مجموعه مستند آفتاب گردان (تایلند)
شابانو واری: به شیوه مسحیت با خدا صحبت کردم و گفتم خدایا بهترین دین را به من معرفی کن

رئیس من که از یک بیماری رنج می برد، روزه گرفت و خوب شد. من خیلی تعجب کردم و او برایم از فواید روزه گفت ……

به گزارش رهیافته (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان) شابانو واری رهیافته تایلندی که در شهر نان بدنیا آمده و پدر و مادر خود را در کودکی از دست داده از نحوه تضرفش به اسلام می گوید.

در شهر نان در یک خانواده بودایی بدنیا آمدم . در سن هفت سالگی پدر و مادرم را از دست دادم و هیچکس حاضر به نگهداری از من نشد، تا اینکه خانم همسایه با مهربانی سرپرستی من را قبول کرد.

در سال هایی که مشغول تحصیل بودم برای عیادت دوست بیمارم به بیمارستان رفتم در آنجا با دو خانم مسیحی آشنا شدم، به من گفتند : می خواهی با خدا آشنا شوی؟ من که بودایی بودم متوجه منظور آنها از خدا نشدم، در ادامه گفتند: می دانی بعد از مردن بکجا میروی؟ آنها گفتند: بعد از مردن می توانی “پدر و مادرت” رو ببینی و من سئوال سوم خیلی برام جالب بود چون در کودکی پدر و مادرم را از دست داده بودم و آرزو داشتم اونها رو ملاقات کنم.

آن خانمها با من در باره دین مسیحیت با من صحبت کردند و بعداز آن برای یادگیری آموزه های مسیحیت به آنها رجوع می کردم. تا اینکه وقتی دیپلم گرفتم به شهر “رایا” در جنوب شرقی تایلند رفتم، در آنجا برای گذران زندگی کار می کردم، رئیس من یک مسلمان بود او متوجه شد که من برای پیروی و آموختن مسیخیت تلاش می کنم. او گفت اسلام بهترین و کاملترین دین است او همیشه من رو دعوت به اسلام میکرد، اما من تحت تأثیر تعالیم مسیحیت بودم و گفته های او را رد می کردم …….‌تا اینکه ماه رمضان شد و رئیس من که از یک بیماری رنج می برد، روزه گرفت و خوب شد. من خیلی تعجب کردم و او برایم از فواید روزه گفت ……


در این زمان من هم تصمیم گرفتم برای سلامتی روزه بگیرم ،دوستم گفت تو که مسلمان نیستی که روزه بگیری! یک بودایی چرا باید روزه بگیرد!! در این زمان با خودم فکر کردم خب چرا من مسلمان نشوم؛ به شیوه مسحیت با خدا صحبت کردم و گفتم خدایا بهترین دین را به من معرفی کن 🍀🙏
تصمیم گرفتم مسلمان شوم به یکی از دوستام مسلمانم به نام “مریه” زنگ زدم و از او پرسیدم چطور مسلمان شوم. او من رو به مرکزی معرفی کرد تا احکام اسلام را یاد بگیرم و بدین ترتیب مسلمان شدم…‌‌‌…اما فامیلم وقتی شنیدند خیلی ناراحت شدند به خصوص پدر بزرگ و مادر بزرگم! آنها تردم کردند و من را عضو خانواده خود نمی دانستند ولی به لطف خدا بعداز مدتی با مسلمان شدنم کنار آمدن و من را پذیرفتند.
بعد از مسلمان شدنم دوستم مذاهب مختلف را برایم تشریح کرد و من مذهب حقه تشیّع را پذیرفتم. پدر دوستم مرا به یک خانواده سادات سپرد و آنها خیلی با من مهربان بودند و مانند دختر کوچک شان به من محبت کردند و به مدرسه اسلامی برای یادگیری احکام اسلام فرستادند. مدت یک سال در مدرسه اسلامی درس خواندم، تا اینکه این خانواده یک مرد خوب مسلمان رو برای ازدواج به من معرفی کردند که در قم درس می خواند و من قبول کردم . و به همراه او به شهر مقدس قم سفر کردم.
شوهرم در کنار علوم دینی طب اسلامی را هم یاد گرفته و در تایلند توانسته افراد زیادی را معالجه کند .
من خیلی خوشحالم که خداوند مذهب حقه شیعه رو به من نشان داد و الحمدلله من الان پنج سال نیم هست که مسلمان هستم.

تنظیم و پیاده سازی حوریه چهارسوقی- گروه تحقیقات سایت رهیافته وابسته به انجمن شهید ادواردو آنیلی

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: