن پخش می شد پدرم یا صدایش را کم میکرد یا تلویزیون را خاموش می کرد،یک روز یکی از رفقای مسلمان به من گفت برو از مریم بپرس عیسی را از کجا آورده است؟!منظور بدی داشت با خودم فکر کردم هان دیدی پدرت راست می گفت؛جوان بودیم می خواستیم برویم اروپا زندگی کنیم،از عراق نمی شد به ترکیه آمدم باز هم نشد، ناچار به ایران آمدم و بنا به دلایلی مجبور به سکونت در ایران شدم،روزی با یکی از افراد شیعه وارد بحث شدم،گفتم شما چرا می گویید حضرت مریم بدکاره بوده؟گفت اتفاقا تنها زنی که از او در قرآن اسم برده شده،حضرت مریم است،ما در قرآن حتی یک سوره به نامِ حضرت مریم داریم؛متحیر شدم ماجرای خودم ورفیقم رابرایش تعریف کردم گفت یا مسلمان نبوده یا وهابی بوده؛گفت قرآن بخوان و خودت ببین تا مطمئن شوی خواندم قرآن را و هر چه جلوتر می رفتم عقل می گفت این دین درست است؛و شیطان می گفت تو می فهمی و علمای مسیح نمی فهمند ،خانواده ات را چه می کنی؟! پس از اتمام آخرین سوره از قرآن به مدت سه روز نه خوابیدم نه غذا خوردم در این عالم نبودم ..
روح از حصار جسم آهنگ پریدن داشت
با هر نفس جاری شدن در عشق دیدن داشت
..من حال خود را بعد از این دیگر نفهمیدم…
از این جهان نه می شنیدم من نه می دیدم
..بی بال و پر در عالمی دیگر رها بودم…

اما نمی دانم نمی دانم کجا بودم
شب سوم خیلی گریه کردم و فردا ظهر در حالیکه نیروی عظیمی در وجودم احساس می کردم به مسجد رفتم و به روحانی مسجد گفتم می خواهم نماز بخوانم گفت خب برو بخوان گفتم من مسیحی هستم و می خواهم مسلمان شوم در چشمانش اشک پیچید مرا در آغوش گرفت و بوسید و بالاخره بعد از گفتن شهادتین نماز ظهرم را در مسجد به جماعت خواندم و مسلمان شدم؛
پرسیدم :خانواده چه شد؟گفت:پانزده سال است مسلمان شده ام با من قطع رابطه کرده بودند؛تا اینکه هشت سال پیش که برای تبلیغ به شمالِ عراق رفته بودم پدرم را دیدم با او بسیار صحبت کردم و گفتم نظرت در مورد من چیست ؟گفت تو مثل یوسف در میان برادرانش شده ای و بسیار برایم عزیزی..دوباره رابطه ها آغاز شد،و در حالی که می خندید ادامه داد:اکنون که با خانواده ام رابطه دارم آنها دارند سعی می کنند مرا ازاین ضلالت در بیاورند
گفتم یک کتاب به من معرفی کنید کتابی که خیلی روتون تاثیر گذاشته باشه تا بخونم؛تبسمی کرد و گفت:خواهرم قرآن بخوان
وبلاگ لبیک

 

 

 

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: