لینا کنستانتین
قرآن افکار مرا راجع به حضرت عیسی(علیه السلام) دگرگون ساخت

«لینا کنستانتین» بانوی مسیحی مصری از کودکی نسبت به برخی از تعالیم کلیسا به دیده تردید می‏نگریست. پذیرفتن این نکته که حضرت مسیح(علیه السلام) خدا باشد برای لینا سخت بود؛ تا اینکه …

تازه مسلمان- حجاب

 

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان )،  «لینا کنستانتین» (Lina Konstantin) که پس از اسلام آوردن نام «مسلمه» را برای خود برگزیده در گفتگویی چگونگی اسلام آوردن خود را چنین شرح می‏دهد:

من مانند هر مسیحی ساکن مصر با منطق متعصب مسیحی بزرگ شدم. والدینم تلاش می‏کردند تا من هر یک‏شنبه با آنها به کلیسا رفته و دست‏بوس کشیش آنجا باشم. کشیش دعا بخواند و ما نیز به دنبال او تکرار کنیم و بشنویم کلماتی را که او در مورد “پدر، پسر و روح ‏القدس” به ما تحمیل می‏‌نمود. کشیش به ما می‏ آموخت که هر چند غیر مسیحیان کارهای خوب و خیر انجام دهند، خداوند فقط به آنان غضب خواهد کرد؛ چرا که آنها طبق عقاید مسیحی نافرمان به اطاعت از اوامر خدا و کافر محسوب می‏شوند.

من مانند همه کودکان به موعظه ‏های کشیش بدون توجه به معنا و مفهوم آن گوش فرا می‏ دادم و پس از پایان مراسم کلیسا با اشتیاق نزد دوست مسلمانم می‏رفتم تا با او بازی کنم.

کمی که بزرگتر شده و به کلاس اول ابتدایی رفتم، در مدرسه‌‏ام واقع در سوئز دوستان زیادی پیدا نمودم. من خصوصیات و خصلت‏های خوب دوستان مسلمان خود را نگریسته و درک می‏ نمودم. این‏که آنها با من مانند خواهرشان رفتار می ‏کردند و به متفاوت بودن ادیان‌مان نمی‏ نگریستند.

بعدها فهمیدم که قرآن کریم مسلمانان را تشویق به ایجاد روابط خوب با غیر مسلمانان می‏ کند تا آنها اسلام را درک نموده و از جهالت رها شوند.

من با یکی از دوستان مسلمان خود رابطه ‏ای بسیار صمیمی پیدا نمودم. من و او فقط در دروس آموزش دینی از هم جدا می‏ شدیم؛ زیرا طبق قانون، من باید با خانم‏های مسیحی اصول دین مسیحیت را تعلیم می‏دیدم.

من دائما می‏ خواستم از استاد خود سوال کنم که چگونه طبق عقاید مسیحی به مسلمانان عنوان کافر می‏ دهید، در حالی که آنان رفتاری نیکو و شایسته دارند؟! اما جرات آن را نداشتم و از خشمگین شدن او می‏‌ترسیدم.

بالاخره روزی جرأت کرده و از او سوال نمودم. او خشم خود را پنهان کرده و با لبخندی تصنّعی به من گفت: «تو فعلا خیلی جوان هستی و زندگی را درک نمی‏کنی. اجازه نده این مسائل بی‌‏ارزش و برخوردهای در ظاهر اخلاقی آنها تو را فریب دهد و این را بدان که ما بزرگترها از باطن مسلمانی آنها با خبر و در جریان هستیم».

من سکوت کرده و دندان‏هایم را به هم فشردم؛ اما در وجود خود با گفته‏ های او هم‏ عقیده نشده و بی‏ منطق و غیر واقعی بودن گفته ‏هایش را عینا می‏ دیدم.

روزی خانواده نزدیک‏ترین دوستم به قاهره مهاجرت کردند. من و او در تمام طول روز اشک ریختیم و خواستیم به یکدیگر به پاس دوران دوستیمان هدیه بدهیم. دوستم قرآنی که با پارچه‏ای مخملی پوشیده شده بود به من داد و گفت: من این قرآن را برای یادگاری به تو هدیه می‏کنم، زیرا هیچ چیزی بجز قرآن کریم که دارای کلام خداست نمی‏ تواند نشانگر دوستیمان باشد.

من هدیه دوستم را پذیرفتم و هر روز به آن نظر می ‏کردم، خصوصا زمانی که صدای موذن به گوشم می‏‌رسید، صدایی که مومنان و مسلمانان را به عبادت خداوند دعوت می‏کرد، من هدیه دوستم را از پارچه مخملی‌اش بیرون آورده و دور از چشم اطرافیان آن را مطالعه می‏کردم.

سال‏ها گذشت و من با شخصی که دارای مقامی در کلیسای “ماریای معصومه” بود ازدواج کردم. با این حال هدیه دوستم را از شوهرم مخفی می‏‌کردم.

download (2)

با او زندگی می‏‌کردم همان گونه که زن‏های شرقی با شوهرانشان زندگی می‏کنند و از او چهار فرزند به دنیا آوردم و ضمنا مقامی نیز در شهرداری منطقه خود به دست آوردم.

