تاثير معلم بر دانا بر فرزند جنايت كار:
وقتی پسر یزید رهیافته می‌شود

چون سخنان معاویه بن یزید به اینجا رسید، بغض گلویش را گرفت، مدتی بلند بلند گریه کرد و آنگاه گفت: «ای مردم!من گناهان شما را به دوش نمی گیرم و حلقه وزر شما را به گردن نمی افکنم. اینک خود دانید و حکومتی که سامان می دهید. من بیعت خود را از شما برداشتم و از خلافت کناره گرفتم

پدید آورنده : کرم الله تمری

 

به گزارش رهیافتگان (پایگاه جامع مبلغین و تازه مسلمانان ) یزید بن معاویه، پسری به نام معاویه داشت که در نظرش بسیار عزیز بود. او می خواست که فرزندش به خوبی تربیت شود و پله های کمال را بپیماید. هنگامی که فرزند به سن تحصیل رسید، یزید، آموزگاری شایسته به نام عمرالمقصوص را برای تعلیم و تربیتش برگزید و فرزند خود را به وی سپرد. عمر المقصوص، از مردان با ایمان و از دوستداران راستین امام علی(ع) بود و در باطن، از رفتار ستمگرانه معاویه بن ابی سفیان و فرزندش یزید سخت نفرت داشت

. این آموزگار شایسته، در طول سالیانی که آموزش و پرورش معاویه بن یزید را برعهده داشت، همه مبانی اسلامی را به وی آموخت و سراسر وجودش را از اشعه فروزان قرآن کریم روشن ساخت و او را فردی معتقد به اسلام و حقوق اهل بیت(ع) بار آورد. معاویه بن یزید، در بحبوحه جوانی(در ۲۰سالگی) بود که پدرش یزید از دنیا رفت و مردم او را به جانشینی پدر برگزیدند و با خلافت وی بیعت کردند. روزگار جوانی دوران بروز خواسته های نفسانی و پرشورترین روزهای زندگی است.

جانشینی یزید می توانست برای معاویه جوان، بهترین وسیله رسیدن به شهوت جنسی، ثروت اندوزی، قدرت طلبی و… باشد، اما آموزگار دانا، او را چنان آزاده و وارسته بار آورده بود که مقام پرشکوه خلافت نتوانست شخصیتش را در هم بشکند و او را اسیر شهوت ها و آرزوهای نفسانی کند. معاویه بن یزید،۴۰روز بر مسند خلافت نشست و در این مدت کوتاه، کارهای ننگین و شرم آور دوران حکومت پدر و جدش را به خوبی بررسی کرد و دریافت که آنان برای چند سال حکومت، به چه جنایت های بزرگی دست زده و چگونه با رفتار خود و به مخالفت با خدا برخاسته و زیان های جبران ناپذیری بر پیکر اسلام وارد کرده اند. او بر سر دو راهی بسیار مهم و اساسی قرار گرفته بود.

 

باید تصمیم می گرفت و یکی را بر می گزید یا به زمامداری خود ادامه می داد و راه ناپاکی و آلودگی را در پیش می گرفت و یا مطیع خدا و پیرو حق و فضیلت می شد و راه بهشت را برمی گزید. جوان تربیت یافته، سرانجام راه پاکی و فضیلت را برگزید. او با نیروی ایمان و تربیت های مذهبی که در روزگار کودکی و نوجوانی از آموزگار خویش فرا گرفته بود، در هوای نفس خود پیروز شد و از خلافت کناره گرفت و با شجاعت، به مقام و ریاستی که آلوده به انواع گناهان بود، پشت پا زد.

001

 

روزی که معاویه بن یزید خواست کناره گیری خود را از مقام خلافت به آگاهی همگان برساند، با حضور بزرگان کشور و عموم طبقات مردم بر منبر رفت و پس از حمد خداوند و درود بر رسول اکرم(ص)چنین گفت: «ای مردم !جدم معاویه بن ابی سفیان، برای خلافت با کسی جنگید که از تمام مردم برای آن مقام، شایسته تر بود. سابقه اش در اسلام بیشتر و در شجاعت او و علمش از همه مردم به پیغمبر(ص) نزدیکتر بود، او پسر عموی رسول اکرم(ص) و همسر حضرت زهرا و پدر حسن(ع) و حسین(ع) بود.جدم معاویه، برای جنگ با او به پا خواست و شما نیز یاری اش کردید تا کار خلافت بر وفق مرادش سامان گرفت. روزی که مرگش رسید، تنها در گور خود آرمید و اینک در گرو اعمال و ستمگری های خویشتن است. پس از او، خلافت به پدرم یزید رسید. او به علت بدرفتاری و گناهکاری، شایسته خلافت نبود، اما خودسرانه بر مرکب هوای نفس سوار شد، کارهای ناپسند خویش را نیکو پنداشت، به حریم الهی تجاوز کرد و به فرزندان رسول اکرم(ص) بزرگترین ستم ها را روا داشت، ولی مدت حکومتش کوتاه بود، زندگی اش بسیار زود به پایان رسید و اینک، در گرو گناهان خویشتن است و پیامد رفتار زشتش گریبانگیر مردم».

چون سخنان معاویه بن یزید به اینجا رسید، بغض گلویش را گرفت، مدتی بلند بلند گریه کرد و آنگاه گفت: «ای مردم!من گناهان شما را به دوش نمی گیرم و حلقه وزر شما را به گردن نمی افکنم. اینک خود دانید و حکومتی که سامان می دهید. من بیعت خود را از شما برداشتم و از خلافت کناره گرفتم!» سخنان معاویه مجلس را توفانی کرد. همه با شگفتی آمیخته با ناراحتی، به یکدیگر می نگریستند.

مروان بن حکم که پای منبر نشسته بود، به سخنان معاویه بن یزید اعتراض کرد و او در پاسخ، با تندی وشدت گفت: «از من دور شو! آیا به دین من از راه خدعه و نیرنگ وارد می شوی؟!من شیرینی خلافت شما را نچشیدم تا تلخی های مسئولیت و گناهش را ننوشم. اگر خلافت، مایه بهره مندی و منفعت است، بدبختانه پدر من، از آن جز گناه و زیان طرفی نبست و اگر مایه تیره روزی و بدبختی است، هر آنچه دامنگیر پدرم شد، کافی است و من خود را آلوده نخواهم ساخت.»سپس با چشم گریان از منبر به پایین آمد و بنی امیه که بر اثر این پیشامد با خطر بزرگی روبه رو بودند و ممکن بود خلافت از خاندانشان بیرون رود، سخت خشمگین شدند.

همان وقت، سراغ عمرالمقصوص، آموزگار معاویه بن یزید رفتند و به او گفتند: «تو او را چنین تربیت کردی و از خلافت بیزارش نمودی. تو دوستی و محبت علی(ع) در دلش برنشاندی، تو وادارش کردی که این چنین سخن گوید و ستمکاری های معاویه را بر زبان آورد!» سپس آموزگار دانا را گرفتند، گودالی کندند و زنده زنده به گورش سپردند.

به اشتراک بگذارید :

دیدگاه

لطفا دیدگاه خودتون رو بیان کنید:

  1. مظفریان گفت:

    این مطلب رو شنیده بودم ولی اخرش نفهمیدم که چی کار کرد چطور شد

  2. حفظ حجاب گفت:

    یوسف فاطمه قربون اون چشای اشکیت بشم

    نگاه به نامحرم تو شهرمون عادی شده

    میدونم از خجالت به شهرمون سر نمیزنی

    آقا جون فقط ادعا رو یدک میکشیم

    آقا جون میدونی تو شهرمون

    چادر سر گذاشتن امل بازی شده

    میدونی هرکی چادر سرش یکنه دهاتیه

    میدونی هرکی چادر میزاره دیگه براش تره خورد نمیکنند

    میدونستی حرمت چادر زهرا رو شکستن مث در خونش

    آقا جون همین روزاست آتیش بزنند چادر فاطمه رو

    آقا جون شهر من بده دم از دین میزنند چادر سر نمیکنند

    آقا جون خبر داری یا شنیدی حرفا جدید شده :

    دل باید پاک باشه احتیاجی به چادر نیست

    آقا جون نفس کشیدنم اینجا سخته

    بیا چادر سرشون کن ما نمیتونیم

  3. ساجد رضوی گفت:

    لطفا حواله بنویسید
    ممنوم

  4. ساجد رضوی گفت:

    در کدام کتاب است