حجت الاسلام عالی
داستان توبه یکی از لات های معروف تهران (مصطفی دیونه)

 به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) داستان توبه یکی از لات های معروف تهران به نام مصطفی پادگان یا مصطفی دیوونه که صحبت «آسیدمهدی قوام» مسیر زندگیش را عوض می کند و به جایی می رسد که آخر عمر، اربابمان امام حسین (ع) به بالینش می آید.
این حکایت شنیدنی را از زبان حجت الاسلام عالی بشنوید

مصطفی دیونه

 

در قدیم هرمحله تهران قُرُق یک لات بود.مثلا یک قسمت با طیب بود یک قسمت هم با مصطفی پادگان یا مصطفی دیوونه. البته به این دلیل بهش دیوونه میگفتند چون دیوونه #اهل_بیت بود ولی بهرحال یک لات بود.لات های قدیم یک مرام ها و جوانمردیهایی هم داشتند. یک شب جمعه ای مصطفی پادگان بهمراه نوچه هاش به شمال تهران (باغهای فرحزاد آن زمان)برای عیاشی وخوشگدرانی میروند.اتفاقاً آسید مهدی قوام هم برای هوا خوری آنجا بود.کسی آمد وبه مصطفی خبر داد که آسید مهدی قوام هم آنطرف باغ است،بزن وبکوبتون رو کمتر کنید مصطفی رو به آن شخص گفت:ما نوکر بچه های فاطمه زهرا هستیم!رفت پیش سید مهدی،صورتش رو بوسید و گفت ما نوکر شماهم هستیم!

آسید مهدی گفت مصطفی! ما امشب اومدیم لات بشیم! مرام لوطی گری ولاتی، اولین قانونش چیه؟
مصطفی گفت:حاج آقا اولین قانونش قانون حق نمک. اگه نمک کسی رو خوردی نمکدون نشکن.سید مهدی گفت حرفش رو فقط میزنی یا عمل هم میکنی؟ مصطفی ساکت شد و چیزی نگفت.
مصطفی! مثل اینکه فقط حرفش رو میزنی چقدر نمک خدا رو خوردی و نمکدون شکستی!
مصطفی همون جا و همون وقت به دست آسید مهدی قوام عوض شد. بعد از آن قضیه تمام دارایی و ثروت خود رو تبدیل به پول نقد کرد و در چمدانی گذاشت و راهی قم شد رفت خدمت آیت الله بروجردی (رحمت الله علیه)

وقتی وارد منزل ایشان شد نزدیک ظهر بود دفتر دار آقای بروجردی در ایوان ایستاده بود در حالیکه مصطفی وارد حیاط شد.رو به دفتر گفت میخواهم آقای بروجردی رو ببینم.
دفتر دار گفت آقا، پیرمردی هستند و الان هم نزدیک ظهر.ایشان اذیت میشوند برو وقت دیگری بیا. مصطفی که تازه اول راه عوض شدن بود،درجواب گفت:برو کنار! غلط نکن
دفتر دار که ترسیده بود خدمت آیت الله رسید و گفت حاج آقا شخصی آمده که چاره ای نیست جز دیدنش همین حالا و گرنه زندگی مان را بهم میریزد. آقای بروجردی گفت مانعی ندارد بیایید داخل.ما را برای چنین وقت هایی گذاشتند. مصطفی داخل شد چمدانش رو گذاشت جلوی آقا و دو زانو نشست. به آقای بروجردی گفت: حاج عمو! حالت خوبه؟ ایشان در جواب گفتند ممنون خدا را شکر.مصطفی ادامه داد: حاج اقا من تمام دارایی ام رو تبدیل به پول درشت کرده و در این چمدان ریختم.
همه این پول نجس. باج گرفتم از مردم از شیره کش خونه ها از قمار خونه و…
کت و شلواری که به تن دارم هم نجس هست.حاج اقا! اومدم پیش شما تا ببینم باید چکار کنم؟ اگه دو روز دیگه مُردم چطوری تو چشمهای امام حسین (ع) نگاه کنم؟ شما بگید من چه کار کنم؟
اقای بروجردی فرمودند:چمدونت رو بگذار اینجا. کت و شلوارت رو هم در بیار و برو مگه نمیگی همه اینها نجس؟ همه رو بگذار و برو!
مصطفی کت و شلوار رو از تنش درآورد و با لباس زیر خواست برود (خوش بحال آنهاییکه مرد هستند. وقتی در دین وارد میشوند مردانه می آیند وجو آنها را عوض نمی کند)
به دم در که رسید صورت آقای بروجردی از اشک خیس شد. رو به او گفت:جوون برگرد! تازه زیبا شدی. الان دیدنی شدی. «التائب حبیب الله» حالا رفیق خدا شدی برگرد اینجا.
کت و شلوارت رو بردار بپوش (نائب امام زمان بود،اختیاراتی داشت،ولی فقیه زمان بود)
آقای بروجردی پنج هزارتومن پنجاه سال پیش رو که پول زیادی بود، از پول دیگری به او داد و گفت این رو خرج زندگی ات کن
الان پاک شدی از این به بعد هم پاک زندگی کن

دیگه هیاتی شده بود.یکی از هیات های خوب در جنوب تهران، بسیاری از سران و بزرگان شهدای جنگ از هیات مصطفی دیوونه بودند
او تا سال ۶۰ یا ۶۱ زنده بود.عالم بزرگواری که این حکایت رو تعریف کرده و من از زبان ایشا نقل قول میکنم او را میشناخت و همسایه ایشان بود. ایشان در ادامه نقل می کنند شب جمعه ای بود به خانه امدم. همسرم گفت از خانه حاج مصطفی زنگ زدند که حال ایشان وخیم و روبه قبله است. اگر میخواهید ایشان را ببینید بیابید.آن شب چون چند مجلس دیگر داشتم نرفتم و فردا ایشان فوت کرد.برای عرض تسلیت خدمت همسر مصطفی رفتم.
همسر مصطفی گفت:حاج اقا خیلی پاک زندگی کردند. مصطفی طوری شده بود تمام نماز وروزه های قضا شده گذشته اش رو بجا آورد.همه بدهی و قرض خود رو ادا کرد. تا جایی که می دانست اگر ظلمی به کسی کرده بود حلایت طلبید. این اواخر پنج میلیون سرمایه داشت که در صندوق قرض الحسنه ای گذاشت و وصیت کرد برای جوانهایی ک قصد ازدواج دارند استفاد شود.
حاج آقا! تاشب جمعه با ما حرف میزد حدود یازده شب دیگر حرفی نزد و سکوت کرد حدود ساعت یک بود که شروع به صحبت کردن با امام حسین کرد.
گفت: یا ابا عبدالله! از آن زمانی که من با شما آشتی کردم صاف و صادق آمدم خدمت شما.دیگه دنبال کار خلاف نرفتم.لحظات آخر عمر من هست و کار من بدست شماست این صحبت ها ادامه داشت تا سرش رو روی زمین گذاشت.دقایقی بعد سرش رو بلند کرد شروع کرد به سلام دادن به ابا عبدالله و دوباره سرش رو روی زمین گذاشت و از دنیا رفت.(ظاهراً امام حسین(ع) را دید ،سلام کرد واز دنیا رفت)

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید:

  1. طاهری گفت:

    ,باسلام این قضیه روراجع به آقامصطفی گفتیدبه این شرح نمیدونستم راستش خیلی گریه کردم ازبچگیش بابابای من تویه محل بزرگ شده بودن این کلیپروبه من ایمیل کنین ممنون میشم،پدرمن هم واقعاازورزشکارای پاک ودرست اوندوره بودمیگفت که مصطفی ضعیف کش نبود،خاطره هادارم،متأسفانه دوماهه که ازدستم رفته کاش میشدباخدامعامله کردوطول عمرشوازعمرخودم براش میگرفتم اماافسوس که نمیشه،من ازبی مهری آدمهاگله دارم که اشخاصروبه اندازه اموالشون میخوان این بنده خدانامه عملش سفیدبودمثل آب زلال،اماوقت رفتنش خیلی غریب بودبعدخداغیرازبنده ومادرم هیچ کسیرونداشت،یعنی پرکس بودامابی کس.ببخشیدکه تواین ایام دل پرم ازمردم نامرددوروبرمروبازکردم،پایدارباشید.

  2. طاهری گفت:

    باسلام وعرض ادب،آقامصطفی اون اواخرمیره سرمزارمرحوم اصغرشاطرخیلی گریه میکنه میگه یه مردتومیون بچه های تهرون پیدانشدمادوتاروآشتی بده،بعدفوتشم هرچی به حسن شاطرجوادپیغام میدن میگهذمن نمیگذرم،اماتونگذرخدابایدبگذره ماهاهممون خاکیم،آقامصطفی جنگی بودامامردبودخدابیامرزاسمال شلوتچتعریف میکردواسه پدرم گفت حاجی یادته مصطفی یکه وتنهادرشکه گرفت رفت انبارگندم یقه اصغرروگرفت!میرفت تومحل خودظچطرف تازه بهش میگفت تواول بزن!!!یه اعجوبه ای بودیکی مصطفی اینجوری بودیکی هم خاقانی که مشتشوگاومیخوردمیمرد،یه روزم میره صابون پزخونه بانزدیک صدنفرازگردن کلفتهادرگیرمیشه همروهم میمالونه اسمال میگفت شایدبگم شصت هفتادتاکاردخورده بودامانیفتاده بودمن هرروزجگربهش میدادم که این خونهایی که ازش رفته برگرده،دیگه دنیاست دیگه اونهاکه تودیدی همه رفتن حالاکو ،کو؟!حیف بابای من شایدآخرین بازمانده اون دوره ومحل بودکه بیماری عفونت پروستات ازمون گرفتش،روح همشون شادباشه انشاالله.

  3. علی کرمی گفت:

    واقعا لات بوده

  4. مهدی گفت:

    سلام.آدمهای لات مثل مرحوم طیب و شعبون جعفری و مصطفی خره اینقدر نیاز به تعریف و تمجید ندارن.همین که توی دنیا نیستند و مردم آزاری نمی کنند باید از خدای خالق آنها تشکر کرد