در روبرو شدن با خانم‏‌های مسلمان و باحجاب، دوست عزیز خود را به یاد می ‏آوردم و هرگاه در مسجد نزدیکمان مؤذن دعوت به نماز می‌‏کرد، احساس عجیبی در قلبم ایجاد می‏ شد. علت این اتفاق را نمی‏توانستم درک کنم؛ زیرا من آن زمان هنوز مسلمان نبودم و همسرم نیز مقامی و زندگی و تأمین معاش ما وابسته به کلیسا بود.

کم‏کم به ‏واسطه گفت‏وگو با دوستان مسلمان خود شروع به درک حقیقت اسلام و تفاوت آن با چیزهایی که در کلیسا نسبت به مسلمانان گفته می شد نمودم. این که چگونه این واقعیت با گفته‏ های کشیشان و مسیحیان متعصب مطابقت نمی‏‌کرد.

تدریجا با حقیقت آشنایی پیدا کرده و در نبود شوهرم در خانه به موعظه‌هایی که مسلمانان از رادیو و تلویزیون پخش می‏ کردند گوش می‏دادم و در این گفته‏ ها، جواب‏هایی قانع‏ کننده به سوالاتی که تاکنون برایشان پاسخی پیدا ننموده بودم و فکر مرا به خودشان مشغول می ‏ساخت پیدا نمودم. قرائت قرآن توسط «عبدالباسط» نیز مرا بسیار جذب می‏‌نمود و با شنیدن این آیات احساس می‏‌کردم که چنین گفته‏ هایی امکان ندارد از آن بشریت باشد.

یک روز در نبود شوهرم کمد خود را باز نموده و هدیه بی ‏نظیری که تنها گنجینه من به حساب می‏‌آمد را باز نمودم. چشمم به کلام نورانی خدا در قرآن افتاد که راجع به حضرت عیسی(ع) می‏‌گفت: «إنّ مَثَلَ عیسی عند الله کَمَثَلَ آدَمَ خَلَقَه من تُرابٍ ثمّ قالَ لهُ کُن فَیَکون».

با خواندن این آیات دستانم به لرزه در آمد و بر صورتم عرق سردی نشست و بدنم بی‏حسی شد. تعجب کردم، چون من قبلا قرآن را در کوچه‏ ها، در رادیو، تلویزیون و از دوستان مسلمان خود می‏ شنیدم؛ اما این‏بار به گونه ‏ای دیگر و دارای هیجانی فوق العاده بود و چنین چیزی را تابحال احساس نکرده بودم. قرائت قرآن را تا شنیدن صدای باز شدن در توسط شوهرم ادامه دادم، پس از آن قرآن را در جایی پنهان نمودم و به دیدار او شتافتم.

پس از این اتفاق به سر کار خود می‏رفتم اما در سرم هزاران سوال وجود داشت. قرآن تمام افکار مرا راجع به حضرت عیسی(ع) دگرگون ساخته بود نمی‏دانستم که کدامیک از این ‏دو حقیقت دارد: آیا او طبق گفته مسیحیان، خداست یا این‏که همانگونه که در قرآن گفته شده آفریده خداوند یکتا است. کلام خدا در سوره “توحید” که فرموده است «لَم یَلِد و لَم یُولَد و لَم یَکُن لَهُ کُفُوًا أحَد» تمامی شبهات مرا نسبت به حضرت عیسی(ع) برطرف کرد و تأیید نمود که او از نسل حضرت آدم(ع) است و امکان ندارد که او فرزند خدا باشد.

هفته‏ ها به همین منوال می‏ گذشت و در حالتی هیجانی به سر می‏بردم. در محل کارم همکارانم متعجب می‏‌شدند از این‏که من در گذشته فعالانه کارهایم را انجام می‏دادم، اما حالا به سختی و با زحمت زیاد کاری را انجام می‏دهم.

یک روز که با افکاری پریشان در سرم نشسته بودم، صدای اذان از نزدیک‏ترین مسجد به گوشم رسید که مسلمانان را به سوی نماز دعوت می‏ نمود و صدای موذن در وجودم منعکس می ‏شد که می‏ گفت: «الله اکبر»

سپس درک نمودم که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد رسول و فرستاده اوست. بنابراین برخواسته و فریاد زدم: «أشهد أن لا اله الا الله و أشهد أن محمدا رسول الله».

ولی آیا اجازه داشتم اسلام آوردن خود را اعلان بکنم و بگویم که به دین اسلام گرویده و مسلمان گشته‏‌ام؟! اگر بگویم خانواده و شوهرم با من چگونه برخوردی خواهند داشت و چه چیزی در انتظار فرزندانم است؟! آیا شوهرم مرا به قتل خواهد رساند؟ یا فامیل‏ هایم و یا خود کلیسا؟!

با این حال احساس آرامش داشتم از اینکه به آنچه که تا بحال جویای آن بودم پی بردم و اسلام آوردن خود را نیز علنی کردم.

دوستان مسلمان من که در ابتدا از اسلام آوردنم شوکه شده بودند به سوی من دویده و مرا در آغوش گرفتند.

منبع: ابنا

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید: